 پارسايى عمر و على (رضى‏ اللَّه  عنهما)
مالك و بيهقى از زيدبن اسلم روايت نموده‏اند كه گفت: عمر (رض) شيرى را نوشيد و خوشش آمد، سپس از كسى كه شير را به او داده بود پرسيد: اين شير را از كجا آوردى؟ وى به ايشان گفت كه كنار آبى رفت، و در آنجا تعدادى از حيوانات صدقه آب مي ‏نوشيدند، و آنان از شيرهاى آن‏ها براى ما دوشيدند، و من آن را در اين ظرف آب ريختم، عمر (رض) انگشت خود را داخل دهان نمود و آن  را استفراغ كرد.  و ابن سعد  از مسوربن مخرمه (رض) روايت نموده، كه گفت: ما هم نشينى عمربن خطاب را مي ‏نموديم و از او پرهيزگارى مي ‏آموختيم. و ابن عساكر از شعبى روايت نموده، كه گفت: على بن ابى‏طالب روزى دركوفه بيرون رفت، و بر دروازه‏اى ايستاد و آب خواست، آن‏گاه دخترى با آفتابه‏اى و دستمالى بيرون آمد، على (رض) به او گفت: اى دختر: اين منزل از كيست؟ گفت: از فلان قسطال، وى گفت: از پيامبر خدا ص شنيدم كه  مي ‏گفت: «نه از چاه قسطال آب بنوش، و نه هم در سايه عشر گيرنده  بنشين. ( عشرگيرنده يا عشار كسى است كه ماليات تجارت رامى گيرد.)
پرهيزگارى و پارسايى معاذ و ابن عباس (رضى‏ اللَّه  عنهم)
ابونعيم  از يحيى بن سعيد روايت نموده كه: معاذ بن جبل (رض) دو زن داشت، و وقتى كه روز [نوبت] يكى از آن‏ها مي ‏بود از خانه ديگرش وضو نمى‏ گرفت، بعد از آن هر دوى شان در مريضيى كه در شام عايد حال شان گرديد وفات كردند، و مردم در آن فرصت مشغول بودند، بنابراين هر دو در يك حفره دفن گرديد، و او در  ميان شان قرعه اندازى نمود، كه كدام شان اول در قبر گذاشته شود. و نزد وى همچنان از طريق مالك از يحيى روايت است كه گفت: معاذبن جبل دو زن داشت، و وقتى كه نزد يكى از آنان مي ‏بود، از خانه ديگرى آب هم نمى‏نوشيد. و ابن سعد از طاووس روايت نموده، كه گفت: گواهى مي ‏دهم كه از ابن عباس (رضى‏ اللَّه  عنهما) شنيدم كه  مي ‏گفت: شهادت مي ‏دهم كه از عمر (رض) شنيدم كه تهليل  مي ‏گفت، و ما در موقف  ايستاده بوديم، آن گاه مردى به ابن عباس گفت: آيا وى را در وقت پايين شدنش ديدى؟( البته پايين شدنش از عرفات.)  ابن عباس (رض) پاسخ داد: نمى‏دانم، و مردم از پرهيزگارى و پارسايى ابن عباس تعجب نمودند. 

توكل سيدنا محمد پيامبر خدا ص  
قصه وى با صحرانشين كه خواست او را در خوابش به قتل برساند
بخارى و مسلم از جابر (رض) روايت نموده‏اند كه: وى با پيامبر خدا ص در جنگ نجد به جهاد رفته بود. هنگامى كه رسول خدا ص برگشت، او را در دره‏اى كه پر از درخت عضاء  بود خواب چاشت فرا گرفت، و مردم در سايه درخت‏ها به خاطر قرار گرفتن در سايه متفرق شدند  و پيامبر خدا ص زير سايه درختى بود، و شمشير خود را در آن آوايزان نموده بود، جابر مي ‏گويد: اندكى خواب نموده بوديم، كه ناگهان پيامبر خدا ص ما را فراخواند، و ما نيز به او پاسخ داديم، و متوجه شديم كه بيابانگردى نزدش نشسته است، پيامبر خدا ص فرمود: «اين شمشيرم را از نيام كشيد و من خواب بودم و بيدار شدم ديدم كه شمشير برهنه در دستش است و گفت: تو را چه كسى از من باز مي ‏دارد؟ گفتم: اللَّه ، گفت:  تو را چه كسى از من باز  مي دارد؟ گفتم:  اللَّه ، آن گاه شمشير را در نيام انداخت و نشست». و پيامبر ص او را با اينكه آن كار را نمود مواخذه و تعذيب نكرد.
و نزد بيهقى از جابر (رض) روايت است كه گفت: رسول خدا ص با محارب و غطفان در نخل  جنگيد، و آن‏ها غفلتى رااز مسلمانان ديدند، در اين اثنا مردى از ايشان كه به او غورث بن حارث گفته مي ‏شد آمد، و بر سر پيامبر خدا ص با شمشير ايستاد و گفت: تو را چه كسى از من باز مي ‏دارد؟ گفت: « اللَّه » آن گاه شمشير از دست وى افتاد، و پيامبر خدا ص شمشير را گرفت و گفت: «تو را چه كسى از من باز  مي دارد؟» گفت: اسيرگير نيكو باش، پيامبر ص فرمود: «گواهى مي ‏دهى كه معبودى جز يك خدا نيست؟» گفت: نه، ولى با تو عهد مي ‏بندم كه با تو نجنگم، و با قومى كه با تو مي ‏جنگند نباشم، بنابراين پيامبر ص رهايش ساخت، بعد غورث نزد ياران خود آمد و گفت: از نزد بهترين مردم نزدتان آمدم، و بعد نماز خوف را متذكر شده است. 
 
توكل اصحاب نبى ص  
توكل ا ميرالمؤمنين على (رض)
ابوداود در القدر و ابن عساكر از يحيى بن مره روايت نموده‏اند كه گفت: على (رض) شب هنگام به سوى مسجد بيرون مي ‏رفت، و نماز نفل مي ‏خواند، [بارى] ما براى حراست وى آمديم، هنگامى كه فارغ شد نزد ما آمد و گفت: چه شما را اينجا نشانيده است؟ گفتيم: از تو حراست مي ‏كنيم، گفت: از اهل آسمان حراست  مي ‏كنيد يا از اهل ز مي ن؟ گفتيم: بلكه از اهل ز مي ن، گفت: تا در آسمان حكم نشود در ز مين چيزى به وقوع نمى‏پيوندد، و براى هر كس دو ملك موظف شده‏اند، از وى دفاع مي ‏كنند و حراست مي ‏نمايند، تا اينكه قدر وى بيايد، وقتى كه قدرش آمد او را با قدرش وا مي ‏گذارند، و بر من از طرف خداوند و قايه و سپرى محكمى است، اما وقتى اجلم بيايد از من دور مي ‏شود، و كسى طعم و ذائقه ايمان را تا وقتى نمى‏چشد كه نداند و بر اين باور نباشد كه آنچه به او رسيد، از وى خطا شدنى نبود، و آنچه به وى نرسيده، به او رسيدنى نبوده است.
و نزد آن دو همچنان از قتاده (رض) روايت است كه گفت: آخرين شبى كه بر على (رض) آمد در آن آرام نمى‏گرفت، خانواده وى درباره‏اش متردد شدند، و يكى با ديگرى سرى در تماس شدند تا اينكه جمع گرديدند و او را سوگند دادند، گفت: همراه هر بنده‏اى دو ملك است كه ازوى در صورتى كه تقدير بر چيزى نرفته باشد دفاع مي ‏كنند. يا گفت: تااينكه تقدير نيايد - ، وقتى كه تقدير آمد او و قدر را با هم وا مي ‏گذارند، بعد از آن به سوى مسجد بيرون رفت و به قتل رسيد. و نزد ابن سعد و ابن عساكر از ابومجلز روايت است كه گفت: مردى (از مراد) در حالى نزد على آمد، كه وى در مسجد نماز مي ‏خواند، و گفت: از خود حراست و حفاظت نما، چون گروهى از مراد مي ‏خواهند تو را به قتل برسانند، گفت: با هر فرد دو ملك است كه وى را از آنچه مقدر نيست حفاظت مي ‏نمايند، و وقتى قدر آمد، او را با قدر وا مي ‏گذارند، و اجل و قايه محكمى است. 
و ابونعيم  از جعفربن محمد و او از پدرش روايت نموده، كه گفت: دو مرد به خاطر خصومتى پيش على آمدند، و او در كنج ديوارى نشست، مردى گفت: اى ا ميرالمؤمنين، ديوار مي ‏افتد، على (رض) فرمود: برو خداوند خود نگهبان است، و در  ميان آن دو حكم نمود و برخاست، و بعد از آن ديوار افتاد.
 
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:1655.txt">توكل عبد اللَّه  بن مسعود(رض)</a><a class="text" href="w:text:1656.txt">رضا به قضا   اقوال عمر، ابوذر، على و ابن مسعود در اين باره</a><a class="text" href="w:text:1657.txt">تقوى  سخن گفتن على (رض) با اهل قبور و قول وى درباره تقوى</a><a class="text" href="w:text:1658.txt">اقوال ابن مسعود، ابودرداء و ابى بن كعب درباره تقوى</a><a class="text" href="w:text:1659.txt">خوف سيدنا محمد رسول خدا ص</a><a class="text" href="w:text:1660.txt">قصه خوف جوانى از انصار</a><a class="text" href="w:text:1661.txt">قول عمر و ابوبكر (رضى‏ اللَّه  عنهما) درباره خوف و رجا</a><a class="text" href="w:text:1662.txt">اقوال عثمان، ابوعبي