ه  عنهما) به ابن زبير گفتند: وقتى كه ما اجازه گرفتيم، داخل حجاب شو، و او چنين نمود، و براى عايشه (رضى‏ اللَّه  عنها) ده غلام ارسال نمود، و او آن‏ها را آزاد نمود، و تا آن وقت به آزادسازى غلامان ادامه داد كه به چهل تن رسيدند، و گفت: كاش در وقت سوگند خوردنم عملى را مشخص مي ‏نمودم، كه با انجام دادنش از نذر فارغ مي ‏شدم.( موصوف به شكل مبهم نذر نموده بود، و تمنى مى‏كند كه كاش انجام عمل معينى را نذر مى‏ نمود.) 

اصلاح در  ميان مردم  
قصه خصومت اهل قبا و اصلاح پيامبر ص در  ميان شان
بخارى  از سهل بن سعد (رض) روايت نموده كه: اهل قبا در  ميان خود جنگ نمودند، حتى كه يك ديگر را با سنگ زدند و اين به پيامبر خدا ص خبر داده شد، پيامبر ص فرمود: «بياييد برويم در  ميان شان صلح كنيم». و نزد وى همچنان  از سهل روايت مي ‏كند كه: در  ميان گروهى از بنى عمرو بن عوف چيزى واقع شد، آن گاه پيامبر ص با گروهى از اصحاب خود جهت صلح در  ميان آن‏ها به سوى شان حركت كرد، و حديث را متذكر شده است.
 
اصلاح پيامبر ص در  ميان متخاصمین در وقت زيارت عبد اللَّه  بن ابى
بخارى  از انس (رض) روايت نموده، كه گفت: به پيامبر ص گفته شد: اگر نزد عبد اللَّه  ابن ابى بيايى [بهتر مي ‏شود]، پيامبر ص با سوار شدن خرى به طرف وى رفت، و مسلمانان با وى پياده حركت نمودند، و آن ز مي ن شوره زارى بود، هنگامى كه پيامبر صنزدش آمد، عبد اللَّه  بن ابى بن سلول گفت: از من دور شو، به خدا سوگند، بدبويى خرت مرا اذيت نمود! آن گاه مردى از انصار از  ميان آن‏ها به او گفت: به خدا سوگند، خر پيامبر خدا ص از تو خوشبوتر است! ومردى از قوم عبد اللَّه  بن طرفدارى وى حركت كردند، و يكديگر را دشنام دادند، آن گاه رفيق‏هاى هر دوى شان به طرفدارى آن دو حركت نمودند، و در  ميان آن دو گروه زد و خوردى با شاخهاى خرما و با دست و كفش صورت گرفت. و به ما خبر رسيده است، كه اين آيه نازل شد:
[وَ إِنْ طَائِفَتَانِ مِنَ الْمُؤْمِنِيْنَ اَقْتَتَلوا فَاصْلِحُوا بَيْنَهُُمَا]. 
ترجمه: «و اگر دو گروه از مؤمنان با هم جنگ كنند  ميان شان اصلاح كنيد».
و در عيادت مريض حديث اسامه (رض) كه بخارى آن را روايت نموده گذشت، و در آن آمده: آن گاه مسلمانان، مشركين و يهود شوريدند و يكديگر را ناسزا گفتند، و نزديك بود به جان يكديگر حمله كنند، و پيامبر ص آن‏ها را تا آن وقت به آرامش دعوت نمود، كه خاموش شدند.
 
اصلاح پيامبر ص در  ميان اوس و خزرج
طبرانى از انس بن مالك (رض) روايت نموده، كه گفت: اوس و خزرج دو قبيله از انصار بودند، و در جاهليت در  ميان‏شان عداوت و دشمنى وجود داشت، هنگامى كه پيامبر خدا ص نزد آن‏ها آمد، آن عداوت و دشمنى از بين رفت، و خداوند قلب‏هاى شان را به هم نزديك گردانيد، در حالى كه آن‏ها در يكى از مجالس خويش نشسته بودند، ناگهان مردى از اوس بيتى را مثال زد كه در آن هجو خزرج بود، و مردى از خزرج بيتى را مثال زد، كه در آن هجو اوس بود، و ه مي نطور او بيتى را تمثيل آورد، و ديگرى بيتى را تمثيل آورد، تا اينكه يكى بر جان ديگرى حمله نمودند و سلاح‏هاى خويش را گرفتند، و براى نبرد حركت نمودند، اين خبر به پيامبر خدا ص رسيد، و وحى  نازل شد، و او با سرعت در حالى كه ساق هايش برهنه بود نزد آن‏ها آمد، و هنگامى كه آن‏ها را ديد، فريادشان نمود:
[يَا أيّهَاُالَّذْيِنَ آمَنُوا اَتّقُو اللَّه  حَقَّ تُقَاتِهِ وَ لاَ تَمُوْتُنَّ إِلا و أنْتُمْ مُسْلِمُوْنَ]. 
ترجمه: «اى مؤمنان از خدا به حق ترسيدن از وى بترسيد، و جز مسلمان ن مي ريد».
تا اينكه از آيه‏ ها فارغ شد، آن‏گاه آن‏ها صلاح‏هاى خود را از خود دور كردند، و يكديگر را در حالى كه گريه  مي ‏نمودند در آغوش گرفتند. 

<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:1509.txt">وفاى وعده براى مسلمان   وصيت ابن عمرو در وقت وفات، مبنى بر نكاح دخترش براى مردى كه وى را به او وعده داده بود</a><a class="text" href="w:text:1510.txt">احتراز و خود دارى از گمان بد نسبت به مسلمان </a><a class="text" href="w:text:1511.txt">مدح و ستودن يك مسلمان و ستايشى كه مكروه است </a><a class="text" href="w:text:1512.txt">اسامه بن زيد و مدح خلاد بن سائب</a><a class="text" href="w:text:1513.txt">قول پيامبر ص به كسى كه در مدح وى مبالغه نمود</a><a class="text" href="w:text:1514.txt">قول پيامبر ص به كسى كه مردى را در مقابلش مدح نمود، و روش وى در اين باره</a><a class="text" href="w:text:1515.txt">خشم عمر (رض) در مدح و ستايش مسلمان</a><a class="text" href="w:text:1516.txt">قصه عمر (رض) با جارود</a><a class="text" href="w:text:1517.txt">مقداد و انداختن سنگ ريزه و خاك بر روى مداحان</a><a class="text" href="w:text:1518.txt">صله رحم و قطع آن   قصه پيامبر ص با ابوطالب در اين باره</a></body></html>وفاى وعده براى مسلمان  
وصيت ابن عمرو در وقت وفات، مبنى بر نكاح دخترش براى مردى كه وى را به او وعده داده بود
ابن عساكر از هارون بن رباب روايت نموده كه: هنگامى كه مرگ عبد اللَّه  بن عمرو (رضى‏ اللَّه  عنهما) فرارسيد، گفت: فلان را ببينيد ، چون من به او درباره دخترم قولى همانند شبه وعده داده بودم، بنابراين دوست ندارم، با خداوند به ثلث نفاق روبرو شوم، و شما را گواه مي ‏گيرم كه من وى را به نكاح او درآوردم. 
 
داستان اسلام آوردن صفوان بن اُمَيَّه (رضي‏ الله  عنه)     

امان دادن صفوان، هنگامي كه عُمَيربن وهب برايش امان خواست
واقدى و ابن عساكر از عبداللَّه بن زبير (رضي‏ الله  عنهما) روايت نموده‏اند كه گفت: در روز فتح مكه همسر صفوان بن اميه - بغوم بنت معدل از قبيله كنانه - اسلام آورد، ولى صفوان ابن اميه فرار نمود، تا اين كه به دره آمد، و براى غلام خود يسار - كه كس ديگرى با وى نبود - مي‏گفت: واى بر تو، ببين كه كى را مي‏بينى؟ غلامش پاسخ داد: اين عميربن وهب است. صفوان گفت: با عمير چه كارى كنم؟! به خدا، او جز براى كشتنم به كار ديگرى نيامده، او بر ضد من با محمّد همكارى و معاونت نموده است. آن گاه او خود را به وى رسانيده گفت: اى عمير، در ضمن همه كرده هايت در حقم باز هم به آنها اكتفا ننمودى؟! قرضدارى وعيالت را بر دوش من گذاشتى، و اكنون آمده‏اى مي‏خواهى مرا بكشى!! عمير پاسخ داد: ابووهب، فدايت شوم، من از نزد بهترين مردمان در نيكى وصله رحم اينجا آمده‏ام. عمير قبل از اين به پيامبر خدا گفته بود: اى پيامبر خدا، سيد و رئيس قومم از اينجا فرار نموده تا خود را به بحر اندازد، و از اين ترسيده است كه به او امان ندهى، پدر و مادرم فدايت او را امان بده. پيامبر خدا ص در پاسخ به وى فرموده بود: «به او امان دادم»، بعد از آن او به دنبال صفوان خارج شده گفت: پيامبر خدا ص به تو امان داده است.
    
احتراز و خود دارى از گمان بد نسبت به مسلمان  
قصه دو تن از اصحاب در اين باره و آمدن شان به خاطر داورى نزد پيامبر ص
ابن عساكر از انس (رض) روايت نموده كه: مردى در عهد پيامبر خدا ص بر مجلسى گذشت و سلام داد، و به او جواب دادند، هنگامى كه از آن مجلس گذشت يكى از آن‏ها گفت: من اين را بدمى بينم، گفتند: بايست، به خدا سوگند، ما وى را از اين كار باخبر مي ‏كنيم. اى فلان برو و 