ستگوترين و با وفاترين آنها هستى. عكرمه مي‏افزايد: اين را من درحالى ميگفتم: كه سرم را به خاطر شرم و حيا از وى پايين انداخته بودم. بعد از آن گفتم: اى رسول خدا، همه دشمنى هايى را كه با تو نمودم، و ياهر سوارى را كه با شتاب در جهت اظهار شرك سوار شدم از همه آن برايم طلب مغفرت نما. پيامبر ص فرمود: «بار خدايا، براى عكرمه هر عداوتى را كه با من نموده، و يا هر سوارى را كه به شتاب براى باز داشتن از راه تو سوار شده است، ببخش». گفتم: اى رسول خدا، مرا به چيز بهترى كه مي‏دانى امر كن تا آن را بدانم. فرمود: «بگو شهادت ميدهم كه معبودى جز يك خدا نيست و محمّد بنده و رسول اوست، و در راه وى جهاد كن». بعد از آن عكرمه گفت: به خدا سوگند، اى رسول خدا، من در مقابل هر نقفه‏اى كه در راه بازداشتن از راه خدا نموده بودم، دو برابر آن را در راه خدا نقفه و مصرف مي‏كنم، و در مقابل هر جنگى كه در راه بازداشتن از راه خدا نموده‏ام دو چند در راه خدا جهاد و مبارزه خواهم نمود.
    
اجازه خواستن  حديث انس درباره سه مرتبه سلام دادن پيامبر ص
بخارى  از انس (رض) روايت نموده كه: پيامبر خدا ص وقتى سلام مي ‏داد، سه مرتبه سلام مي ‏داد ( اول آنها براى استيذان و اجازه خواستن و دوم در وقت دخول و سومى هم در وقت خروج از مجلس مى‏بود. م.) و وقتى سخنى  مي ‏گفت ، آن را سه مرتبه تكرار مي ‏نمود.
 
قصه پيامبر ص با سعدبن عباده
نزد ابوداود از قيس بن سعد (رضى‏ اللَّه  عنهما) روايت است كه گفت: پيامبر ص ما را در منزل‏مان زيارت نمود و گفت: (السلام عليكم و رحمه  اللَّه )، پدرم جواب آهسته‏اى گفت، گفتم: آيا براى رسول خدا ص اجازه نمى‏دهى؟ گفت: بگذارش، تا براى مان زياد سلام بدهد، پيامبر ص گفت: (السلام عليكم و رحمه  اللَّه )، باز سعد جواب آهسته داد، بعد از آن پيامبر ص گفت: (السلام عليكم و رحمة اللَّه ) و بعد از آن برگشت آنگاه سعد به دنبال وى رفت و گفت: اى پيامبر خدا، من سلامت را مي ‏شنيدم، و آهسته جواب  مي ‏گفتم،: تا براى ما بيشتر سلام بدهى، آن گاه پيامبر ص با وى بازگشت و سعد براى او به فراهم نمودن آب غسل دستور داد، و او غسل نمود، بعد از آن جامه‏اى را كه رنگ شده با زعفران و ياورس بود به او داد، و پيامبر ص خود را به آن پيچيد، سپس دست‏هاى خود را بلند نموده  مي ‏گفت: (اللهمَّ اجعل صلواتك و رحمتك على (آل) سعد)، «بار خدايا، درود و رحمت خود را بر (آل) سعد عنايت فرما»، بعد طعام را صرف نمود، و هنگامى كه خواست برگردد، سعد خرى را كه چادرى بر رويش انداخته شده بود براى او نزديك آورد، سعد گفت: اى قيس پيامبر خدا ص را همراهى كن، ومن همراهى‏اش نمودم، به من گفت: «با من سوار شو»، ومن ابا ورزيدم، گفت: «يا سوار مي ‏شوى، يا اينكه بر مي ‏گردى»، و برگشتم. 
 
قصه مردى كه براى ورود نزد پيامبر ص اجازه گرفت و سلام نداد
بخارى  از ربعى بن حراش (رض) روايت نموده كه گفت: مردى از بنى عامر برايم حديث بيان نمود كه وى نزد پيامبر ص آمد و گفت: آيا داخل شوم؟ پيامبر ص به كنيز گفت : «بيرون شو و به او بگو: كه بگويد: السلام عليكم، آيا داخل شوم؟ چون وى اجازه گرفتن را نيكو انجام نداد»، مي ‏گويد: و من آن  را قبل از اينكه كنيز نزدم بيرون بيايد شنيدم، و گفتم: السلام عليكم آيا داخل شوم؟ گفت: «و عليك داخل شو»... و حديث را متذكر شده است. 
 
اجازه خواستن عمر، ابوهريره و على براى ورود نزد پيامبر ص
احمد از ابن عباس (رضى‏ اللَّه  عنهما) روايت نموده، كه گفت: عمر (رض) در حالى نزد پيامبر ص آمد، كه وى در بالاخانه خود بود، و گفت: (السلام عليك يا رسول‏ اللَّه ، السلام عليكم)، آيا عمر داخل شود؟. 
 
پيامبر ص و نهى نمودن سعدبن عباده از ايستادن روبروى دروازه در وقت اجازه خواستن
طبرانى از سعدبن عباده (رض) روايت نموده كه: وى در حالى كه در مقابل دروازه ايستاده بود اجازه خواست، آن گاه پيامبر ص به او گفت: «در مقابل دروازه ايستاده اجازه مخواه»، و در روايتى گفته است: نزد پيامبر ص آمدم، و او در خانه‏اى بود و در مقابل دروازه ايستادم و اجازه خواستم، آن گاه وى به طرف من اشاره نمود كه دور شو، و باز آمدم و اجازه خواستم، فرمود: «اجازه خواستن فقط براى جلوگيرى از نظر نمودن است». 
 
پيامبر ص و ناپسند ديدن كسى كه قبل از اجازه به داخل خانه‏ هاى وى نگاه نمود
بخارى  از انس بن مالك (رض) روايت نموده  كه: مردى به يكى از خانه‏هاى پيامبر ص نظر نمود، آن گاه پيامبر ص با تير يا تيرهايى به سوى وى برخاست، گويى من به طرف وى نگاه مي ‏كنم كه  مي ‏خواهد وى را غافلگير نموده بزند.
و نزد وى همچنان  از سهل بن سعد ساعدى (رض) روايت است كه: مردى از شكاف در خانه پيامبر خدا ص نگاه نمود، و با رسول خدا ص شاخى بود كه سر خود را با آن مي ‏خاريد، هنگامى كه پيامبر خدا ص وى را ديد، گفت: «اگر مي ‏دانستم كه تو به طرف من نگاه مي ‏كنى، با آن به چشمت مي ‏زدم»، و پيامبر خدا ص فرمود: «اجازه خواستن فقط به خاطر چشم [لازم] گردانيده شده است».
 
قصه ابوموسى اشعرى با عمر هنگامى كه از وى سه مرتبه اجازه خواست و به او اجازه داده نشد
بخارى  از ابوسعيد خدرى روايت نموده، كه گفت: من در مجلسى از مجالس انصار بودم، كه ناگهان ابوموسى (رض) آمد، گويى وى وحشت زده و خوفناك باشد، و گفت: سه مرتبه براى داخل شدن نزد عمر (رض) اجازه خواستم، ولى به من اجازه داده نشد و برگشتم، عمر (رض) گفت: چه تو را بازداشت؟ گفتم: سه مرتبه اجازه خواستم به من اجازه داده نشد، بنابراين برگشتم، و پيامبر خدا ص گفته است: «اگر يكى از شما سه مرتبه اجازه خواست و به او اجازه داده نشد بايد برگردد». عمر گفت: به خدا سوگند، بايد براى آن شاهد بياورى، آيا هيچ يك از شما اين را از پيامبر ص شنيده است؟ ابى بن كعب (رض) گفت : به خدا سوگند، كوچكترين ما با تو مي ‏رود [و اين حديث را نزد وى بيان مي ‏دارد]، و من كه كوچك‏ترين قوم بودم، با وى برخاستم و به عمر (رض) خبر دادم، كه پيامبر ص آن را گفته است. و نزد وى  همچنان از طريق عبيدبن ع مي ر آمده، كه عمر (رض) گفت: از امر پيامبر ص اين [مسئله] بر من پوشيده مانده، مرا خريدوفروش در بازارها، به خود مشغول كرده بود.
و همچنان نزد وى  از ابوموسى (رض) روايت است كه گفت: سه مرتبه براى داخل شدن نزد عمر (رض) اجازه خواستم، ولى به من اجازه داده نشد بنابراين برگشتم، آن‏گاه كسى را نزدم فرستاد و گفت: اى عبد اللَّه ، ايستادن در پشت دروازه من برايت گران تمام شد؟! بدان، كه براى مردم نيز ه مي نطور ايستادن بر دروازه تو سخت تمام مي ‏شود، گفتم: سه مرتبه براى ورود نزد تو اجازه خواستم، ولى به من اجازه داده نشد بنابراين برگشتم، گفت: اين را از كى شنيدى؟ گفتم: اين را از پيامبر ص شنيدم، گفت: آيا از پيامبر ص چيزى را شنيده‏اى كه ما نشنيده‏ايم؟ اگر بر اين گواهى برايم نياورى تو را تنبيه خواهم كرد، بعد بيرون شدم و نزد گروهى از انصار آمدم كه در مسجد نشسته بودند و از آن‏ها پرسيدم، گفتند: آيا كسى در اين شك مي ‏كند؟ آن‏ها را از گفته عمر آگاه گردانيدم، گفتند: خرد