ند و گفت:« رَّبّ لَاَ تَذَر عَلَي الأَرضِ مِنَ الکَفِرينَ دَيارَاَ» پروردگارا! هيچ کس از کافران را روي زمين زنده باقي مگذار. و گفت:« رَبِّ انصُرِنِي عَلَي القَومِ المُفسِدِينَ» پروردگارا! مرا بر قوم تبهکار ياري  کن. خداوند دعاي او را پذيرفت. و خداوند خويشتن را ستايش نمود و فرمود:« فَلَنِعْمَ الْمُجِيبُونَ» و ما بهترين پاسخ دهندگان بوديم. و بهترين اجابت کننده براي دعاي دعا کنندگان و شنيدن آه و زاري آنها هستيم . خداوند دعاي نوح را پذيرفت و  مطابق آنچه که  او خواسته بود پديد آمد. پس خداوند او و خانواده و پيروانش را از اندوه بزرگ نجات داد و همه کافران را غرق کرد و ذرّيه و نسل نوح را باقي گذاشت . پس همه مردم از ذرّيه نوح عليه السلام هستند ، و خداوند نام نيکي از  او در ميان ملت هاي بعد بر جاي گذاشت، چون او عبادت خداوند را به نيکويي انجام داد و با بندگان خدا به نيکي رفتار کرد. و اين سنّت الهي در مورد نيکوکاران است که برحسب نيکوکاري شان نام نيک از آنها بر جا مي گذارد. و اين گفته  الهي که مي فرمايد:« إِنَّهُ مِنْ عِبَادِنَا الْمُؤْمِنِينَ» او از بندگان با ايمان ما بود، بر اين دلالت مي نمايد که ايمان بالاترين مقام بندگان است، و ايمان شامل همه شرايع و اصول و فروع دين مي شود، چون خداوند بندگان برگزيده اش را به همين صفّت ستوده  است.وَإِنَّ مِن شِيعَتِهِ لَإِبْرَاهِيمَ؛ ابراهيم  از پيروان  او بود.
إِذْ جَاء رَبَّهُ بِقَلْبٍ سَلِيمٍ؛ آنگاه  که  با دلي  رسته  از ترديد روي  به  پروردگارش  آورد.
إِذْ قَالَ لِأَبِيهِ وَقَوْمِهِ مَاذَا تَعْبُدُونَ؛ به  پدرش  و قومش  گفت  : چه  مي  پرستيد ?
أَئِفْكًا آلِهَةً دُونَ اللَّهِ تُرِيدُونَ؛ آيا به  جاي  خداي  يکتا ، خدايان  دروغين  را مي  خواهيد ?
فَمَا ظَنُّكُم بِرَبِّ الْعَالَمِينَ؛ به  پروردگار، جهانيان  چه  گمان  داريد ?
فَنَظَرَ نَظْرَةً فِي النُّجُومِ؛ نگاهي  به  ستارگان  کرد.
فَقَالَ إِنِّي سَقِيمٌ؛ و گفت  : من  بيمارم.
فَتَوَلَّوْا عَنْهُ مُدْبِرِينَ؛ از او رويگردان  شدند و بازگشتند.
فَرَاغَ إِلَى آلِهَتِهِمْ فَقَالَ أَلَا تَأْكُلُونَ؛ پنهاني  نزد خدايانشان  آمد و گفت  : چيزي  نمي  خوريد ?
مَا لَكُمْ لَا تَنطِقُونَ؛ چرا سخن  نمي  گوييد ?
فَرَاغَ عَلَيْهِمْ ضَرْبًا بِالْيَمِينِ؛ و در نهان  ، دستي  به  قوت  بر آنها زد.
فَأَقْبَلُوا إِلَيْهِ يَزِفُّونَ؛ قومش  شتابان  نزدش  آمدند.
قَالَ أَتَعْبُدُونَ مَا تَنْحِتُونَ؛ گفت  : آيا چيزهايي  را که  خود مي  تراشيد مي  پرستيد ?
وَاللَّهُ خَلَقَكُمْ وَمَا تَعْمَلُونَ؛ خداي  يکتاست  که  شما و هر کاري  را که  مي  کنيد آفريده  است.
قَالُوا ابْنُوا لَهُ بُنْيَانًا فَأَلْقُوهُ فِي الْجَحِيمِ؛ گفتند : برايش  بنايي  برآوريد و در آتشش  اندازيد.
فَأَرَادُوا بِهِ كَيْدًا فَجَعَلْنَاهُمُ الْأَسْفَلِينَ؛ خواستند تا بد، انديشي  کنند ، ما نيز آنها را زير دست  گردانيديم.
وَقَالَ إِنِّي ذَاهِبٌ إِلَى رَبِّي سَيَهْدِينِ؛ گفت  : من  به  سوي  پروردگارم  مي  روم  ، او مرا راهنمايي  خواهد کرد.
رَبِّ هَبْ لِي مِنَ الصَّالِحِينَ؛ اي  پروردگار من  ، مرا فرزندي  صالح  عطا کن.
فَبَشَّرْنَاهُ بِغُلَامٍ حَلِيمٍ؛ پس  او را به  پسري  بردبار مژده  داديم.
فَلَمَّا بَلَغَ مَعَهُ السَّعْيَ قَالَ يَا بُنَيَّ إِنِّي أَرَى فِي الْمَنَامِ أَنِّي أَذْبَحُكَ فَانظُرْ مَاذَا تَرَى قَالَ يَا أَبَتِ افْعَلْ مَا تُؤْمَرُ سَتَجِدُنِي إِن شَاء اللَّهُ مِنَ الصَّابِرِينَ ؛ چون  با پدر به  جايي  رسيد که  بايد به  کار بپردازند ، گفت  : اي  پسرکم  ،  در خواب  ديده  ام  که  تو را ذبح  مي  کنم   بنگر که  چه  مي  انديشي   گفت  :  اي پدر ، به  هر چه  مامور شده  اي  عمل  کن  ، که  اگر خدا بخواهد مرا از  صابران خواهي  يافت.
فَلَمَّا أَسْلَمَا وَتَلَّهُ لِلْجَبِينِ؛ چون  هر دو تسليم  شدند و او را به  پيشاني  افکند ،
وَنَادَيْنَاهُ أَنْ يَا إِبْرَاهِيمُ؛ ما ندايش  داديم ، : اي  ابراهيم  ،
قَدْ صَدَّقْتَ الرُّؤْيَا إِنَّا كَذَلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ؛ خوابت  را به  حقيقت  پيوستي   و ما نيکوکاران  را چنين  پاداش  مي  دهيم.
إِنَّ هَذَا لَهُوَ الْبَلَاء الْمُبِينُ؛ اين  آزمايشي  آشکارا بود.
وَفَدَيْنَاهُ بِذِبْحٍ عَظِيمٍ؛ و او را به  گوسفندي  بزرگ  باز خريديم.
وَتَرَكْنَا عَلَيْهِ فِي الْآخِرِينَ؛ و نام  نيک  او را در نسلهاي  بعد باقي  گذاشتيم.
سَلَامٌ عَلَى إِبْرَاهِيمَ؛ سلام  بر ابراهيم
كَذَلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ؛ ما نيکوکاران  را اينچنين  پاداش  مي  دهيم.
إِنَّهُ مِنْ عِبَادِنَا الْمُؤْمِنِينَ؛ او از بندگان  مؤمن  ما بود.
از زمره پيروان نوح عليه السلام وکسي که در نبوّت و رسالت و دعوت کردن مردم به سوي خدا و پذيرفته شدن دعا بر شيوه و راه او بود  ابراهيم خليل عليه السلام است. « إِذْ جَاء رَبَّهُ بِقَلْبٍ سَلِيمٍ» وقتي که با دلي سالم و خالي از شرک و شبهه و شهواتي که مانع از شناخت حق و عمل کردن به آن مي شوند به پروردگارش روي آورد. و هرگاه دل بنده سالم باشد، از هر بدي و شرّي سالم مي ماند و هر خير و خوبي را به دست مي آورد.
و از جمله سالم بودن دلش اين بود که از فريب دادن مردم و کينه ورزيدن نسبت به آنها و ديگر زشتي ها سالم و پاک بود. بنابراين مردم را در مورد خدا نصيحت  کرد و از پدر و قومش آغاز  نمود:« إِذْ قَالَ لِأَبِيهِ وَقَوْمِهِ مَاذَا تَعْبُدُونَ» آنگاه که به پدرش و قومش گفت: چه چيزي را مي پرستيد؟ اين استفهامِ انکار است و حجّت را بر آنها اقامه مي کند.
« أَئِفْكًا آلِهَةً دُونَ اللَّهِ تُرِيدُونَ» آيا به جاي خدا معبودهاي دروغيني را مي پرستيد که در حقيقت معبود نيستند و شايسته پرستش نمي باشند؟ پس گمان مي بريد پروردگارتان با شما چه کار کند حال آن که غير از او را پرستش کرده ايد؟ در اينجا آنها را تهديد مي کند که اگر بر شرک ورزي خود باقي بمانند  دچار کيفر خواهند شد. 
« فَمَا ظَنُّكُم بِرَبِّ الْعَالَمِينَ» درباره پروردگارتان چه گمان مي بريد و چه نقص و  کمبودي را در او سراغ داريد که براي او همتايان و شريکاني قرار داده ايد؟!
او  عليه السلام خواست بت هايشان را بشکند و به آنان ضربه اي بزند. پس زمان که آنها غافل و بي خبر بودند فرصت را غنيمت شمرد، آن گاه که آنها براي يکي از جشن هايشان بيرون رفتند، پس ابراهيم عليه السلام همراه آنها بيرون رفت. « فَنَظَرَ نَظْرَةً فِي النُّجُومِ، فَقَالَ إِنِّي سَقِيمٌ» سپس نگاهي به ستارگان  انداخت و گفت: من بيمارم. در حديث صحيح آمده است که : « ابراهيم عليه السلام جز سه دروغ، دروغي بر زبان نياورده است: يکي اينکه گفت:« إِنِّي سَقِيمٌ» همانا من بيمار هستم. و ديگر اينکه گفت:« بَل فَعَلَهُ کَبِيرُهُم هَذَا» بلکه بزرگشان اين کار را کرده است. و اينکه در مورد همسرش گفت: اين خواهرم است.» 
منظور اين  است که او از آنها بازماند تا ب