نستند فَانظُرِي مَاذَا تَأْمُرِينَ  پس ببين كه چه فرمان ميدهي.
بلقيس- در حالي كه آنها را قانع ميكرد تا از رأي خود برگردند، و سرانجام بد جنگ را بيان ميكرد- به آنها گفت: إِنَّ الْمُلُوكَ إِذَا دَخَلُوا قَرْيَةً أَفْسَدُوهَا پادشاهان وقتي وارد شهري شوند با كشتن و اسير كردن مردم و با چپاول و تخريب، تباهي و ويراني ميكنند. وَجَعَلُوا أَعِزَّةَ أَهْلِهَا أَذِلَّةً و سران و اشراف را خوار و پست ميگردانند. پس ابتدا جنگ درست نيست، اما قبل از چارهانديشي، و فرستادن كسي كه از وضعيت او خبري برايمان بياورد از وي اطاعت نميكنم. وقتي كه كاملاًاز وضعيت او مطلع شديم ميدانيم چكار كنيم.
ملكه گفت : وَإِنِّي مُرْسِلَةٌ إِلَيْهِم بِهَدِيَّةٍ فَنَاظِرَةٌ بِمَ يَرْجِعُ الْمُرْسَلُونَ و من هديهاي به سوي آنها ميفرستم، و مينگرم كه فرستادگان چه خبري از او ميآورند، آيا بر نظر و گفتهاش باقي ميماند؟ يا اينكه هديه او را فريب ميدهد و فكرش را عوض ميكند؟ و نيز مطلع ميشويم كه وضعيت او و لشكريانش چگونه است؟
پس ملكه هديهاي را به همراه فرستادگاني از خردمندان و صاحبنظران قومش به سوي سليمان فرستاد. فَلَمَّا جَاء سُلَيْمَانَ پس هنگامي كه فرستادگان به همراه هديه به نزد سليمان آمدند، قَالَ سليمان با اعتراض بر آنها و در حالي كه از اينكه به خواستة او تن در نداده بودند خشمگين بود، گفت: أَتُمِدُّونَنِ بِمَالٍ فَمَا آتَانِيَ اللَّهُ خَيْرٌ مِّمَّا آتَاكُم آيا ميخواهيد به وسيلة مال و دارايي مرا كمك كنيد؟! بدانيد كه دارايي و اموال نزد من جايگاه و ارزشي ندارد، و با آن شاد و خوشحال نميشوم، خداوند مرا از آن بينياز كرده، و نعمتهاي فراواني را به من داده است. بَلْ أَنتُم بِهَدِيَّتِكُمْ تَفْرَحُونَ بلكه اين شما هستيد كه چون دنيا را دوست داريد و اموالتان نسبت به آنچه خداوند به من داده است اندك ميباشد، هديه خود شادمان و خوشحاليد.
سپس فرستاده را بدون اينكه نامهاي به وي بدهد، شفاهي سفارش كرد- چون ميدانست كه او عاقل است و سخنش را به طور دقيق نقل خواهد كرد- و گفت: ارْجِعْ إِلَيْهِمْ به همراه هديهات به سوي آنان بازگرد، فَلَنَأْتِيَنَّهُمْ بِجُنُودٍ لَّا قِبَلَ لَهُم بِهَا قطعاً با لشكرياني به سوي آنان خواهيم آمد كه توان مقابلة با آن را ندارند. وَلَنُخْرِجَنَّهُم مِّنْهَا أَذِلَّةً وَهُمْ صَاغِرُونَ و ايشان را از آنجا با حقارت بيرون خواهيم راند.
فرستاده به سوي آنها بازگشت و آنچه را سليمان گفته بود به آنان رسانيد، پس براي رفتن به سوي سليمان آماده شدند، وسليمان دانست كه حتماً آنها به سويش خواهند آمد. بنابراين به جن و انسانهايي كه نزد او بودند، گفت:
أَيُّكُمْ يَأْتِينِي بِعَرْشِهَا قَبْلَ أَن يَأْتُونِي مُسْلِمِينَ كداميك از شما ميتواند تخت او را پيش من بياورد، قبل از اينكه آنان نزد من بيايند و تسليم شوند؟ يعني تا قبل از اينكه آنها تسليم شوند آن را دستكاري كنيم، زيرا وقتي تسليم شوند اموالشان محترم و مصون خواهد ماند قَالَ عِفْريتٌ مِّنَ الْجِنِّ عفريتي از جن [يان] گفت،
«عفريت» يعني قوي و بسيار چالاك پس يكي از جنهاي بزرگ و قوي گفت: أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَن تَقُومَ مِن مَّقَامِكَ وَإِنِّي عَلَيْهِ لَقَوِيٌّ أَمِينٌ من آن را پيش از اينكه از جايت برخيزي برايت ميآورم. ظاهراً در آن وقت سليمان در شام به سر ميبرده است. پس ميان او و سرزمين سبا چهارماه فاصله بود؛ دو ماه رفت و دو ماه برگشت. اما با وجود آن عفريت ميگويد: با اينكه بزرگ و سنگين و دور است اما من متعهد ميشوم قبل از اينكه از جايت برخيزي آن را بياورم. و معمولا مجالس طولاني، بخشي از چاشتگاه و نهايتاً يك سوم روز را به خود اختصاص ميدهد. و اين ممكن است زمان بيشتري يا كمتري را نيز اشغال كند.
اين است فرمانروايي بزرگ! چرا كه افراد تحت رعيت او داراي چنين قوت و قدرتي بودند. و بالاتر از اين قَالَ الَّذِي عِندَهُ عِلْمٌ مِّنَ الْكِتَابِ آنكه دانشي از كتاب داشت، گفت: قبل از يكچشم به هم زدن تخت را ميآورم. مفسرين گفتهاند: او مرد عالم و صالحي نزد سليمان بود، كه به وي [أعظم] خداوند را ميدانست؛ همان اسم كه هرگاه خداوند با آن خوانده شود، جواب ميدهد، و هر گاه با آن از او چيزي خواسته شود، ميدهد.
او گفت أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَن يَرْتَدَّ إِلَيْكَ طَرْفُكَ من قبل از يك چشم بر هم زدن آن را برايت ميآورم ، چرا كه او خداوند را با اسم اعظم فرا ميخواند و آنگاه تخت حاضر ميشد. پس او دعا كرد و از خداوند خواست و تخت آورده شد. البته خداوند بهتر ميداند كه آيا منظور همين است يا اينكه او دانشي از كتاب داشت كه به وسيلة آن ميتوانست چيزي دور را بياورد، و هر آنچه سخت و مشكل بود انجام دهد. فَلَمَّا رَآهُ مُسْتَقِرًّا عِندَهُ وقتي سليمان ديد كه تخت نزد او مستقر است، خداوند را بر قدرت و پادشاهياش كه به او داده و كارها را برايش آسان كرده بود، ستايش كرد، قَالَ هَذَا مِن فَضْلِ رَبِّي لِيَبْلُوَنِي أَأَشْكُرُ أَمْ أَكْفُرُ گفت: اين از فضل و لطف پروردگار است تا مرا به وسيلة آن بيازمايد  كه آيا سپاس ميگذارم يا ناسپاسي ميكنم؟ پس سليمان- عليهالسلام- فريب پادشاهي و سلطنت و قدرتش ار نخورد؛ آنگونه كه پادشاهان جاهل چنين هستند، و گول پادشاهي خود را ميخورند. بلكه سليمان دانست كه اين آزمايش از سوي پروردگارش ميباشد. پس ترسيد كه مبادا شكر اين نعمت را به جاي نياورده باشد.
سپس بيان كرد كه از شكرگذاري بندة، فايدهاي به خداوند نميرسد، بلكه فايدهاش به شكرگذار بر ميگردد، پس گفت: وَمَن شَكَرَ فَإِنَّمَا يَشْكُرُ لِنَفْسِهِ وَمَن كَفَرَ فَإِنَّ رَبِّي غَنِيٌّ كَرِيمٌ و هر كس شكر گذارد به سود و نفع خودش شكرميگذارد، و هر كس ناسپاسي كند بداند كه پروردگارم بينياز بخشنده است. از كارها و اعمالش بينياز بخشنده است. از كارها و اعمالش بينياز است و بخشنده است كه خير او فراوان است و خير و نعمت او سپاسگذار و ناسپاس را در مييابد. اما شكر نعمتهاي او سبب ميشود تا نعمت بيشتري بدهد، وناشكري نعمتها سبب از بين رفتن آنها ميگردد.
سپس سليمان به كساني كه نزد ا. بودند، گفت: َ نَكِّرُوا لَهَا عَرْشَهَا تخت او را تغيير بدهيد، و چيزهايي را به آن بيافزايد و چيزهايي را از آن كم كنيد و ما در اين مورد نَنظُرْ نگاه ميكنيم و عقل و خرد او را ميآزماييم، أَتَهْتَدِي كه آيا متوجه ميشود، و داراي هوشياري است و شايسته پادشاهي ميباشد، أَمْ تَكُونُ مِنَ الَّذِينَ لَا يَهْتَدُونَ يا از آنان است كه راه نمييابند و متوجه نميشوند؟!
فَلَمَّا جَاءتْ وقتي بلقيس به نزد سليمان آمد، تختش بر او عرضه شد، و او تصور ميكرد كه تختش در شهرش است، قِيلَ أَهَكَذَا عَرْشُكِ يعني ما ميدانيم كه تو تخت بزرگي داري، آيا   تخت تو مانند تختي است كه ما برايت آوردهايم؟ قَالَتْ كَأَنَّهُ هُوَ گفت: «گويي اين همان است». و اين از هوشياري او بود كه نگ