ت رشدشان برسند و گنج خود را بيرون بياورند . يعني بدين خاطر بود که ديوار را خراب کردم و گنج آنها را بيرون آورده و ديوار را بدون مزد بازسازي نمودم. (رَحْمَةً مِّن رَّبِّكَ) کاري که انجام دادم رحمتي از جانب خداوند بود که به نبده اش خضر داده است. (وَمَا فَعَلْتُهُ عَنْ أَمْرِي ) و هيچ کاري را از سوي خودم و بر مبناي خواست و ارادۀ خودم انجام نداده ام، بلکه اين از حمت خداوند، و به دستور وي مي باشد. (ذَلِكَ) آنچه برايت بيان و تفسير نمودم، (تَأْوِيلُ مَا لَمْ تَسْطِع عَّلَيْهِ صَبْرًا) راز و رمز کارهايي بود که آنها را برنتابيدي. 
اين داستان زيبا و مهم، فوايد و احکام و قواعد زيادي را در بر دارد که به ياري خداوند برخي از آنها را به آگاهي شما مي رسانيم.
1 – در اين داستان به فضيلت علم و رخت سفر بربستن براي طلب علم، و اينکه علم از همۀ امور مهم تر است اشاره شده است. موسي مسافتي طولاني را طي نموده و در پي کسب علم مرارت ها چشيد، و به ماندن در نزد بني اسرائيل، و تعليم و راهنمايي آنها اکتفا نکرد، و به منظور افزودن بر دانش خود راه سفر را در پيش گرفت. 
2- ابتدا بايد به چيزي پرداخت که مهم تر است، زيرا فزوني علم و دانش مهم تر از آن است که انسان به تعليم مشغول شود بدون آنه توشه اي (وافر) از دانش داشته باشد، البته هر دو کار را با هم انجام دادن بهتر است. 
3- مي توان در سفر و حضر براي انجام کارها و آسايش بيشتر از خدمتگذار است،اده کرد، چنان که موسي چنين نمود. 
4- مسافري که براي طلب علم يا جهاد و امثال آن رخت سفر برسته است اگر مصلحت ايجاب کرد مي تواند هدف و مقصد خود را بيان کند، زيرا  اينکار از مخفي داشتن آن بهتر است، چون وقتي او اظهار مي دارد که به کجا و براي چه مي رود، مي تواند براي آن خود را آماده نمايد و ار را از روي بينش انجام دهد، و جايگاه اين عبادت بزرگ را براي ديگران بيان کند. چنان که موسي گفت: (لَا أَبْرَحُ حَتَّى أَبْلُغَ مَجْمَعَ الْبَحْرَيْنِ أَوْ أَمْضِيَ حُقُبًا) [من هرگز] از پاي نمي نشينم تا اينکه به محل برخورد دو دريا برسم هر چند که مدت زمان طولاني حرکت کنم. 
پيامبر عليه السلام نيز وقتي به جنگ تبوک رفت اصحابش را خبر داد که به کجا مي رود با اينکه عبادتش توريه و پنهان کاي بود، و اين به مصلحت بستگي دارد. 
5- شر، و اسباب آن را بايد به شيطان نسبت داد، چرا که او ايجاد وسوسه مي کند و کارهاي زشت را زيبا جلوه مي دهد، گرچه همه چيز به تقدير و قضاي الهي انجام مي شود، زيرا خدمتگزار موسي گفت: (وَمَا أَنسَانِيهُ إِلَّا الشَّيْطَانُ أَنْ أَذْكُرَهُ) و جز شيطان [کسي ] آنرا از ياد من نبرد. 
6 – انسان مي تواند از خستگي و گرسنگي يا تشنگي که طبيعتاً نفس دچار آن مي شود، خبر دهد به شرطي که در قالب اظهار نارضايتي از تقدير الهي نبوده، بلکه بيان حقيقت باشد، به دليل اينکه موسي گفت: (لَقَدْ لَقِينَا مِن سَفَرِنَا هَذَا نَصَبًا) به راستي که در اين سفررنج بسيار ديده ايم 
7 – مستحب است که خدمتگزار هوشيار و فهميده و زيرک باشد تا کاري را که از او خواسته مي شود به طور کامل انجام دهد. 
8- مستحب است انسان از خوراکي که خودش مي خورد به خدمتگذارش نيز بدهد، و با هم غذا بخورند، زيرا ظاهراً گفتۀ موسي چنين است: (آتِنَا غَدَاءنَا)خوراکمان را بياور، يعني هر دو با هم مي خورند. 
9- به اندازه اي که آدمي وظيفه اش را انجام دهد به همان اندازه از سوي خدا ياري مي شود، و کسي که طبق دستور خداوند کار کند قطعاً از کمک و مساعدت الهي برخوردار مي شود، به دليل اينکه موسي فرمود: ( لَقَدْ لَقِينَا مِن سَفَرِنَا هَذَا نَصَبًا) به راستي که در اين سفر خسته شديم (هَذَا) اشاره به مرحله اي از سفر  است که طي آن از محل برخورد دو دريا گذشتند. 
و موسي از مرحله اول سفر با اينکه طولاني بود شکايت نکرد، چون در حقيقت سفر هما مرحلۀ اول بود، و اما در مرحلۀ دوم چنين به نظر مي آيد که بخشي از يک روز را در سفر بوده اند، چون آنه وقتي که در کنار صخره اي جاي گرفتند، ماهي را گم کردند، و ظاهراٌ در کنار آن شب را به سر آوردند و فردا حرکت کردند تا اينکه وقت ناهار رسيد وموسي به خدمتگذارش گفت: (آتِنَا غَدَاءنَا)خوراکمان را بياور، پس در اين وقت خدمتگذار به ياد آورد در جايي که مقصد آنها بوده است آن را فراموش کرده است. 
10 – بنده اي که موسي و خدمتگذارش با او ملاقات کردند پايمبر نبود، بلکه بنده اي صالح و نيکوکار بود، زيرا خداوند او را به عنوان يک بنده ذکر نموده، و اين که به او علم داده و مورد مرحمت قرار داده است، و خداوند رسالت و نبوت او را ذکر نکرده است، و اگر او پيامبر بود خداوند پيامبر بودنش را بيان مي داشت همچنانکه به پيامبر بودن غير او  اشاره کرده است . اما اينکه در آخر داستان گفته است: (وَمَا فَعَلتُهُ عَنً اَمري) و آن را به دستور خودم انجام ندادم، بر اين دلالت نمي کند که او پيامبر است، بلکه بر الهام و احساس قلبي که غير از پيامبران نيز از آن برخوردارند دلالت مي نمايد، چنان که خداوند متعال مي فرمايد: (و اوحينا الي ام موسي ان ارضعيه) و به مادر موسي الهام نموديمي که او را شير بدهد (و اوحي ربک الي النحل ان اتخذي من الجبال بيوتا) و به زنبور عسل الهام کرديم که در کوهها براي خودش خانه بسازد. 
11- از اين داستان استنباط مي شود  دانش و علمي که خداوند به بندگانش مي آوزود دو نوع است؛ يکي علمي است که بنده با کوشش و تلاش خود به دست مي آورد، و نوع دوم علم لدني است که خداوند به هر کس از بندگانش که بخواهد مي بخشد، زيرا خداوند متعال فرموده است: (وَعَلَّمْنَاهُ مِن لَّدُنَّا عِلْمًا) و به او از جانب خود علمي آموختيم. 
12- در مقابل معلم بايد ادب را رعايت کرد و با بهترين صورت وي را مورد خطاب قرار داد، زيرا موسي عليه السلام گفت: (هَلْ أَتَّبِعُكَ عَلَى أَن تُعَلِّمَنِ مِمَّا عُلِّمْتَ رُشْدًا) آيا از تو پيروي کنم بدان شرط که از آنچه مايۀ رشد و صلاح است و به تو آموخته شده است به من بياموزي؟
موسي با مهرباني با او سخن گفت و از ايشان اجازه خواست تا از وي بياموزد، و اعتراف کرد که مي خواهد از او ياد بگيرد، به خلاف اهل جفا و تکبر؛ کساني که در مقابل معلم اظهار نمي کنند که به علم او نيازمندند، بلکه ادعا مي کنند که آنها با او همکاري مي نمايند، و حتي گاهي يکي از آنان چنين گمان مي برد که او معلم خود را تعليم مي دهد، در حالي که او بسيار نادان است، زيرا فروتني در برابر معلم و اظهار نياز به تعليم او، مفيدترين چيز براي دانش آموز است. 
13 – فردي که مي خواهد چيزي از کسي ياد بگيرد که مقامش از او پايين تر است بايد در مقابل او فروتن باشد، زيرا بدون شک موسي از خضر برتر بود. 
14- عالم فاضلي که در بخشي از زمينه ها آگاهي لازم را ندارد بايد از کسي که در آن مهارت دارد ياد بگيرد. هر چند که تا حد زيادي از نظر علم از او پايين تر باشد. موسي عليه السلام از پيامبران اولوالعزم بود، کساني که خداوند به آنها علم و دانشي عطا فرموده که به ديگران نداده 