اوند بعد از اين سخن بيان داشته است که اينها سخنهاي بي دليلي است، و آنها از روي ظن و گمان اين را مي گويند، پس بي دليل بودن اين سخنان دليلي بر بطلان آن مي باشد. 
و گروهي مي گفتند: «اصحاب کهف هفت نفرند و هشمين ايشان سگشان است». و اين خدا بهتر مي داند درست است چون خداوند دو قول پيش از اين را باطل قرار داد اما اين را باطل قرار نداد، پس باطل قرار ندادن اين قول بر اين دلالت مي نمايد که آن درست است. 
و در اين اختلاف نظر فايده يا وجود ندارد، و اگر تعداد افراد اصحاب کهف دانسته شود هيچ منفعت ديني و معنوي براي مردم ندارد. بنابراين خداوند متعال فرمود: (قُل رَّبِّي أَعْلَمُ بِعِدَّتِهِم مَّا يَعْلَمُهُمْ إِلَّا قَلِيلٌ)  بگو: پروردگارم به تعدادشان آگاه تر است. جز اندکي تعدادشان را نمي دانند، و گروه کمي که تعدادشان را مي دانند کساني هستند که به حقيقت رسيده، و مي دانند آنچه بدان رسيده اند درست است. 
(فَلَا تُمَارِ فِيهِمْ إِلَّا مِرَاء ظَاهِرًا( بنابراين جز بر اساس علم و يقين دربارۀ آنان مجادله مکن، و اگر مجادلۀ تو بر اين اساس باشد مفيد فايده خواهد بود. اما مماشات و همسويي اش که بر اساس نانداني و از روي ظن و گمان باشد، و يا بي فايده باشد؛ يعني طرف مجادله کننده مخالفت و کينه  توزي ورزد، و يا اينکه مسئله اهميتي نداشته و دانستن آن فايده اي ديني دربر نداشته باشد مانند دانستن تعداد اصحاب کهف و امثال آن، به درستي که مناقشه زيادي در اين گونه موارد باعث ضايع شدن وقت مي گردد، و تأثير منفي بر همدلي و دوستي ها مي گذارد. 
(وَلَا تَسْتَفْتِ فِيهِم مِّنْهُمْ أَحَدًا ) و در مورد اصحاب کهف از هيچ کسي از اهل کتاب سوال مکن، چون سخنان آنها بر اساس حدس و گمان است و انسان را به حق نمي رساند. پس اين بيانگر آن است نبايد از کسي که صلاحيت فتوان دادن را ندارد است،تا کرد، چون يا او در مسئله اي که از وي پرسيده مي شود توان پاسخگويي را نداشته، و يا اينکه باکي ندارد که چه مي گويد؛ و تقواي آن چناني ندارد که او را از گفتن سخن غير واقعي باز بدارد. 
و مادامي که از است،تاء و پرسيدن از چنين کساني نهي شده است، به طريق اولي چنين افرادي از دادن فتوا منع مي شوند. و نيز آيه بيانگر آن است که ممکن است فردي در يک چيز ممنوع الاست،تاء باشد، اما در موردي ديگر از او است،تاء کرد. پس در آن قسمت که صلاحيت دارد فتوا مي دهد، به خلاف قسمت هاي ديگر که صلاحيت فتوا دادن در آن را ندارد، به دليل اينکه خداوند از است،تاء اهل کتاب به طور مطلق نهي نکرده است، بلکه فقط از است،تاء از آنان در مورد اصحاب کهف و امثال آن نهي کرده است.وَلَا تَقُولَنَّ لِشَيْءٍ إِنِّي فَاعِلٌ ذَلِكَ غَدًا و دربارۀ هيچ چيزي مگو که من فردا آن را انجام مي دهم.
إِلَّا أَن يَشَاء اللَّهُ وَاذْكُر رَّبَّكَ إِذَا نَسِيتَ وَقُلْ عَسَى أَن يَهْدِيَنِ رَبِّي لِأَقْرَبَ مِنْ هَذَا رَشَدًا [مگر اينکه بگويي:] اگر خدا بخواهد [آن را انجام مي دهم] و پروردگارت را هنگامي که فراموش کردي ياد کن، و بگو: «اميد مي رود که پروردگارم مرا به [راهي] درست تر از اين رهنمون کند».
اين نهي مانند ديگر نواهي گرچه متوجه پيامبر عليه السلام است، اما متوجه عموم مردم نيز مي باشد، و همۀ مکلفين را دربر مي گيرد، بنابراين خداوند بنده را از اين نهي مي نمايد که در رابطه با آينده بگويد: من فلان کار را انجام مي دهم، و نگويد: اگر خدا بخواهد، زيرا چنانچه نگويد ان شاء الله فلان کار را در آينده انجام مي دهم، از دو جهت مرتکب حرام مي گردد:
اول، به صورت ناآگاهانه نسبت به غيبت آينده اظهار نظر مي کند و مي گويد: در آينده کاري را انجام مي دهم يا چيزي به وقوع مي پيوندد. حال آنکه نمي داند آيا آن کار را انجام مي دهد و اين شيء به وقوع مي پيوندد يا نه.
دوم، سخن او بيانگر آن است که انجام دادن آن کار فقط متلعق به مشيت اوست و بس، حال آنکه متعلق ساختن کاري، تنها به مشيت بنده امري محور و ممنوع مي باشد، چرا که تمامي مشيت براي خداست: (وَمَا تَشَآءُنَ إلآ أن يشَآءَ اللَهُ رَبُ اَلعلَمينَ) و شما نمي خواهيد مگر اينک خداوند پروردگار جهانيان بخواهد. 
و از آن جا که بيان خواست خداوند باعث آسان شدن کار و حصول برکت در آن مي شود و «ان شاء الله» گفتن به مثابۀ کمک خواستن بنده از پروردگارش مي باشد، و چون انسان گاهي اوقات «ان شاء الله» گفتن را فراموش مي نمايد، خداوند او را دستور داد که هر گاه به يادش آمد بگويد « ان شاء الله» تا مطلوب وي حاصل، و آنچه محذور است از دور شود. 
و از فرمودۀ الهي (وَاذْكُر رَّبَّكَ إِذَا نَسِيتَ) چنين بر مي آيد که خداوند دستور داده است به هنگام فراموشي، خدا را ياد کنند، زيرا ياد کردن خداوند، نسيان و فراموشي را دور مي نمايد و آنچه را که بنده فراموش نموده است به ياد مي آورد. و به کسي که ذکر پروردگارش را فراموش نموده، دستور داده است که پروردگارش را ياد کند و از غافلان نباشد. و از آنجا که بنده در توفيق يافتن به صدق، و دوري جستن از اشتباه در گفتار و کردارش به خداوند نيازمند است، خداوند او را فرمان داد تا بگويد: (عَسَى أَن يَهْدِيَنِ رَبِّي لِأَقْرَبَ مِنْ هَذَا رَشَدًا ) اميد است که پروردگارم مرا به راهي درست تر از اين رهنمون کند. 
پس خداوند بنده را دستور داده تا او را بخواند و به وي اميد و اعتماد داشته باشد، چرا که مسلماً خدا او را به نزديکترين راهي رهنمود مي کند که وي را به رشد و تکامل مي رساند، و بنده اي که چنين است و تمام تلاش خود را در طلب هدايت مبذول مي دارد، سزاوار است که موفق شود، و ياري پروردگارش او را در يابد و خداوند او را در همۀ کارهايش به راه راست رهنمود نمايد.وَلَبِثُوا فِي كَهْفِهِمْ ثَلَاثَ مِائَةٍ سِنِينَ وَازْدَادُوا تِسْعًا و [اصحاب کهف] مدت سيصد و نه سال در غارشان ماندند.
قُلِ اللَّهُ أَعْلَمُ بِمَا لَبِثُوا لَهُ غَيْبُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ أَبْصِرْ بِهِ وَأَسْمِعْ مَا لَهُم مِّن دُونِهِ مِن وَلِيٍّ وَلَا يُشْرِكُ فِي حُكْمِهِ أَحَدًا بگو: «خداوند به مدتي که در غار مانده اند آگاهتر است، و تنها اوست که غيب آسمانها و زمين را مي داند، چقدر بينا و چقدر شنواست، آنان جز او هيچ کار سازي ندارند و در فرماندهي و حکم خود کسي را شريک خود نمي سازد».
خداوند پيامبر را از پرستش از اهل کتاب در مورد اصحاب کهف نهي کرد، چون اهل کت اب در اين مورد چيزي نمي دانستند، اما خداوند که داناي پيدا و پنهان است و همه چيز را مي داند، پيامبر را از مدت زماني که اصحاب کهف در غار سر بردند آگاه نمود، و آگاهي اين موضوع مختص خداست، زيرا اين از غيب آسمانها و زمين است و آگاهي از غيب آسمانها و زمين ويژۀ خداوند است، پس آنچه را خداوند از غيب آسمانها و زمين توسط پيامبرانش خبر داده، حقيقت يقيني است و هيچ شکي در آن نيست. و آنچه را که پيامبرانش از آن اطلاع ندارند هيچ کس از مردم نيز آن را نمي داند. 
(أَبْصِرْ بِهِ وَأَسْمِعْ) تعجب کن ا