ده مي شدي 
يعني خداوند آنها را از تابش نور خورشيد محافظت نمود، زيرا غار اينگونه بود که خورشيد به هنگام طلوع به طرف راست مي گراييد. و به هنگام غروب به طرف چپشان مي گراييد، پس گرماي خورشيد به آنها برخورد نمي کرد که بدن هايشان را خراب کند. 
(وَهُمْ فِي فَجْوَةٍ مِّنْهُ) و خودشان در محل بسيار وسيع غار قرار داشتند، يعني در جايي گشاده و وسيع. و اين به خاطر آن بود تا هوا و نسيم باد بر آنها بوزد و هواي  آلوده را از آنها دور نمايد، و تا از تنگ بودن جا رنج نبرند، و اذيت نشوند ، و به خصوص که آنها مدت طولاني در آن غار ماندند. و اين از نشانه هاي الهي است که بر قدرت و رحمت او دلالت مي نميد که خداوند دعايشان را پذيرفت و حتي در اين چيزها آنها را هدايت و را هنمايي کرد. بنابراين فرمود: (مَن يَهْدِ اللَّهُ فَهُوَ الْمُهْتَدِي) هر کس که خداوند او را هدايت کند راه يافته است، يعني براي بدست آوردن هدايت ، راهي جز از سوي خداوند نيست، و اوست که انسان را به منفعت هر دو جهان هدايت مي نمايد. (وَمَن يُضْلِلْ فَلَن تَجِدَ لَهُ وَلِيًّا مُّرْشِدًا ) و هر که را گمراه نمايد براي او دوست و راهنمايي نمي يابي. يعني کسي را نمي يابي که او را سرپرستي کند و کارهايش را به گونه اي سامان دهد که به صلاح اوست، و وي را به خير و رستگاري راهنمايي کند، چون خداوند بر گمراه شدن او حکم نموده است و حکم او را هيچ کس نمي تواند رد کند. 
(وَتَحْسَبُهُمْ أَيْقَاظًا وَهُمْ رُقُودٌ) و اگر بديشان مي نگريستي آنان را بيدار مي انگاشتي، حال آنکه آنان خفته بودند. 
مفسرين گفته اند اين بدان خاطر بود که چشمهايشان باز بود تا تباه و ضايع نشودف بنابراين کسب که به آنها نگاه مي کرد آنان را بيدار مي پنداشت حال آنکه خواب بودند. (وَنُقَلِّبُهُمْ ذَاتَ الْيَمِينِ وَذَاتَ الشِّمَالِ) و ما آنان را به راست و چپ مي گردانديم، و اين ينز به خار آن بود تا بدن هايشان محافظت شود، زيرا طبيعت زمين اينگونه است که بدن هايي را که با آن چسبيده باشد از بين مي برد. بنابراين خداوند چنين مقدر ن موده بود که آنها را به راست و چپ و بر پهلوهايشان به اندازه اي که بدنشان را زمين خراب نکند، بگرداند و خداوند مي توانست بدون اينکه آنها را به چپ و راست بگرداند بدن هايشان را محافظت نمايد، اما او حکيم است و خواست که سنت او در جهان هستي اجرا شود، و خداوند اسباب را به مسببانشان ربط مي دهد. 
(وَكَلْبُهُم بَاسِطٌ ذِرَاعَيْهِ بِالْوَصِيدِ) و سگشان دو دستش را به آستانۀ در غار گشاده بود، سگ اصحاب کهف که از آنها نگهباني مي کرد مانند آنها به خواب فر رفت، بنابراين هر دو دستش بر آستانۀ در دراز کشيده بود، خداوند اينگونه آنها را از آفت زمين حفاظت کرد. اما چگونه آنها را از گزند انسانها محافظت نمود؟ در اين زمينۀ فرموده است: آنها را به وسيلۀ رعب و ترسي که از ديدنشان انسان را فرا مي گرفت محافظت نمود، پس اگر کسي آنها را مي ديد ترس سراپاي او را فرا مي گر فت و از آنها روي مي گرداند و پا به فرار مي گذاشت، و اين چيزي بود که باعث شد تا آنها مدت مديدي در غار بمانند. و هيچ کس آنها را نديد، با اينکه خيلي با شهر فاصلۀ نزديکي داشتند. و چيزي که مبين آن است آنان از شهر نزديک بودند اين است وقتي آنها بيدار شدند يکي از خودشان را فرستادند تا از شهر غذايي خريداري کند و بقيه منتظرش ماندند. پس اين دلالت مي نمايد که آنها به شهر خيلي نزديک بوده ان.وَكَذَلِكَ بَعَثْنَاهُمْ لِيَتَسَاءلُوا بَيْنَهُمْ قَالَ قَائِلٌ مِّنْهُمْ كَمْ لَبِثْتُمْ قَالُوا لَبِثْنَا يَوْمًا أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ قَالُوا رَبُّكُمْ أَعْلَمُ بِمَا لَبِثْتُمْ فَابْعَثُوا أَحَدَكُم بِوَرِقِكُمْ هَذِهِ إِلَى الْمَدِينَةِ فَلْيَنظُرْ أَيُّهَا أَزْكَى طَعَامًا فَلْيَأْتِكُم بِرِزْقٍ مِّنْهُ وَلْيَتَلَطَّفْ وَلَا يُشْعِرَنَّ بِكُمْ أَحَدًا و اين چنين ايشان را برانگيخيتم تا از يکديگر بپرسند. گوينده اي از آنان گفت: «چه مدتي مانده ايد؟» گفتند: «يک روز يا بخشي از روز؟» گفتند: «پروردگارتان بهتر مي داند که چقدر مانده ايد، پس کسي از خودتان را با اين سکه پول به شهر بفرستيد، و بايد بنگرد کداميک از آنان غذاي پاکتري دارد، پس روزي و خوراکي از آن برايتان بياورد، اما بايد نهايت دقت را به خرج دهد و هيچکس را از حال شما آگاه نسازد».
إِنَّهُمْ إِن يَظْهَرُوا عَلَيْكُمْ يَرْجُمُوكُمْ أَوْ يُعِيدُوكُمْ فِي مِلَّتِهِمْ وَلَن تُفْلِحُوا إِذًا أَبَدًا بي گمان اگر آنان بر شما دست يابند شما را سنگسار مي کنند، يا اينکه به دين خود بر مي گردانند، و آن گاه هرگز رستگار نخواهيد شد. 
خداوند متعال مي فرمايد: (وَكَذَلِكَ بَعَثْنَاهُمْ لِيَتَسَاءلُوا بَيْنَهُمْ) اين چنين ايشان را ز خواب طولاني برانگيخيتم، تا مدت خواب را از يکديگر بپرسند، و از مقدار واقعي زماني که در غار مانده اند از يکديگر پرس و جو کنند. (قَالَ قَائِلٌ مِّنْهُمْ كَمْ لَبِثْتُمْ قَالُوا لَبِثْنَا يَوْمًا أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ) يکي از آنان گفت: چه مدتي مانده ايد؟ گفتند: يک روز يا بخشي از روز؟ و اين بر اساس گمان گوينده بود. گويا در مقدار مدتي که مانده بودند دچار اشتباه شدند، بنابراين گفتند: (رَبُّكُمْ أَعْلَمُ بِمَا لَبِثْتُمْ) پروردگارتان بهتر مي داند که چقدر مانده ايد، پس آگاهي از مدت سپري نشده را به کسي برگرداند که آگاهي و علم او همه چيز را کاملاً احاطه نموده است، و شايد خداوند بعد از اين آنها را از مدتي که مانده بودند آگاه نمود، چون آنها را از مدتي که مانده بودند آگاه نمود، چون آنها برانگيخت تا از يکديگر بپرسند، و خبر داد که آنها در مورد مقداري که در غار مانده اند از يکديگر پرسيدند، و به اندازۀ آگاهي خود سخن گفتند، و نتيجۀ کارشان اين شد که دچار اشتباه شدند. بنابراين بايد اينگونه باشد که خداوند اشتباه آنان را رفع کرده و آنها را از مدت زماني که  مانده بودند آگاه کرده باشد و ما اين را از حکمت الهي در برانگيختن آنها در مي يابيم ، و او هيچ کاري را بيهوده انجام نمي دهد. 
و از رحمت الهي است که هر کس بخواهد در اموري که دانستنش مطلوب است، به اندازه اي که براي آن تلاش نمايد حقيقت را براي او روشن و آشکار مي کند و دليلي ديگر بر اينکه خداوند آنها را از مدتي که در غار مانده اند آگاه کرده اين است که از اين پس مي فرمايد: 
(و کذلک اعثرنا عليهم ليعلموا ان وعدالله حق و ان الساعه لا ريب فيها) و اين گونه [مردم] را متوجه حالشان کرديم تا بدانند که وعدۀ خدا حق است، و بدون شک قيامت فرا مي رسد. پس اگر مردم از حال آنان ومدت زمان ماندنشان در غار بارخبر نمي شدند، آنها دليلي براي آنچه بيان شد قرار نمي گرفتند. سپس وقتي آنها از يکديگر پرسيدند و سخناني در ميان آنان رد و بدل شد که خداوند آنها را ذکر کرده است، يکي از خودشان را با سکه هاي نقره اي که داشتند به شهري که از آن رانده شده بودند، فرستادند تا برايشان غذا ب