 گره روحش باز گردد، و بي تابي اش به او برگردد. و خداوند در اين کار حکمت و اسراري دارد که بندگان از آن مطلع نيستند اما يوسف از آن اطلاع داشت. (وَأْتُونِي بِأَهْلِكُمْ أَجْمَعِينَ) و فرزندان و فاميلتان و همۀ بستگان خود را پيش من بياوريد تا آنها را ملاقات کنم و سختي و تنگي زندگي از شما دور شود. 
(وَلَمَّا فَصَلَتِ الْعِيرُ قَالَ أَبُوهُمْ) و هنگامي که کاراون از سرزمين مصر به سوي فلسطين حرکت کرد، يعقوب بوي پيراهن يوسف را احساس کرد و گفت: ( إِنِّي لَأَجِدُ رِيحَ يُوسُفَ لَوْلاَ أَن تُفَنِّدُون) بدون شک من بوي يوسف را احساس مي کنم ، اگر مرا مسخره نمي کنيد و گمان نمي بريد که از روي ناداني چنين مي گوييم، چون يعقوب متوجه شد که آنها تعجب کردند، به همين جهت اين سخن را گفت: وآنچه در مورد آنها گمان برده بود پيش آمد و گفتند: (تَاللّهِ إِنَّكَ لَفِي ضَلاَلِكَ الْقَدِيمِ) سوگند به خدا تو همواره در درياي سرگرداني گرفتار هستي و نمي داني چه مي گويي. 
(فَلَمَّا أَن جَاء الْبَشِيرُ ) و هنگامي که مژده دهنده نزد او آمد و فرا رسيدن دورۀ رهايي ود ور هم جمع شدن، و شاد شدن يوسف و برادران و پدر به ديدار يکديگر را مژده داد، (أَلْقَاهُ عَلَى وَجْهِهِ فَارْتَدَّ بَصِيرًا) پيراهن را بر چهره اش انداخت و به حالت اوليۀ خود برگشت و بينا شد، بعد از اينکه چشم هايش از اندوه کور شده بود 
پس يعقوب که از نعمت خدا شادمان بود به فرزندان و خانواه اش که قبلاً او را نامتعادل دانسته و از او تعجب مي کردند گفت: (أَلَمْ أَقُل لَّكُمْ إِنِّي أَعْلَمُ مِنَ اللّهِ مَا لاَ تَعْلَمُونَ) آيا به شما نگفتم که از سوي خدا چيزهايي را مي دانم که شما نمي دانيد؟ من به ديدن يوسف اميدوار بوده و منتظر بودم غم و اندوهم برطرف شود. 
پس آنان به گناه خويش اعتراف کردند، و با اين کار نجات يافتند، (قَالُواْ يَا أَبَانَا اسْتَغْفِرْ لَنَا ذُنُوبَنَا إِنَّا كُنَّا خَاطِئِينَ ) گفتند: اي پدر! آمرزش گناهانمان را براي ما بخواه که ما خطاکار بوده ايم زيرا اين چنين کارهايي را با تو کرده ايم. 
(قَالَ ) او با پذيرفتن خواستۀ آنها و درنگ نکردن در اجابتشان گفت: (سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَكُمْ رَبِّيَ إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ(  براي شما از پروردگارم آمرزش خواهم طلبيد، بي گمان او آمرزنده و مهربان است، و من اميدوارم که گناهانتان را بيامرزد، و بر شما رحم نمايد و رحمت خويش را شامل حالتان گرداند و گفته شده است که او آمرزش خواستن براي آنها را تا وقت سحر که وقت بهتري براي طلب آمرزش مي باشد و به تاخير انداخت تا بهتر و کاملتر آمرزش بطلبد و بهتر پذيرفته شود.فَلَمَّا دَخَلُواْ عَلَى يُوسُفَ آوَى إِلَيْهِ أَبَوَيْهِ وَقَالَ ادْخُلُواْ مِصْرَ إِن شَاء اللّهُ آمِنِينَ و هنگامي که به نزد يوسف رسيدند پدر و مادرش را در کنار خود جاي داد و گفت: «به سرزمين مصر داخل شويد، که اگر خدا بخواهد در امان خواهيد بود».
وَرَفَعَ أَبَوَيْهِ عَلَى الْعَرْشِ وَخَرُّواْ لَهُ سُجَّدًا وَقَالَ يَا أَبَتِ هَـذَا تَأْوِيلُ رُؤْيَايَ مِن قَبْلُ قَدْ جَعَلَهَا رَبِّي حَقًّا وَقَدْ أَحْسَنَ بَي إِذْ أَخْرَجَنِي مِنَ السِّجْنِ وَجَاء بِكُم مِّنَ الْبَدْوِ مِن بَعْدِ أَن نَّزغَ الشَّيْطَانُ بَيْنِي وَبَيْنَ إِخْوَتِي إِنَّ رَبِّي لَطِيفٌ لِّمَا يَشَاء إِنَّهُ هُوَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ و پدر و مادرش را بر تخت نشاند، و همۀ آنان براي او سجده کنان به زمين افتادند، و گفت: «پدر! اين تعبير خوابي است که قبلاً ديده بودم و پروردگارم آن را راست و درست گرداند، و به راستي خداوند وقتي که از زندان رهايم نمود، و شما را پس از آنکه شيطان بين من و برادرانم اختلاف افکنده بود از صحرا باز آورد، در حق من نيکي ها کرد. به راستي پروردگارم هر چه بخواهد سنجيده و دقيق انجام مي دهد، بي گمان او داناي حکيم است».
رَبِّ قَدْ آتَيْتَنِي مِنَ الْمُلْكِ وَعَلَّمْتَنِي مِن تَأْوِيلِ الأَحَادِيثِ فَاطِرَ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ أَنتَ وَلِيِّي فِي الدُّنُيَا وَالآخِرَةِ تَوَفَّنِي مُسْلِمًا وَأَلْحِقْنِي بِالصَّالِحِينَ پروردگار! (بهره اي بزرگ) از فرمانروايي به من داده اي، و مرا از معني سخنان کتاب هاي آسماني و تعبير خوابها آگاه ساخته اي ، اي پديد آورندۀ آسمان ها و زمين! تو سرپرست من در دنيا و آخرت هستي، مرا مسلمان بميران و به صالحان ملحق بگردان».
ذَلِكَ مِنْ أَنبَاء الْغَيْبِ نُوحِيهِ إِلَيْكَ وَمَا كُنتَ لَدَيْهِمْ إِذْ أَجْمَعُواْ أَمْرَهُمْ وَهُمْ يَمْكُرُونَ اين خبرهاي غ يب است که آن را به تو وحي مي کنيم، و بدانگاه که تصميم گرفتند و توطئه چيني کردند پيش آنان نبودي.
وَمَا أَكْثَرُ النَّاسِ وَلَوْ حَرَصْتَ بِمُؤْمِنِينَ و بيشتر مردم ايمان نمي آورند گرچه حرص بورزي. 
وَمَا تَسْأَلُهُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْرٍ إِنْ هُوَ إِلاَّ ذِكْرٌ لِّلْعَالَمِينَ و تو در برابر (اين دعوت) از آنان پاداشي نمي خواهي و آن جز پند و اندرزي براي جهانيان نيست. 
(فَلَمَّا دَخَلُواْ عَلَى يُوسُفَ ) و هنگامي که به يعقوب و فرزندانش همراه با خانواده هايشان بار و بنۀ خود را جمع کردند و از سرزمين فلسطين به قصد ديدار با يوسف و اقامت در مصر کوچ کردند و به نزد يوسف رسيدند (آوَى إِلَيْهِ أَبَوَيْهِ) پدر و مادرش را در کنار خود جاي داد و احسان و بزرگداشت و احترام فراواني نسبت به آنان ابراز داشت. (وَقَالَ ) و به همۀ افراد خانواده اش گفت: (ادْخُلُواْ مِصْرَ إِن شَاء اللّهُ آمِنِينَ ) وارد سرزمين مصر شويد، که اگر خدا بخواهد از همۀ ناخوشايندي ها و وحشت در امان هستيد، پس آنان در حالت شادي و سرور وارد شدند و رنج و سختي زندگي از آنان دور شد، و به شادي و سرور دست يازيدند. 
(وَرَفَعَ أَبَوَيْهِ عَلَى الْعَرْشِ ) و پدر و مادرش را بر تخت فرمانروايي خود نشاند، (وَخَرُّواْ لَهُ سُجَّدًا) و پدر و ما در و برادرانش به احترام و بزرگداشت او سجده کنان به زمين افتادند. (وَقَالَ ) و هنگامي که مشاهده کرد آنها در مقابل او سجده افتاده اند گفت: (يَا أَبَتِ هَـذَا تَأْوِيلُ رُؤْيَايَ مِن قَبْلُ ) اي پدر! اين تعبير خوابي است که قبلاً ديده بودم، آنگاه که در خواب ديدم يازده ستاره و ماه و خورشيد برايم سجده مي کنند. پس آنچه او در خواب ديده بود به وقوع پيوست، (قَدْ جَعَلَهَا رَبِّي حَقًّا) پروردگارم آن خواب را راست و درست گرداند، و آن را خيال و خوابي آشفته و بي جان قرار نداد. 
(وَقَدْ أَحْسَنَ بَي إِذْ أَخْرَجَنِي مِنَ السِّجْنِ وَجَاء بِكُم مِّنَ الْبَدْوِ)و  به راستي خداوند وقتي که از زندان رهايم نمود، و شما را از صحرا باز آورد، در حق من نيکي بزرگي نمود. 
و اين از بزرگواري و گويش زيباي يوسف عليه السلام است که حالت خودش در زندان را بيان کرد، اما به حالت خود در چاه اشاره اي ننمود، چون او به طور کامل برادرانش را بخشيده بود و او آن گناه 