نصاف است، (مَّجِيدٌ) داراي بزرگواري است؛ و «المجد» يعني عظمت صفات و گستردگي آن، پس او داراي صفت هاي کمال است و هر صفتي را در کاملترين و بالاترين حد دارا مي باشد. 
(فَلَمَّا ذَهَبَ عَنْ إِبْرَاهِيمَ الرَّوْعُ ) و هنگامي که ترس از ابراهيم دور شد؛ ترسي که از ناحيه ي مهمانانش به او وارد شده بود، (وَجَاءتْهُ الْبُشْرَى ) و مژده تولد فرزند به او رسيد، در اين هنگام دربارۀ هلاک شدن قوم لوط با فرستادگان به مجادله پرداخت به آنها گفت: (ان فيها لوطا قالوا نحن اعلم بمن فيها لننجينه و اهله الا امراته) به درستي که لوط در آن جا است، گفتند: ما بهتر مي دانيم که آن جا کي هست. ما او و خانواده اش جز همسرش را نجات خواهيم داد. (إِنَّ إِبْرَاهِيمَ لَحَلِيمٌ ) همانا ابراهيم داراي اخلاق نيک و تحمل و سعۀ صدر است، و هنگامي ناداني نادانان خشم نمي گيرد (أَوَّاهٌ ) و درهمۀ اوقات به درگاه خداوند زاري و تضرع مي کند (مُّنِيبٌ ) و توبه کار و بسيار رجوع کننده و بازگردنده به سوي خداست، چون خدا را مي شناسد و او را دوست دارد، و به او روي مي آورد و از غير خدا روي مي گرداند. بنابراين در مورد کساني که خداوند به هلاکت قطعي آنها حجکم کرده بود مجادله مي کرد. 
پس به او گفته شد. (يَا إِبْرَاهِيمُ أَعْرِضْ عَنْ هَذَا إِنَّهُ قَدْ جَاء أَمْرُ رَبِّكَ وَإِنَّهُمْ آتِيهِمْ عَذَابٌ غَيْرُ مَرْدُودٍ ) اي ابراهيم ! از اين مجادله دست بکش چرا که فرمان پروردگارت مبني بر هلاک شدن آنان در رسيده است، و به راستي برايشان عذابي بي بازگشت خواهد آمد. پس جر و بحث و مجادلۀ تو فايده اي ندارد.وَلَمَّا جَاءتْ رُسُلُنَا لُوطًا سِيءَ بِهِمْ وَضَاقَ بِهِمْ ذَرْعًا وَقَالَ هَـذَا يَوْمٌ عَصِيبٌ و هنگامي که فرستادگان ما پيش لوط آمدند از آنان اندوهگين شد و از اينکه قدرت دفاع از ايشان را نداشت سخت دلتنگ شد و گفت: «امروز روز بسيار سختي است»
وَجَاءهُ قَوْمُهُ يُهْرَعُونَ إِلَيْهِ وَمِن قَبْلُ كَانُواْ يَعْمَلُونَ السَّيِّئَاتِ قَالَ يَا قَوْمِ هَـؤُلاء بَنَاتِي هُنَّ أَطْهَرُ لَكُمْ فَاتَّقُواْ اللّهَ وَلاَ تُخْزُونِ فِي ضَيْفِي أَلَيْسَ مِنكُمْ رَجُلٌ رَّشِيدٌ و قومش شتابان به سوي او آمدند، و پيش از آن کارهاي زشت انجام مي دادندف گفت: «اي قوم من! آنها دختران من هستند، و براي شما پاکيزه ترند، پس از خداوند بترسيد و دربارۀ مهمانانم مرا رسوا نکنيد. آيا در ميان شما مردي راهياب و راهنما يافت نمي شود»؟
(وَلَمَّا جَاءتْ رُسُلُنَا لُوطًا سِيءَ بِهِمْ) و هنگامي كه فرستادگان ما، يعني فرشتگاني كه پيش ابراهيم آمدند به نزد لوط رسيدند، آمدنشان بر لوط دشوار آمد، (وَضَاقَ بِهِمْ ذَرْعًا وَقَالَ هَـذَا يَوْمٌ عَصِيبٌ ) و چون قدرت دفاع از ايشان را نداشت سخت دلتنگ گشت، و گفت: امروز روزي سخت و مشكل است. چون او مي دانست كه قومش آنان را رها نخواهند كرد، زيرا فرشتگان به صورت جوانهاي تازه به دوران رسيده كه در نهايت زيبايي و كمال بودند به نزد لوط آمدند بنابراين آنچه لوط تصور مي كرد پيش مي آمد. 
(وَجَاءهُ قَوْمُهُ يُهْرَعُونَ إِلَيْهِ) و قومش شتابان به سوي او آمدند و خواستند با مهمان هاي او عمل زشت را انجام دهند، به دليل اينكه خداوند مي فرمايد: ( وَمِن قَبْلُ كَانُواْ يَعْمَلُونَ السَّيِّئَاتِ) و پيش از آن كارهاي زشتي انجام مي دادند كه قبل از آنان هيچ كس انجام نداده بود. ( قَالَ يَا قَوْمِ هَـؤُلاء بَنَاتِي هُنَّ أَطْهَرُ لَكُمْ) لوط گفت: اي قوم من! اينها دختران من هستند و براي شما از مهمانان من پاكيزه ترند . همانطور كه سليمان عليه السلام به آن دو زن پيشنهاد كرد فرزندي را كه هر يك ادعا مي كرد مال اوست دو نيم كنند، و هدفش اين بود تا حق روشن شود. و لوط مي دانست كه دسترسي آنها به دخترانش غير ممكن است و هيچ حقي در آنها ندارند و هدفش دفع اين كار زشت و بزرگ بود. ( فَاتَّقُواْ اللّهَ وَلاَ تُخْزُونِ فِي ضَيْفِي ) يعني يا تقواي خدا را رعايت كنيد و يا رعايت حال مهمانانم را بكنيد و مرا به نزد آنان رسوا ننمايد. (أَلَيْسَ مِنكُمْ رَجُلٌ رَّشِيدٌ ) آيا در ميان شما مردي راهياب و راهنما يافت نمي شود كه شما را باز دارد؟ و اين دليلي بر بي بندو باري آنها و دوربودنشان از خير و جوانمردي بود. قَالُواْ لَقَدْ عَلِمْتَ مَا لَنَا فِي بَنَاتِكَ مِنْ حَقٍّ وَإِنَّكَ لَتَعْلَمُ مَا نُرِيدُ گفتند: «تو كه مي داني ما به دخترانت نيازي نداريم، و مي داني كه چه چيزي مي خواهيم». 
قَالَ لَوْ أَنَّ لِي بِكُمْ قُوَّةً أَوْ آوِي إِلَى رُكْنٍ شَدِيدٍ گفت: «اي كاش بر شما توانايي داشتم! يااينكه پناهگاه محكمي داشتم و به آن پناه مي بردم». 
قَالُواْ يَا لُوطُ إِنَّا رُسُلُ رَبِّكَ لَن يَصِلُواْ إِلَيْكَ فَأَسْرِ بِأَهْلِكَ بِقِطْعٍ مِّنَ اللَّيْلِ وَلاَ يَلْتَفِتْ مِنكُمْ أَحَدٌ إِلاَّ امْرَأَتَكَ إِنَّهُ مُصِيبُهَا مَا أَصَابَهُمْ إِنَّ مَوْعِدَهُمُ الصُّبْحُ أَلَيْسَ الصُّبْحُ بِقَرِيبٍ گفتند: «اي نوح! ما فرستادگان پروردگارت هستيم، آنان به تو نخواهند رسيد، خانواده ات را در پاسي از شب ببر و نبايد كسي از شما به پشت سر خود بنگرد، مگر همسرت كه هر آنچه به آنان برسد به او (هم) خواهد رسيد، همانا موعد ايشان صبح است، آيا صبح نزديك نيست».
(قَالُواْ) آنها به لوط گفتند: ( لَقَدْ عَلِمْتَ مَا لَنَا فِي بَنَاتِكَ مِنْ حَقٍّ وَإِنَّكَ لَتَعْلَمُ مَا نُرِيدُ(  تو كه مي دني ما دربارة دخترانت خواسته اي نداريم، و مي داني كه چه چيزي مي خواهيم. ما جز شهوت راني با مردان چيزي را نمي خواهيم و علاقه اي به زنان نداريم. بنابراين اضطراب و پريشاني لوط بيشتر و سخت تر شد و گفت: ( لَوْ أَنَّ لِي بِكُمْ قُوَّةً أَوْ آوِي إِلَى رُكْنٍ شَدِيدٍ) كاش بر شما توانايي داشتم مانندقبيله اي كه مرا پناه مي داد و شما را از اين كار باز مي داشتم. 
مراد از اين سخن داشتن پايگاه و تكيه گاه محسوس و مادي است، و گرنه او به نيرومندترين پناهگاه كه خداوند است و هيچ كس توان مقابله با قدرت او را ندارد پناه مي برد. بنابراين وقتي كه كار به آخرين حد رسيد و شديداً اندوهگين شد، (قَالُواْ) به او گفتند:( يَا لُوطُ إِنَّا رُسُلُ رَبِّكَ ) اي لوط! ما فرستادگان پروردگارت هستيم. او را از حالت خودبا خبر كردند تا دلش آرام گيرد، ( لَن يَصِلُواْ إِلَيْكَ ) آنان هرگزبه تو گزندي نخواهند رسيد.
سپس جبرئيل بالهايش را گستراند و چشمهايشان كور گشت و آنها رفتند و لوط را تهديد كردندكه فردا صبح بر خواهند گشت. فرشتگان به لوط دستور دادند تا خانواده اش را شب هنگام ببرد، (بِقِطْعٍ مِّنَ اللَّيْلِ ) در پاسي از شب و خيلي قبل از فجر، تا بتوانند از آبادي خود دور شوند، (وَلاَ يَلْتَفِتْ مِنكُمْ أَحَدٌ ) و به سرعت بيرون رويد، و فقط به نجات خويش بيانديشيد و به پشت سر خود ننگريد. (إِلاَّ امْرَأَتَكَ إِنَّهُ مُصِيبُهَا مَا أَصَابَهُمْ) مگر همسرت كه هر آنچ