 چكار مي شود كرد با افرادي كه آنها مالك (مسلّط بر) ما بوده و ما بر آنها قدرت نداريم ... آيا جاي بكار بردن قدرت وجود دارد».[23]

ابن اثير از علي نقل مي كند كه گفت:

«چكار مي توانم بكنم با كساني كه آنها مالك (مسلّط بر) ما بوده و ما بر آنها قدرتي نداريم‌».[24]

و اما ابن خلدون مي گويد كه علي(ع) در پاسخ آنها گفته است:

«آنچه را كه شما مي خواهيد من توانايي آن را ندارم، تا اينكه مردم آرام شوند و امور بررسي شود و حقوق همه گرفته شود. آنها از پيش او خارج شده و بعضي از آنها درباره قاتلان عثمان زياد سخن گفتند».[25]

اين باعث شد كه زبير و طلحه از قصاص خون خليفهء مظلوم عثمان بن عفّان به دست علي نوميد گشته و از مدينه خارج شوند، و در آنجا با عائشه – رضي الله عنه – به هم رسيدند، و از طرف ديگر نامه ها بين علي و معاويه شروع به ردّ و بدل شد، چرا كه علي معاويه را عزل و عبدالله بن عبّاس را بر آنجا گماشت، ابن عبّاس گفت: اين كار درستي نيست، معاويه مردي از بني اميّه و پسر عموي عثمان و والي شام است، بعيد نيست كه گردنم را به خاطر عثمان بزند.[26] علي از او عذر خواسته و از اين كار رهايش كرد.

در حالي كه آنها در اين شرايط بودند، سبأيّه كار خود را كرده و شروع به ايجاد فتنه و ناآرامي و اضطراب و فساد بيشتر نمودند، و كينه هاي قديمي را زنده كرده و در خاكستر مي دميدند، و سعي مي كردند كه جنگي بين مسلمانان آغاز گردد، و هر كسي را كه در صدد خون عثمان بود، مخصوصاً معاويــه كه از پيروي علي امتناع مي كرد، بر عليه او بسيج مي كردند. امّا سبب امتناع معاويه از پيروي علي اين بود كه مي گفت بيعت به درستي انجام نگرفته است چرا كه شوري صورت نگرفته و اهل حدّ و عقد (خبرگان) با او بيعت نكرده اند و جز معدودي از مهاجران و انصار از اهل مدينه با او بيعت نداشته و بالاتر از همهء اينها قاتلان عثمان و سبأيّه در لشگر و حزب او پناه گرفته اند. در حالي كه علي مي‌گفت بزرگان مهاجر و انصار و اهل بدر با من بيعت كرده اند و پس از آرامش كشور، حكم قصاص را بايد اجرا كرد وگرنه بر آشوب و خونريزي افزوده مي شود.

نامه ها بين آنها رد و بدل مي شد تا اينكه قاصد معاويه نزد علي آمد و پرسيد: آيا من در امان هستم؟ علــــــي گفت: آري، قاصد كشته نمي شود، گفت: من از پيش قومي مي آيم كه جز با قصـاص راضي نمي شوند، سپس نامه را تسليم كرد و اجازهء خروج خواست. علي به او اجازه داد و گفت: برو، گفت: آيا در امان هستم؟ علي گفت: آري در امان هستي.[27]

سبأيّه و اهل شورش و فتنه باز هم در ازدياد اضطراب و ناآرامي كوشش نمودند تا جنگ لفظي به جنگ با شمشير مبدّل نشود، ببينيم مورّخان چه نقل كرده اند:

«سبأيّه فرياد كشيدند كه: اين سگ قاصد سگان است، او را بكشيد، او فرياد كشيد: اي مصريان يا قيسيان، اسب و كمــان، به خــدا قسم مي خورم كــه اين را بر شما بر مي  گردانند ... بر عليه او شعار مي دادند و فرياد مي كشيدند، ومصريان از كشتنش منع كردند و به او گفتند: ساكت باش، مي گفت: به خدا اينها هرگز رستگار نمي شوند خداوند آنها را به سزايشان مي رساند، به او مي گويند: ساكت باش ....».[28]

اين شعارها و فريادها و عبارت ها صريحاً نشان مي دهد كه آنها در صدد چه كاري بودند، آنها شروع به شايعه پراكني ونشراراجيف واكاذيب بين مردم نمودند تا شمشيرها بيرون آمده و جنگ و درگيري بين مسلمين رخ داده گردن همديگر را بزنند، و عقيده داشتند كه در اين صورت است كه همه آنها را فراموش كرده و خون عثمان از بين رفته و كسي ديگر درصدد قصاص آنها نخواهد بود و اختلاف و شقاق بين مسلمين رخ داده و جنگ و جدال بين آنها ادامه خواهد يافت، و اين تنها چيزي بود كه آرزوي آنها بود و سعي در ايجاد آن مي كردند.[29]

آنها هنگامي كه از اجتماع طلحه و زبير با امّ المؤمنين عائشه – رضي الله عنها – در مكّه با خبر شدند، شروع به تحريك شيعيان علي و حتي خود علي بر جنگ با اهل شام كردند، و قبل از اينكه خطر بالا گيرد، علي از اهل مدينه خواست كه به سوي شام حركت كنند و آنها رغبتي نشان نمي دادند، و حتي فرزندش حسن او را منع نموده و گفت:

اي پدرم، اين كار را رها كن، در آن خون مسلمانان ريخته مي شود، و در ميان آنان دو دستگي ايجاد مي كند، ليكن او نپذيرفت و تصميم قتال گرفته و لشكر را آماده كرد، و پرچم را به پسرش محمّد بن حنفيّه داد.[30]

زياد بن حنظلهء تميمي نيز كه از خواصّ علي بود او را منع كرده و گفت: اي علي صبر و بردباري بهتر است.[31]

امّا علي(ع) هنوز به سوي شام خارج نشده بود كه خبر خروج امّ المؤمنين و طلحه و زبير را به سوي بصره شنيد كه خواستار خون عثمان بودند، پس با افرادي از اهل مدينه به سوي آنها رفت تا از دخول آنها به بصره جلوگيري كند، و اكثر اهل مدينه راضي به خروج نشدند. شعبي مي گويد كه فقط شش نفر از اهل بدر با او بود كه هفتمي ندارد. و علي با نهصد جنگجو از مدينه خارج شد و عبدالله بن سلام علي را در زبده ديد و مهار اسبش را گرفته و به او گفت: يا امير المؤمنين، از مدينه خارج نشو، به خدا قسم كه اگر خارج شوي، هرگز قدرت مسلمين به آن باز نخواهد گشت. بعضي ها به او ناسزا گفتند، علي گفت: رهايش كنيد، او از بهترين اصحاب پيامبر مي باشد، و حسن بن علي به پدر گفت: اي پدر من تو را از اين كار نهي كردم و تونپذيرفتي.

 علي به او گفت: هنوز مثل دختران به من مهربانى مى كنى، از چه چيز منعم كردي كه نپذيرفتم؟ گفت: آيا به تو نگفتم كه قبل از كشتن عثمان از مدينه خارج شوي تا با حضور تو در مدينه عثمان كشته نشود و هر كسي سخني نگويد؟ آيا به تو نگفتم كه بعد از قتل عثمان با مردم بيعت نكن تا هر اهل شهري بيعت خود را بفرستد؟ و پيشنهاد دادم كه وقتي كه اين زن و آن دو مرد (عائشه و طلحه و زبير) خارج شدند در منزلت بماني تا آنها صلح كنند و در همهء اينها سخن مرا نپذيرفتي؟

علي به او گفت: امّا راجع به خروج قبل از كشتن عثمان، همچنانكه او در محاصره بود ما هم در محاصره بوديم، و امّا بيعت من قبل از آمدن بيعت شهرها، بدين خاطر بود كه كراهت داشتم كه اين امر (حكومت و خلافت بدون رهبر بكلي) ضايع شود، و امّا اينكه در منزل بمانم در حاليكه اينها بيرون رفتند، آيا از من مي خواهي كه مثل كفتاري باشم كه محاصره شود ... اگر من دراين امور دخالت نكنم چه كسي بايد دخالت كند؟ دست از من بكش فرزندم! علي رضي الله عنه نامه هايي به اهل بصره و كوفه نوشت و گفت كه ما خواستار صلح و برادري و وحدت امّت هستيم.[32]

اهل مدينه و مكّه و كوفه و بصره در گرد دو گروه جمع شدند، و نكته اي كه قابل ملاحظه است اينست كه اكثريت  اصحاب پيامبر – ص- كه زنده بودند، از هر دو گروه  دوري جستند. عائشه امّ المؤمنين و همراهانش در بصره و علي در ذي قار جاي گرفتند، سپس علي، قعقاع بن عمرو را به سوي طلحه و زبير فرستاد و آنها را به الفت و جماعت خواند و از تفرّق و اختلاف بر حذر داشت، قعقاع به بصره رفته و از امّ المؤمنين عايشه آغاز نموده و گفت:

اي مادر! چه چيز تو را به اين شهر آورده است؟ گفت: اي فرزند، اصلاح بين مردم، قعقاع ا