روف در زمينه دعوت اسلامي تبديل شده است؛ استقبال از کلاسهاي او بي نظير است واز جاهاي مختلف براي سخنراني دعوت مي شود، تا با کلمات معطرش مجلس را به اوج برساند. او هم اکنون کسي است که در صبر وتلاش او را مثال مي زنند و اسوه اي براي ديگر خارجياني است  که در زمينه دعوت جا پاي جاي او بگذارند وبه تبليغ دين بپردازند.                            
 والسلام.
....................
تهيه و ترجمه: شفيق شمس
مصدر: سايت نوار اسلام
IslamTape.Comبراساس سرگذشت: رحمه برنومو-اندونزي

اشاره:
او از پدري هلندي ومادري اندونزي متولد شده است.او اهل جزيره (امبون)در شرقي ترين مجمع الجزاير اندونزي است. اجداد اوهمگي مسيحي بوده اند و اين دين به طور موروثي به او رسيده است.پدربزرگش  کشيش پروتستان و پدرش نيز کشيش مذهب (بانتي کوستا) بوده است.مادرش نيز به عنوان معلم انجيل زنان به تدريس انجيل مي پرداخته است. اما خودش يک کشيش ومبشر مسيحي در کليساي (بيتل انجيل سنوا) بوده است.....

"هرگز به فکرم خطور نمي کرد روزي مسلمان شوم؛ازوقتي کودکي بيش نبودم زير دست پدرم تربيت شده ام.يادم مي آيد پدرم هميشه به من مي گفت:"محمد[ص] انساني بيسواد و بدوي بوده است که هيچ علم ودرايتي نداشته است !"اين از آموزه هاي پدرم بود.البته بدتر از آن هم شنيده ام.مثلا ً در کتاب دکتر ريکولدي فرانسوي خوانده ام که مي گويد:"محمد [ص]دجالي بوده است که جايش در درک نهم از درکات جهنم مي باشد."اين نمونه هايي از افتراهايي است که براي مشوش ساختن شخصيت رسول الله صلي الله عليه وسلم شنيده وخوانده ام؛به خاطر همين مسائل هرگز دوست نداشتم اسلام را به عنوان يک دين قبول داشته باشم. البته بايد بگويم  هدفي براي مسلمان شدن نداشتم ولي بايد اعتراف کنم هميشه به دنبال راهي بودم که حق را پيدا کنم.واين جاي سؤال دارد که چرا هميشه به دنبال  حق مجهول درتکاپو بودم؟وچرا بالاخره اين راه به اسلام ختم شد؟با توجه به اينکه من صاحب بهترين مقام ومنصب بودم ؛من رئيس مبلغين مسيحي در کليسا بودم ،از نظر رفاه در بالاترين مقام قرار داشتم.واقعيت اين است روزي رهبران کليسا براي عمليات تبشيري ما را به مأموريت سه روزه به منطقه (دايري)واقع در چند صد کيلومتري (ميدان) واقع در شمالي ترين نقطه جزيره (سوماترا)فرستاد.وقتي کار تبشير را به پايان رساندم منتظر ماشين ايستادم تا مرا به خانه مسئول کليسا آن منطقه ببرد؛همچنان که ايستاده بودم پيرمردي به طرفم آمد؛او به شدت نحيف بود لباسهايش از کثرت پوشيدن رنگ باخته بود،حتي نعلين هايش نيز با چند رشته سيم به هم وصل کرده بود.او کوفيه اي سفيد بر سر داشت وآرام ولي با وقار به طرفم آمد.او معلم قرآن آن مناطق بود که در اصطلاح عاميانه به او ملاي مکتب خانه مي گويند.وقتي به من نزديک شد؛ابتدا سلام کرد سپس سؤالي از من پرسيد که کمي برايم عجيب بود او به من گفت:تو در سخنرانيهايت گفته اي که عيسي خداست چه دليلي بر اله بودن عيسي داري؟من به تندي به او گفتم:چه دليل داشته باشد وچه نداشته باشد اين هيچ ربطي به تو ندارد!اگر دوست داري ايمان مي آوري واگر نه بر روي کفر باقي بماني!او پشتش را به من کرد ومنصرف شد.بعد از اينکه او رفت من به فکر فرو رفتم؛با خود گفتم محال است او به بهشت وارد شود زيرا بهشت براي کساني است که به الوهيت عيسي ايمان بياورند.!وقتي به خانه ام برگشتم وضعم از اين بدتر شد صداي او دائم در گوشم طنين انداز بود.فکرم دائم به حرفهاي او منحرف مي شد.اين باعث شد که به انجيل مراجعه کنم تا جواب سؤالش را بيابم.همانطور که مي دانيد چهار انجيل معروف وجود دارد که اسامي آنها به ترتيب عبارت است از :انجيل متي ،انجيل لوقا ،انجيل مارک وانجيل يوحنا که اينها اسامي افرادي است که اين انجيلهاي چهار گانه رانوشته اند.سؤالي به ذهنم خطور کردبا خودم گفتم:آيا براي قرآن نيز نسخه هاي متفاوتي وجود دارد؟جواب برايم واضح بود:خير؛انجيلهاي چهار گانه که نام بردم مصدر تمامي تعاليم دين مسيحيت مي باشد.به تحقيق در انجيلهاي چهار گانه پرداختم؛ابتدا به سراغ انجيل متي رفتم تا ببينم در مورد عيسي چه    مي گويد؛در انجيل متي آمده است:(عيسي مسيح نسبش به ابراهيم وداوود مي رسد....)(1:1)پس  با اين حساب او نيز يک بشر بوده است.در انجيل لوقا مي خوانيم(واو بر خاندان يعقوب براي هميشه حکم مي راند وهيچ نهايتي بر حکم او نيست)(1-33)درانجيل مارک مي گويد:(اين سلسله اي از نسل عيسي مسيح پسرخداست)وبالاخره در انجيل يوحنا در مورد عيسي مسيح مي گويد(در ابتدا او کلمه اي بود که آن کلمه  نزد خدا بودسپس آن کلمه خدا شد)(1:1)معني اين جمله اين است:ابتدا مسيح، سپس مسيح نزد خدا؛سپس مسيح خود خدا.با خودم گفتم اين اختلاف بارز در کتب چهارگونه چگونه توجيه مي شود.در اين کتب معلوم نيست مسيح بنده خداست يا پسر خداست يا پادشاه است يا هم خود خداست!به فکر فرورفتم سعي کردم جوابي براي اين سؤال پيدا کنم اما بي فايده بود.دوست دارم يک سؤال را از مسيحيان بپرسم آيا در قرآن بين آيات تناقض وجود دارد؟جواب خير-چرا چون قرآن از جانب خداوند نازل شده است اما انجيلهاي چهار گانه از تأليفات بشر است.همه شما مي دانيد که حضرت عيسي درطول عمرش به دعوت به سوي الله فرا مي خواند حالا سؤال اساسي اين است مبدأاساسي که عيسي عليه السلام به آن فرا مي خواند چه بود؟به جستجودر کتابهاي مقدس پرداختم.در انجيل يوحنا متوجه جملاتي  شدم که حضرت عيسي به دعا وتضرع به درگاه خداپرداخته است.با خودم گفتم اگر عيسي همان خداي قادر وتواناست آيا احتياج به دعا وگريه وزاري دارد!در دعايي طولاني او به وحدانيت خدا اعتراف دارد وخود را فرستاده خداوند به سوي قوم بني اسرائيل مي داند.وقتي بيشتر به فکر فرورفتم مسأله اي يادم آمد که در مناجاتهايم مي گفتم:خداي پدر خداي پسر خداي روح القدس سه در يک!مسأله ي عجيبي بود اگر از يک دانش آموز ابتدايي بپرسيد :1+1+1چند مي شود مي گويد 3اگر به او بگوييم 3= 1 مي شود هرگز قبول نخواهد کرد.اين جا تناقض آشکاري را ملاحظه مي کنيم،زيرا عيسي به صراحت در انجيل به وحدانيت خدا اعتراف دارد.

جستجويم را در انجيل ادامه دادم در( سفراشعيا) اين جمله وجود دارد(...من  معبود برحق هستم و الهي ديگر وجود ندارد و کسي مانند من نيست)تعجب من زماني بيشتر شد وقتي بود که مسلمان شدم ودرقرآن شبيه اين آيه را ديدم که در سوره اخلاص خلاصه شده بود. پس منبع کلام يکي است. نکته جوهري ديگري که دراسلام آوردن من بي تأثير نبود مسأله گناه موروثي يا اشتباه اول است که در مسيحيت مي گويند تمام بني بشر حامل خطاي آدم و حوا مي باشند حتي جنين در رحم مادر نيز از اين امر مستثني نيست!منظور از گناه اول اين است که اولين خطايي که آدم وحوا مرتکب شدند وآن اين بود که در خوردن آن درخت نافرماني خدارا کردند پس به همين دليل آدم گناهکار متولد مي شود.دوباره به جستجو پرداختم به (عهد قديم) مراجعه کردم در قسمت سفر حزقيال آمده است:(پسر حمل کننده ي گناه پدر نيست وپدر حمل کننده گنا