نع کنم.تمام نيروي خود را جمع کردم واز خداوند طلب کمک کردم.ابتدا کمي سکوت کردم سپس براي جلب توجه کمي بلندتر از حد معمول به سخنراني ادامه دادم.

به آنها گفتم به سخنان من گوش کنيد سپس قضاوت را به خودتان واگذار مي کنم.من به شما دوروش زندگي را بيان مي کنم آن وقت انتخاب با خودتان است که کدام زندگي را مي پسنديد.

زندگي نخست...
سالها از سن ازدواجت گذشته است وهنوز کسي براي خواستگاري به در خانه ات نيامده ..وتو از قطار ازدواج عقب مانده اي تنها بايد به زندگي ادامه دهي وما يحتاج زندگي ات را بايد خودت تأمين کني...از آينده در هراسي؛ نمي داني عاقبت تو به کجا مي انجامد وچه کسي کفالت تو را به عهده مي گيرد...با چه کسي مأنوس مي شوي..کجايند فرزندانت تا شادي ولبخندهاي آنها را ببيني ...وقتي پير شدي حتما ً به دستان نوازش گري نياز داري تا از تو مراقبت کنند...و..و...آيا دوست  داري در سکوت وتنهايي بميري؟ کما اينکه در غرب براي بسياري اززنان مجرد اتفاق افتاده است.

اما زندگي دوم:
 سالها از سن ازداوجت گذشته است...خيلي سريعتر از آنکه فکرش را بکني وقت مي گذرد اما قبل از اينکه از قطار ازدواج عقب بيفتي راه حلي پيش رويت  قرار مي گيرد...مي تواني زن دوم مردي شوي که از نظر شريعت تمام اختيارات به او واگذار شده است تا تمام حقوق آشکار ونهان زندگي زناشويي را رعايت کند..تو نيز در سايه شوهر يک زندگي با کرامت را خواهي داشت..بله تو همسر دوم خواهي بود اما بايد بداني که تو درواقع در همه چيز با او شريک خواهي شد.وبر مرد واجب است که عدالت را در همه امور رعايت کند.آن موقع است که    مي تواني آرزوهايت را برآورده کني ودر کنار همسر وفرزندان زندگي مطمئني داشته باشي...هيچ مسئوليت شغلي نيز نخواهي داشت زيرا در اسلام کفالت خانواده با مرد است.اين کانون گرم خانواده باعث مي شود که آسوده خاطر بخوابي زيرا مي داني که شخصي هست که هنگام ناراحتي ات دلداريت خواهد داد وهنگامي که مريض مي شوي از تو مواظبت خواهد کردوهرگاه از او دور شوي دلش برايت تنگ مي شود.....و...و...و

سپس از آنها پرسيدم:حالا کدام روش از اين دو زندگي را مي پسنديد خواهش مي کنم صادقانه به سؤال من جواب بدهيد هرکس روش زندگي اول را مي پسندد دستانش را بالا بگيرد.. چون کسي دستانش را بالا نبرد دوباره سؤالم را تکرار کردم ؛اما کسي نبود.سپس گفتم:آنهايي که موافق زندگي دوم هستند دستانش را بالا بگيرد...با تعجب مشاهده کردم اکثر حاضرين دستانشان را بلندکرده بودند.از حسن نيت آنها وصدق اجابت آنها تشکرکردم سپس گفتم:اين زندگي يک زن مسلمان در سايه دين مبين اسلام است...اميدوارم خداوند به همه ما ثبات در دين وهدايت به راه راست را عطا فرمايد.
 والسلام.
....................
تهيه و ترجمه: شفيق شمس
مصدر: سايت نوار اسلام
IslamTape.Comبه سوي نور

ترجمه و تنظيم:
شفيق شمس

اصدار دوم:
دهم محرم 1430 ه.ق برابر با ششم ژانويه 2009

اين كتاب توسط سايت نوار اسلام توزيع مي گردد. بر اسا س سرگذشت: آيريس صفوت ـ آلمان

دوران کودکي 
من در خانواده اي مسيحي وسکولار رشد ونمو کرده ام.آنها با اينکه مسيحي بودند اما با کليسا هيچ ارتباطي نداشتند.در سن ده سالگي احساس کردم چيزي در زندگي روزمره ام ناقص است

در واقع اين فطرت خدادادي بود که مرا به سوي دين فطرت مي کشاند.از آن موقع بود که به جستجو پرداختم؛در آن ايام کتابهايي از اسلام را مطالعه مي کردم که مرا به شدت مجذوب خود کرده بود.احساس مي کردم نيرويي مرا متمايل به اين دين مي کند،اين دين را آسماني   مي ديدم زيرا باعث مي شد که انسان را به مراتب بالاتري سوق دهد؛از فضائلي که در قرآن بود خوشم    مي آمد به خاطر همين از آن ايام اين دين را دوست داشتم ودر مدرسه با دوستانم از اين دين صحبت مي کردم.در سن دوازده سالگي بودم که رسما ً مسلمان شدم اما آن را از ديگران مخفي کردم،زيرا دوستانم در مدرسه مرا ديوانه خطاب مي کردند.

زندگي من قبل از اسلام
کسي که از تمدن غربي خبر ندارد نمي داند که دين در غرب در حاشيه زندگي مردم  قرار داردومردم هيچ التزامي نسبت به امور ديني ندارند. حتي خود من در خانواده اي بزرگ شده ام که اصلا ً هيچ ارتباطي با کليسا ودين نداشتند؛در واقع من برفطرت خدادادي بزرگ شده بودم.

ابتداي سفر به سوي سرزمين ايمان
وقتي به دوران دبيرستان رسيدم سيزده سال داشتم.درسال 1967 ميلادي بود ومن براي اولين بار به لندن مسافرت کردم؛آنجا به مرکز اسلامي لندن رفتم وبا شيخ محمد الجيوشي (يکي از اساتيد سابق جامعة الازهر)ديدار کردم.او امام جماعت آن مرکز بود ؛من به او گفتم مي خواهم مسلمان شوم وبه جامعة الازهر بروم تا در علوم ديني وزبان عربي به تحصيل بپردازم.در آنجا با شيخ احمد حسن الباقوري (وزير اسبق اوقاف مصر)نيز ديدار داشتم که او به من قول همکاري را داد.من در آن هنگام در مقابل آن دو شهادتين را ادا کردم؛ودر سال 1969به مصر سفرکردم وبه آموزش زبان عربي پرداختم.سپس براي گرفتن مدرک ليسانس به دانشگاه کيسين در آلمان برگشتم؛در آن مرحله با جواني مصري که براي گرفتن مدرک دکترا به تحصيل    مي پرداخت آشنا شدم که اين آشنايي منجر به ازدواج ما شد ومن به همراه او در سال 1975 به مصر سفر کردم ودرسم را در رشته زبان وادبيات عرب ادامه دادم.

شخصيت محبوب من
من قبل از اينکه مسلمان شوم سيره پيامبر را مطالعه مي کردم؛از آن هنگام بود که شخصيت پيامبر اسلام را دوست داشتم زيرا در او خصالي مي ديدم که در هيچ احدي برروي کره زمين قابل مشاهده نبود.

ارتباط با خانواده ام
در ابتداي مسلمان شدنم خانواده ام مرا دم دمي مزاج به حساب مي آوردند آنها عقيده داشتند من دوران اضطراب روحي را سپري مي کنم؛اما چيزي که هست اين است که در خانواده ما فرزندان تا سن سيزده سالگي حق اختيار داشتند يعني او را به حال خود واگذار مي کردند تا خود مسيرش را انتخاب کند بر اين اساس حق انتخاب دين نيز داشتند وکسي دخالت نمي کرد.
اما بعد از اسلام نيز من ارتباط خوبي با خانواده ام دارم وآنها با عقيده من به احترام مي نگرند زيرا آنها دين را يک مسأله شخصي مي دانند ودر آن دخالت نمي کنند.

حجاب
دين اسلام را زنان را به احتشام فرا مي خواند. من با حجاب خود را زيباتر احساس مي کنم. 
 درواقع من کاملا ً اين امر را از روي قناعت تام پذيرفته ام زيرا محيطي که من در آن رشد کرده ام که انسان را به زور به کاري وادارنمي کنند  بلکه آن چيز که خودشان را دوست دارند   را انجام مي دهند.

 آرزوهايم بعد اسلام 
در ابتداي مسلمان شدنم دوست داشتم به حج بيت الله الحرام مشرف شوم که خوشبختانه در سال 1990 به حج مشرف شدم واز مسجدالنبي نيز ديدار داشتم.بعد از حج دوست داشتم فعاليتها دعوي داشته باشم وبه عنوان داعيه اي براي اسلام باشم.بعضي از دوستان پيشنهاد کرده بودند تا جلسات هفتگي ديني در مساجد مصر براي خواهران داشته باشم که من اين فکر را قبول نکردم زيرا عقيده داشتم من بايد غربيها را مورد مخاطب قرار بدهم ومفاهيم غلطي که در ذهن آنها جاي گرفته است 