پدر=پسر=روح القدس پس در واقع آنها يک نفرمي باشند.ولي  بلافاصله  آيه بعدي تمام تفکرات مرا نقش بر آب کرد.در آيه شماره هشت مي گويد:"وآنهايي که در زمين شهادت مي دهند سه نفر هستندروح وآب وخون وآن سه دريک متجلي است."در اين جا روح به معني روح القدس وآب به معني پدروخون به معني پسر مي باشد.اينجا اين معادله به هم خورده است؛سه در يک يعني اين که اين سه در همه چيز با هم برابر باشند حتي در ماده تشکيل دهنده نيز بايد برابر باشندمثلا ً آب درطبيعت به سه صورت مايع، جامد وگاز موجود است.اين سه ماده از نظر شکل متفاوتند اما از نظر ترکيب مولکولي هيچ تفاوتي با هم ندارند يعني آب از دوواحد هيدروژن ويک واحد اکسيژن تشکيل شده است.اگر واقعا ًخدا در سه متجلي شده است پس چرا مخلوقات او به يک سليقه خلق شده اند.مثلا ًاگر ما سه نقاش را بياوريم واز آنها بخواهيم طرح درخت را برايمان بکشند هر کدام به سليقه خود درخت را نقاشي مي کند حتي اگر هدف يک باشد.هرلحظه که کتاب را مطالعه مي کردم متوجه تناقضات بيشتري در اين کتاب مي شدم.مسيح خود را پسر خدا خوانده است يهود نيز خود را فرزندان خدا خوانده اند درحاليکه آنها بشري همانند ما هستند.در جايي مي خوانيم:"مسيح به تنهايي نشسته است ونماز مي خواند"راستي او براي که  نماز مي خوانده  است؟براي خودش؟اوخدا را عبادت مي کرده حتي در کتاب مقدس نيز اين حقيقت اثبات شده است:"در آن هنگام يسوع پاسخ دادتو را سپاس مي گويم اي  پدر،خداي آسمانها وزمين زيرا اين چيزي است که تو ازحکما پنهان کرده اي"(متي 11:25)"هنگامي که جمعيت منصرف شدند او به کوه صعود کرد تا آنجا نماز بگذارد ووقتي شب فرا رسيد اوتنها آنجا بود"(متي 14:26)"وصبح زود او به پا خواست وبه مکان خلوتي وارد شد وآنجا نماز گذارد"(لوقا1:35)"ووقتي از آنها خداحافظي کرد به کوه رفت تا  نماز را به پا دارد"(لوقا6:46)"اما او در صحراها کنج عزلت را بر مي گزيد تا نماز را به پا دارد"(لوقا 5:16)"ودر آن روزها به کوه رفت تا نماز را به پا دارد وهمه شب در عبادت خداوند گذراند"(لوقا6:12).اين مثالهايي است که در کتاب مقدس درمورد عبادت حضرت عيسي آمده است.يادم مي آيد هنگامي که در دانشگاه واحد لاهوت دين نصراني را مي گذراندم يکي از از اساتيد بزرگ که بريتانيايي بود مي گفت:" نمايشگاهي در انگلستان تشکيل شده بود که در آن متن اصلي انجيل به معرض نمايش گذاشته بود.وقتي به آنجا رفتم چيزي جز کاغذهاي سوخته وپاره ومندرس چيزي نيافتم."در آن هنگام من به کتابي که در دستم بود نگاه کردم ؛پس اين کلمات از چه کسي به مارسيده است؟اگر من خدايي بي عيب ونقص مي پرستم پس چگونه به کتابي ايمان بياورم که کامل نيست ودچار تغيير شده است.سؤالي در ذهنم شکل گرفت،اگر تمام کتب آسماني را در زمين مدفون کنيم وآثارش را از بين ببريم آيا  مسيحيان   مي توانندانجيل را جمع آوري کنند؟ جوابش مشخص است؛ اين مسأله براي قرآن متفاوت است زيرا  حداقل يک مليون مسلمان پيدا مي شود که قرآن را درسينه دارند ومي توانند دوباره جمع آوري کننداما مسيحيان نمي توانند انجيل را جمع آوري کنند چون  هنوز که هنوز است   متن هاي جديدي از انجيل کشف مي شود زيرا نسخه هاي متفاوتي از انجيل وجود دارد.سؤال ديگري در ذهنم شکل گرفت آيا مسيح واقعا ً به صليب کشيده شده است؟اشخاصي که انجيلهاي اربعه را نوشته اند يهوديهايي بودند که پيرواو بودند وسيرت او را نوشته اند؛آنها او را درهنگام به صليب کشيده شده اند ديده اند؛ولي آيا حتما ً شخصي که به صليب کشيده شده است خود مسيح بوده است؟خداوند در قرآن کريم  مي فرمايد:"وگفتار آنها که مي گفتند ما عيسي پسر مريم پيغمبر خدا را کشتيم در حالي که نه او را کشتند ونه بدار آويختند وليکن برآنان مشتبه شد وکساني که درباره ي او اختلاف پيدا کردند راجع به اودر شک وگمانند وآگاهي بدان ندارند وتنها به گمان سخن مي گويند ويقينا ً او را نکشته اند."(النساء157)پس با اين حساب کساني که شاهد قتل عيسي بوده اند کسي شبيه او را ديده اند پس اين کتاب چيست که در بين ماست؟من به اين نتيجه رسيدم که بعد از اين همه سال خدايي مي پرستيدم که خداي واقعي نبود.بعد ازگذشت بيست وچهار سال از زندگيم وتحقيق در انجيل وتورات احساس پوچي مي کردم؛دوست داشتم خودکشي کنم،احساس مي کردم زمين زير پايم شکافته است ومي خواهد مرا ببلعد،تصميم گرفتم دوباره تحقيقاتم را از اول شروع کنم شايد نتيجه عکس باشد؛اما کمي مکث کردم،به فکر فرورفتم من به عيسي وتمام انبياءقبل از او ايمان داشتم فقط من با پيامبر اسلام مشکل داشتم؛درواقع من هرگز چيزي از زندگاني پيامبر اسلام نمي دانستم،معلوماتي که داشتم افکار مسمومي بود که از طريق کشيشهاي مسيحي در ذهنم گنجانده شده بود.با خودم انديشدم؛گفتم چگونه ممکن است او آدم بدي بوده باشد درحاليکه  خداوند قرآن کريم را توسط او نازل کرده است.تمام مسلمانان جهان بلااستثنا او را ستايش     مي کنند،پس اگر به نبوت او ايمان مي آوردم مشکلي پيش نمي آمد؛زيرا انجيلي وجود دارد که از نظر کليسا زياد رسميت ندارد واز دسترس مردم به دور است؛در اين انجيل که (برنابا) نام دارد به صراحت حضرت مسيح به قدوم پيامبر بعد از خودش بشارت داده است همچنين در اين انجيل آمده است که مسيح کشته نشده است بلکه کسي شبيه او را کشته اندوخداوند او را قبل از کشته شدن  به آسمان برده است.بعد از مدتها که در اين قضايا به تحقيق پرداختم بالاخره تصميم خودم را گرفتم ودر اولين اقدام با دوستان مسلمانم تماس گرفتم.حدود دوماهي مي شد که آنها رانديده بودم؛مي خواستم آنهارا ببينم.در مسيري که مي رفتم به درگاه خداوند دعا کردم،گفتم:خدايا اگر راهي که انتخاب کرده ام صحيح است پس زندگيم را دگرگون کن اما اگر  مسيرم اشتباه است پس  قبل از اينکه به دوستانم برسم مرابميران،خدايا من خواستار رضايت تويم وهدف من رسيدن به بهشت برين توست. در اين افکار بودم وهمچنان که در مسير مي رفتم اشکهايم نيز از چشمانم جاري بود تا اينکه به دوستانم رسيدم.آنها در ابتدا جاخوردند فکر کردند حادثه اي برايم رخ داده است.مصطفي هم نشسته بود؛همه چشم به دهان من دوخته بودند تا جريان را بفهمند،من بدون اينکه کلمه اي برزبان بياورم شهادتين را تکرار کردم.سکوت همه جا را فرا گرفت،بعد از مدتي مصطفي به حرف در آمد وبا تمسخر به من گفت:"ساکت باش!دروغگو" بغضم شکست گفتم:من دروغ نمي گويم.مصطفي گفت:خودت آخرين باربه ما گفتي اگر حتي شهادتين هم برزبان بياوري اما به آن ايمان نداشته باشي دليل ندارد که مسلمان شده باشي؛مگر اين طور نيست؟گفتم:فردا اولين روزماه مبارک رمضان است ومن از امروزمي خواهم تمام احکام دين را به فرابگيرم.مصطفي که جديت مرا مشاهده کرد خيلي خوشحال شد وفهميد که من راست مي گويم وبه من خوشامد گفت واز همان لحظه تمام فرائض دين را به من آموخت.من يک روسري خريدم وعبادتهايم را دور از چشم والدين وخانواده ام انجام مي دادم؛اين وضع تا دوهفته ادامه داشت.در آن هنگا