م گفت: من از این می‌ترسم که دچار خطا بشوم آن‌گاه شما از ترس چیزی نگویید. چنان که روزی مردی در حضور جمعی از مردم خطاب به ایشان گفت: ای عمر! از خدا بترس. حاضرین ناراحت شدند و می‌خواستند او را ساکت کنند. عمر(رض) گفت: در شما خیری وجود نخواهد داشت، اگر به او نصیحت نکنید و در من نیز خیری وجود نخواهد داشت اگر به سخنان او گوش فرا ندهم.(8) 
همچنین روزی در میان مردم برای سخنرانی برخاست و گفت: ای مردم بشنوید و اطاعت کنید. مردی برخاست و سخنان وی را قطع کرد و گفت: نمی‌شنویم و اطاعت نمی‌کنیم. عمر(رض) به آرامی‌گفت: ای بنده‌ی خدا! چرا؟ مرد گفت: این لباسی که شما پوشیدید به هر کدام از ما به قدری رسید که فقط برای ستر عورت کفاف می‌کرد. شما بقیه را از کجا آوردید؟ عمر(رض) به فرزندش (عبدالله) گفت: برخیز و جواب او را بده. عبدالله برخاست و گفت: یکی سهم من بود که به پدرم دادم تا برای خود لباس کاملی بدوزد. آن‌گاه حاضرین قانع شدند و آن مرد با احترام گفت: ای امیرالمؤمنین! اکنون بگو تا بشنویم و اطاعت کنیم.(9) 
همچنین روزی در خطبه‌ای به مردم گفت: مهریه‌ی زنان را از چهل اوقیه بیشتر نکنید. و اگر بیشتر کنید؛ بقیه را به بیت المال خواهم داد. زنی اعتراض کرد و گفت: تو حق نداری چنین کنی. عمر(رض) گفت: چرا؟ زن گفت: به خاطر این که خداوند فرموده است: 
(وَآتَيْتُمْ إِحْدَاهُنَّ قِنطَارًا فَلاَ تَأْخُذُواْ مِنْهُ شَيْئًا) النساء: ٢٠ 
«و اگر خواستيد همسري را به جاي همسري برگزينيد، هر چند مال فراواني هم مهر يكي از آنان كرده باشيد، براي شما درست نيست كه چيزي از آن مال دريافت داريد. آيا با بهتان و گناه آشكار، آن‌را دريافت مي‌داريد؟! (مگر مؤمنان را چنين كاري سزد؟!)».
آنگاه عمر(رض) گفت: زنی درست گفت و مردی خطا نمود.(10)  و در روایتی آمده است که گفت: بار الها! مرا ببخش و افزود: همه از عمر(رض) فقیه‌تر هستند. سپس بر منبر رفت و گفت: ای مردم! من شما را از افزایش مهریه‌ها منع کرده بودم، ولی اکنون اعلان می‌کنم که هر کس به هر اندازه‌ای که می‌تواند و توافق می‌کند مهریه بدهد و هیچ محدودیتی نیست.(11)  و در مورد آزادی رأی قبلا متذکر شدیم که باید در چارچوب شریعت و با رعایت مصالح عمومی ‌باشد. اما اگر ابراز رأی افراد به ضرر افرادی دیگر تمام می‌شد، چنین رأی و نظری حق آزادی ندارد و باید جلوی او را گرفت. چنان که عمربن خطاب کاملا متوجه این قضیه بود و اکنون نمونه‌هایی از آن به شرح زیر است: 
أـ منع آراء گمراه کننده
روزی عمربن خطاب در شام به ایراد سخنرانی پرداخت و گفت: کسی را که خدا گمراه نماید، برای او هدایتگری وجود نخواهد داشت. مردی که منکر تقدیر بود برخاست و گفت: خدا کسی را گمراه نمی‌کند. عمر(رض) او را تهدید کرد و گفت: اگر در میان مردم به تبلیغ این افکار بپردازی تو را خواهم کشت.(12) 
همچنین سائب بن زید می‌گوید: مردی در پی آیات متشابه قرآن بود و هر جا از آن‌ها سخن به میان می‌آورد. روزی نزد عمر(رض) آمد و گفت: ای امیرالمؤمنین!
(وَالذَّارِيَاتِ ذَرْوًا(1) فَالْحَامِلَاتِ وِقْرًا(2)) چیست؟ عمر(رض) گفت: (شخصی که در پی متشابهات است) تویی؟ آن‌گاه آستین بالا زد و با شلاق خود به جان او افتاد. و گفت: به خدا سوگند! اگر می‌دیدم که موهایت را تراشیده‌ای سرت را از تن جدا می‌کردم. سپس گفت: او را بر شتری سوار کنید و نزد قومش ببرید و بگویید: صبیغ(13)  در پی کسب علم بود ولی راه علم را به خطا پیمود. راوی می‌گوید: او در میان قومش همواره به عنوان انسانی، ذلیل زیست تا این که مرد.(14) 
ب ـ هتک حرمت مردم به نام آزادی بیان
شاعری به نام «حطیئه»(15)  مردی به نام زبرقان بن بدر(16)  را در شعرهای خود ناسزا گفته بود. عمر(رض) دستور به حبس شاعر داد. او گفته بود: 
دع المكارم لا ترحل لبغيتها      واقعد فإنك أنت الطاعم الكاسي( )(17)
«دم از مردانگی و بزرگواری مزن و در خانه‌ایت بنشین و بخور و بپوش».
هدف شاعر این بود که تو باید مانند زنان، خانه نشین شوی، بخوری و بپوشی .(18)
عمر(رض) حطیئه را تهدید کرد که اگر در شعرهای خود به هتک حرمت مسلمانان ادامه دهد، زبانش را قطع خواهد کرد.
آنگاه حطیئه با سرودن اشعاری عواطف عمر(رض) را برانگیخت و معذرت خواهی کرد و چنین سرود: 
ماذا أقول لأفراخ بذي مرخ
ألقيت كاسبهم في قعر مظلمة
أنت الأمير الذي من بعد صاحبه
		زغب الحواصل لا ماء ولا شجر فاغفر عليك سـلام الله يا عمر
ألقى إليك مقاليد النهى البشـر

«به جوجه‌های محله بی‌حاصل ذی مرخ چه بگویم؟ که نه در آن آبی وجود دارد و نه درختی، تو نان آور آن‌ها را در سیاه چال انداخته‌ای ای عمر! خدا تو را به سلامت بدارد، مرا ببخش».
بعد از این که اشعار فوق به گوش عمر(رض) رسید، دلش به حال او سوخت و دستور داد، آزادش کنند. و از او تعهد گرفت که دوباره لب به ناسزاگویی مسلمانان نگشاید.(19) 
همچنین نقل است که عمرفاروق (رض) به مبلغ سه هزار درهم آبروی مسلمانان را از آن شاعر خرید. چنان که حطیئه بعد از آن چنین سرود: 
أخذت أطراف الكلام فلم تدع
ومنعتني عرض البخيل فلم يخف
		شتما يضر ولا مديحاً ينفع
شتمي و  أصبح   آمنا  لا   يفزع

«نوک زبانم را از کلام گرفته‌ای، نه ناسزاگویی زیان بخش برایم باقی مانده و نه مدح مفید.
از حیثیت و آبروی انسان خسیس و فرومایه در برابر من حمایت کردی، و دیگر از مذمّت من ترس و بیمی ندارد و امنیّت یافته».
--------------------------------------------------------------------------------------------
1) السلطة التنفيذية للدهلوي (2/735).
2) اعلام الموقعین (1/65)
3) السلطة التنفيذية للدهلوي (2/738).
4) اخبار عمرص331
5) نظام الحكم في عهد الخلفاء الراشدين ص 197.
6) همان ص197.
7) همان ص 198 الشيخان أبو بكر وعمرمن رواية البلاذري ص 231.
8) نظام الحکم... ص197
9) عيون الأخبار (1/55) به نقل از: محض الصواب (2/579).
10) تفسير ابن كثير (2/213)
11) مجمع الزوائد (4/283)
12) الأهواء والفرق والبدع وموقف السلف منها د.ناصر العقل ص223.
13) او صبیغ بن عسیل حنظلی است.
14) شرح أصول اعتقاد أهل السنة: الكائي (30/ 634، 635).
15) الحطيئة: او جرول بن مالك بن جرول ملقب به حطيئة است.
16) الزبرقان بن بدر تميمي، یکی از صحابیان پیامبر(ص) که‌ او را به‌ عنوان سرپرست صدقات قومش قرار داده‌ بود.
17) السلطة التنفيذية (2/745).
18) تفسير القرطبي (12/173، 174).
19) الشعر والشعراء: ابن قتيبة (1/327)، عمربن الخطاب د. أحمد أبو النصر ص 223.پس از این که عمر(رض) اطلاع یافت که حذیفه بن یمان با زنی یهودی ازدواج کرده است در نامه‌ای به او نوشت که با زنش متارکه کند. حذیفه در جواب نوشت: آیا فکر می‌کنی ازدواج با او کار حرامی‌ است؟ عمر(رض) گفت: خیر ولی می‌ترسم که آن‌ها را بر زنان مسلمان ترجیح دهید.(1) 
ابوزهره می‌گوید: لازم به یادآوری است که ازدواج مرد مسلمان با زن مسلمان بهتر است از ازدواج با زن اهل کتاب. زیرا در این‌جا الفت و منافع زناشویی به صورت کامل تحقق می‌یابد. بنابراین، عمر(رض) مسلمانان را از ازدواج با زنان اهل کتاب منع می‌کرد، مگر این که برای برقراری ارتباط سیاسی و تألیف قلب باشد.(2) 
چنان که قرآن نیز ب