 می‌گفت: اگر لطف بیرون شدن در راه خدا نبود و این که به خاطر خدا گاهی بر خاک می‌غلطم و با مردانی می‌نشینم که سخنان زیبا و نیکویی بر زبان می‌آورم، دوست داشتم بمیرم و به ملاقات خدا بروم.(14) 
ـ معیار برتری مردم عملکرد خود آنان است
عمرفاروق (رض) عملکرد افراد را معیار شناخت و امتیاز آن‌ها می‌دانست. چنان که باری جمعی از سران قریش از جمله ابوسفیان بن حرب و سهیل بن عمرو و همچنین برخی از بردگان و فقرای مسلمین مانند بلال و صهیب اجازه‌ی ورود خواستند. صهیب و بلال را قبل از آن‌ها به حضور پذیرفت. ابوسفیان عصبانی شد و گفت: من هیچ گاه با چنین برخوردی روبرو نشده‌ام که به بردگان اجازه داده شود و به سرداران اجازه داده نشود! سهیل گفت: ای قوم! به خدا سوگند! من نگرانی شما را درک می‌کنم، ولی به نظرم اگر قرار است خشم بگیرید بر خویشتن، خشم بگیرید، چرا که وقتی به اسلام فرا خوانده شدید، آن‌ها پذیرفتند و فورا به آغوش اسلام در آمدند در حالی که شما درنگ نمودید. پس بعید نیست که روز قیامت نیز آن‌ها را قبل از شما فرا خوانند.(15) 
ـ عمر برای جنازه‌ای گواهی می‌دهد
ابو الاسود می‌گوید: من به مدینه آمدم و از قضا آن روزها مردم در اثر بیماری‌ای که شایع شده بود می‌مردند. روزی با عمر(رض) نشسته بودیم که جنازه‌ای آوردند. حاضرین لب به تعریف و تمجید میت گشودند. عمر(رض) گفت: بر او واجب گردید. سپس جنازه‌ی دیگری آوردند و مردم از او به نیکی یاد کردند، عمر(رض) گفت: واجب گردید. سپس جنازه‌ی دیگری آوردند و حاضرین از او به بدی یاد کردند، عمر(رض) گفت: واجب گردید. ابوالاسود می‌گوید: پرسیدم: ای امیرالمؤمنین! چه چیزی واجب گردید؟ گفت: من همان چیزی را گفتم که رسول خدا فرمودند. آن‌گاه حدیث پیامبرخدا را نقل کرد که می‌فرماید: 
(ایما مسلم شهد له‌ اربعة بخیر؛ ادخله‌ الله‌ الجنة). 
«هر مسلمانی که چهار نفر از او به نیکی یاد کند، وارد بهشت می‌شود». 
گفتیم: سه نفر چی؟ فرمود: سه نفر نیز. گفتیم: دو نفر چی؟ فرمود: دو نفر نیز. اما در مورد یک نفر از او سوال نکردیم.(16) 
ـ داستان حکیم بن حزام
عروه بن زبیر از حکیم بن حزام نقل می‌کند که می‌گوید: از رسول خدا چیزی خواستم، به من بخشید. سپس دوباره و سه باره از او خواستم به من بخشید. آن‌گاه فرمود: 
(یا حکیم! ان هذا المال خضر حلو، فمن اخذه‌ بسخاوة نفس؛ بورک له‌ فیه‌، و من اخذه‌ باشراف نفس؛ لم یبارک له‌ فیه‌، و کان کالذی یأکل، و لا یشبع، و الید العلیا خیر من الید السفلی).
«ای حکیم! این مال، شیرین و شاداب است، هر کس آن‌را با مناعت خاطر بگیرد، مبارکش باد. اما هر کس آن‌را با آزمندی و بخل بگیرد، نامبارکش باد. و مثال او مانند کسی است که غذا می‌خورد و هیچگاه سیر نمی‌شود و افزود که دست دهنده از دست گیرنده بهتر است». 
حکیم می‌گوید: گفتم: پس سوگند به خدایی که تو را به حق فرستاده است! که بعد از تو از کسی چیزی طلب ننمایم. چنان که وقتی ابوبکر می‌خواست به او چیزی بدهد نمی‌پذیرفت؛ همچنین عمربن خطاب او را فراخواند تا به او چیزی بدهد، اما حکیم نپذیرفت. آن‌گاه عمر(رض) گفت: ای مسلمانان! شما گواه باشید که می‌خواهم حق حکیم را از این مال بدهم اما او نمی‌پذیرد. بدین ترتیب حکیم به وعده‌ی خود، وفا نمود و بعد از رسول خدا هیچ گاه چیزی را از کسی قبول نکرد.(17) 
ـ عمر(رض) پیشانی علی را می‌بوسد
روزی مردی از دست علی (رض) به عمر(رض) شکایت کرد. وقتی آن‌ها در مجلس خلیفه حاضر شدند، عمر(رض) خطاب به علی گفت: ابوالحسن با او مساوی بنشین. آثار نگرانی در چهره‌ی علی آشکار شد. بعد از این که قضاوت انجام گرفت، عمر(رض) به علی گفت: آیا از این که تو را در کنار طرف مقابل نشاندم ناراحت شدی؟ علی (رض) گفت: خیر. بلکه به خاطر این که مرا با کنیه‌ام صدا کردی و گفتی: ابوالحسن! و او را با نامش صدا نمودی؟ عمر(رض) با شنیدن این سخن، پیشانی علی را بوسید و گفت: زنده نمانم اگر ابوالحسن زنده‌ نماند.(18) 
ـ برده‌ای آزاد شده و پیشنهاد ازدواج با دختر قریشی
عمر(رض) مردم را تشویق به وصلت با قبايل مختلف می‌کرد. چنان که مردی از بردگان آزاد شده که هم اهل صلاح و هم اهل مال بود، از مردی قریشی خواست که خواهرش را به ازدواج او در آورد. آن مرد قریشی نپذیرفت و درخواست او را رد کرد. وقتی این خبر به گوش عمر رسید، به قریشی گفت: چرا درخواست او را رد کردی در حالی که او خیر دنیا و آخرت را همراه دارد؟ و افزود که اگر خواهرت رضایت دارد، او را به دامادی قبول کن. چنان که آن مرد پذیرفت و آن برده‌ی آزاد شده را داماد کرد.(19) 
------------------------------------------------------------------------------------------------------
1) فقه الائتلاف: محمود محمد خزندار ص 164
2) عمربن الخطاب: صالح بن عبدالرحمان بن عبدالله ص 66
3) مسلم ش 2523 
4) مسند احمد ش316
5) الخلافة الراشده‌ د. یحیی الیحیی ص 297، فتح الباری (7/706)
6) تفسیر ابن کثیر. (2/610)
7) مسلم، فضائل الصحابه ش2542
8) الشیخان (بلاذری) ص174
9) مناقب عمر(رض): ابن جوزی ص 74؛ محض الصواب ( 1/368).
10) حاکم در مستدرک (3/766) و اصحاب االرسول ؛ 1/174 . 
11) تهذیب الکمال: مزی (5/505) حذیفة بن الیمان: ابراهیم محمد علی ص 62
12) مختصر منهاج القاصدین ص 100 ؛ فرائد الکلام ص 139
13) اخبار عمرص 321 
14) الشیخان به‌ روایت بلاذری ص 225
15) مناقب عمر(رض) ص 129 ؛ فن الحکم ص 367
16) بخاری ش2643 ؛ مسند احمد ش 139. الموسوعة الحدیثیة
17) بخاری ش 2974 و مسلم 1035
18) عمربن الخطاب: صالح عبدالرحمن ص 79
19) المرتضی: ندوی ص 106ـ هیبت عمر(رض)
عمر(رض) دارای هیبت خدادادی فوق العاده‌ای بود که به خاطر آن مردم شدیدا از او می‌ترسیدند و حرف شنوی داشتند. تا جایی که وقتی فرمانده‌ی معروف اسلام، خالد بن ولید که در اوج شهرت و قدرت قرار داشت و مشغول آمادگی با جنگ با رومیان در یرموک بود، توسط عمر(رض) عزل گردید و به جای او ابوعبیده منصوب شد، چاره‌ای جز این نداشت که تسلیم فرمان امیرالمومنین بشود و دست از فرماندهی بکشد و به عنوان سربازی ساده، تحت فرمان ابوعبیده قرار گیرد. و هنگامی که مردی از زیردستانش گفت: می‌ترسم این جابجایی باعث فتنه و اختلاف شود. خالد گفت: تا هنگامی که عمرزنده است، فتنه‌ای رخ نخواهد داد.(1) 
این قضیه همان طور که حاکی از تواضع و ایثار و حرف شنوی فرمانده‌ی بزرگ اسلام، خالد بن ولید، دارد که نظیر آن در تاریخ فرماندهی نظامی‌یافت نمی‌شود از طرفی هم به هیبت و سلطه‌ی عمر(رض) و کنترل اوضاع توسط او دلالت می‌کند. چرا که او از هیبت و عظمت والایی برخوردار بود. 
حسن بصری می‌گوید: در مورد زنی به عمر خبر رسید که چنین و چنان است. عمر(رض) کسی را دنبال او فرستاد. وقتی به آن زن گفتند: عمر(رض) تو را احضار نموده است. فورا بر بستر افتاد و فرزندی را که در شکم داشت، به دنیا آورد و نوزاد پس از این که به دنیا آمد فریادی کشید و درگذشت. وقتی این خبر به گوش عمر(رض) رسید، سران مهاجرین و انصار را جمع کرد و گفت: چنین اتفاقی افتاده است، به نظر شما چه کار باید کرد؟ مردی از میان آنان گفت: ای امیرالمؤمنین! بر شما گناهی نیست، 