گوید». عمر(رض) گفت: ای رسول خدا! اجازه بده سرِ این منافق را از تنش جدا کنم؟ رسول خدا(ص) فرمود: او، از اهل بدر است و خداوند، در مورد اهل بدر فرموده است: 
«اعملوا ما شئتم فقد غفرت لکم».(2)  
«هر چه می‌خواهید بکنید؛ من گناهان شما را آمرزیده‌ام».
از گفتگویی که در این مورد میان عمر بن خطاب(رض) و رسول خدا(ص) صورت گرفت، نکات زیر به دست می‌آید: 
1-	جاسوس باید کشته شود. زیرا هنگامی که عمربن خطاب(رض) اجازه‌ی قتل حاطب را خواست، رسول خدا(ص) به او چیزی نگفت و فقط فرمود: «او، از اهل بدر است». یعنی بدین خاطر که جزو بدریان است، مشمول این کیفر نمی‌گردد.
2-	جدیت و سرسختی عمر(رض) در مسایل مربوط به دین، نمایان می‌گردد. چنان که بلافاصله از رسول خدا(ص) اجازه خواست تا گردن حاطب را بزند.
3-	گناه کبیره، باعث از بین رفتن ایمان نمی‌شود؛ زیرا کاری که حاطب کرد، گناه کبیره بود، ولی با این حال او مؤمن به شمار می‌رفت.
4-	عمر در عصر پیامبر(ص) صفت نفاق را به‌ معنی لغوی نه‌ به‌ معنی اصطلاحی برای حاطب به‌ کار برد، زیرا نفاق این است که‌ کسی تظاهر به‌ اسلام نماید در حالی که‌ کفر نهان وی را در بر گرفته‌ است، و آن‌چه‌ که‌ مورد نظر عمر ود، اینکه‌ (حاطب) خلاف ظاهر خود عمل نموده‌، با توجه‌ به‌ اینکه‌ نامه‌ای را برای مشرکین مکه‌ فرستاده‌ که‌ با ایمان او سازگار نیست، ایمانی که‌ به‌ خاطر آن و در راه آن به‌ جهاد پرداخت و جان خود را در خطر قرار داد (3).
5-	اثر پذیری عمر(رض) از سخنان پیامبر(ص): چنانچه با وجود آن همه خشمی که بر حاطب داشت و قصد کشتنش را نموده بود، بلافاصله با شنیدن فرموده‌ی رسول خدا(ص) خشم خود را فرو برد و به گریه افتاد و گفت: خداوند و رسولش، بهتر می‌دانند. این، بدان سبب بود که خشم وی، به خاطر خدا و پیامبر بود و چون دریافت که رضایت خدا و رسولش در برخورد شایسته با حاطب در مقابل پیشینه‌ی جهادی وی و صرف نظر از مجازاتش می‌باشد، موضع خود را تغییر داد.(4) 
هنگامی که لشکر اسلام به «مرا الظهران» رسید و ابوسفیان به پیشنهاد عباس(رض) برای گرفتن امان نامه نزد رسول خدا(ص) آمد، عمر(رض) مخالفت نمود. چنان که عباس(رض) گفت: وای بر تو ای ابوسفیان! این رسول خدا با لشکرش می‌باشد. به خدا سوگند! قریش صبح بدی در پیش دارد. ابوسفیان گفت: پدر و مادرم فدایت باد، چاره چیست؟
عباس گفت: به خدا سوگند! اگر به تو دست یابد، گردنت را خواهد زد. پس پشت سر من سوار شو تا تو را نزد رسول خدا(ص) ببرم و برایت امان بگیرم. ابوسفیان پیشنهاد عباس(رض) را پذیرفت و سوار شد و حکیم بن حزام و بدیل بن ورقاء که با ابوسفیان به بیرون مکه آمده بودند، برگشتند. عباس می‌گوید: او را با خود آوردم. هرگاه‌ از کنار آتشی می‌گذشتیم، می‌گفتند: این کیست. آن‌گاه شتر رسول خدا(ص) را می‌شناختند و می‌گفتند: عموی رسول خدا سوار بر شتر آن حضرت است تا این که از کنار عمربن خطاب(رض) گذشتیم؛ او مرا شناخت. وقتی چشمش به ابوسفیان افتاد، گفت: این ابوسفیان دشمن خدا است؟ خدا را شکر که تو را بدون وجود هیچ عهد و پیمانی، به دست ما سپرد. و با شتاب نزد رسول خدا رفت و گفت: ای رسول خدا! این ابوسفیان است، که‌ بدون هیچ‌گونه‌ عهد و پیمانی در دست ما قرار گرفته‌ است، پس اجازه بده گردنش را بزنم. عباس(رض) گفت: من او را پناه داده‌ام. وقتی عباس(رض) اصرار عمر(رض) را دید، گفت: چون او از بنی عبد مناف است این همه اصرار داری؛ اگر از بنی عدی بود، برای کشتنش این همه پافشاری نمی‌کردی. عمر گفت: ای عباس! چنین مگو. به خدا سوگند که از مسلمان شدن تو به قدری خوشحال شدم که اگر پدرم مسلمان می‌شد آن قدر خوشحال نمی‌شدم؛ چون می‌دانستم که مسلمان شدن تو برای رسول خدا(ص) از مسلمان شدن پدرم خوشحال کننده‌تر بود. آن‌گاه رسول خدا(ص) به عباس گفت: 
(إذهب به ياعباس إلى رحلك فإذا أصبحت فأتني به)  .(5)
«او را امشب نزد خود نگه دار و فردا نزد من بیاور». 
این موضع عمر(رض) نشان می‌دهد که خونش با دیدن دشمنان خدا و پیامبر به جوش می‌آمد؛ تا جایی که تصمیم گرفت گردن ابوسفیان را که پشت سر عموی پیامبر(ص) مخفی شده بود، بزند، ولی چون خداوند متعال در حق ابوسفیان، سرنوشت نیکی رقم زده بود، قلبش را برای پذیرش اسلام باز کرد و بدین ترتیب ابوسفیان به اسلام مشرف گردید و عمر(رض) نتوانست او را به قتل برساند.(6) 
در غزوه‌ی حنین، هنگامی که مسلمانان در محاصره‌ی دشمن قرار گرفتند و متفرق گشتند و تا آستانه‌ی شکست پیش رفتند، هیچ کس در فکر دیگری نبود، رسول خدا(ص) به‌ طرف راست رفت و بانگ برآورد: «ای مردم! به کجا می‌روید؟ به‌ سوی من بیایید؛ من، رسول خدا هستم؛ من، محمد بن عبدالله هستم». مردم در حالی که هر کس، به فکر خود بود و روی یکدیگر می‌افتادند، پا به فرار گذاشتند و فقط عده اندکی از مهاجران و انصار مانند ابوبکر، عمر، علی، عباس، فضل بن عباس، ابوسفیان بن حارث و فرزندانش و نیز ربیعه بن حارث و چند تن دیگر استقامت ورزیدند.(7)  ابوقتاده(رض) در مورد عملکرد عمر(رض) در آن شرایط بحرانی می‌گوید: برای جنگ حنین به‌ همراه رسول خدا بیرون آمدیم، پس وقتی که‌ با دشمن به‌ پیکار پرداختیم، مسلمانان با شکست روبرو شدند، مردی از مشرکین را دیدم که‌ روی مردی از مسلمانان قرار گرفته‌ بود و من نیز از پشت شمشیری را بر گردن او وارد نمودم، سپس به‌ من رویی آورد و مرا در آغوش گرفت، دیدم که‌ جان داده‌ بود، پس مرا رها کرد، سپس من، عمربن خطاب (رض) را دیدم؛ گفتم: وضعیت چگونه است؟ گفت: خواست خدا بود که آن‌ها فرار کنند، اما اینک دوباره برگشته‌اند.(8) 
خداوند راجع به‌ این غزوه‌ می‌فرماید: 
(لَقَدْ نَصَرَکُمُ اللّهُ فِي مَوَاطِنَ کَثِيرَةٍ وَيَوْمَ حُنَيْنٍ إِذْ أَعْجَبَتْکُمْ کَثْرَتُکُمْ فَلَمْ تُغْنِ عَنکُمْ شَيْئًا وَضَاقَتْ عَلَيْکُمُ الأَرْضُ بِمَا رَحُبَتْ ثُمَّ وَلَّيْتُم مُّدْبِرِينَ) التوبة: ٢٥ 
«خداوند شما را در مواقع زيادي ياري كرد و (به سبب نيروي ايمان بر دشمنان پيروز گرداند، و از جمله) در جنگ حُنَين (كه در روز شنبه، شانزدهم شوّال سال هشتم هجري، ميان شما كه 12000 نفر بوديد، و ميان قبائل ثقيف و هوازنِ مشرك كه 4000 نفر بودند درگرفت، و شما به كثرت خود و قلّت دشمنان مغرور شديد و خداوند شما را در اوائل امر به خود رها كرد و دشمنان بر شما چيره شدند) بدآن‌گاه كه فزوني خودتان شما را به اعجاب انداخت (و فريفته و مغرورِ انبوه لشكر شديد) ولي آن لشكريانِ فراوان اصلاً به كار شما نيامدند (و گره از كارتان نگشادند) و زمين با همه وسعتش بر شما تنگ شد، و از آن پس‌پشت كرديد و پاي به فرار نهاديد». ‏
بعد از اینکه‌ شکست کلی نزدیک شده‌ بود، خداوند توبه‌ی مؤمنین را پذیرفت و یاری خود را در حق آن به‌ اجرا درآورد، آن‌گاه که‌ به‌ سوی پیامبرشان بازگشتند و پیرامون او گرد آمدند، پس خداوند آرامش درونی و یاری خود را بر سربازان اسلام نازل گرداند. اینک خداوند در خصوص این داستان چنین می‌فرماید: 
(ثُمَّ أَ