. گفتنی است که‌ امیرالمؤمنین، ابوموسی اشعری را نیز به‌ یاری ابوسبره‌ فرستاد و همگی به‌ فرمان وی درآمدند. سپاه اسلام شهر شوشتر را در محاصره‌ی خویش در آورد و این محاصره، چند ماه طول کشید و در طی آن مدت هشتاد بار با هم روبرو شدند و قهرمانان هر دو طرف برای جنگ تن به‌ تن بیرون می‌آمدند، تا اینکه‌ علاوه‌ بر آنان که‌ در میدان نبرد کشته‌ شده‌ بودند، صد نفر مبارز دیگر نیز از میان آن‌ها صحنه‌ی زندگی را خالی کردند. پهلوانان مسلمانان بصره‌ عبارت بودند از: براء بن مالک، مجزأة بن ثور، کعب بن سور، ابوتمیمه. و پهلوانان اهل کوفه‌ عبارت بودند از: حبیب بن قره‌، ربعی بن عامر و عامر بن عبدالله‌ اسود.(1) 
 بعد از آخرین مبار‌زا‌ت تن به‌ تن مسلمانان و دشمنانشان، جنگ سختی پدید آمد و مسلمانان رو به‌ براء بن مالک فریاد برآوردند که‌ ای براء! شما را به‌ خدا سوگند می‌دهیم که‌ آنان را شکست بده‌. براء گفت: خداوندا! آنان را شکست بده‌ و مرا به‌ شهادت برسان.
از این‌رو مسلمانان بجنگیدند و دشمنانشان را شکست دادند تا اینکه‌ آن‌ها را وارد خندقهایشان کردند، سپس بر آن‌ها وارد شدند، و بعد از اینکه‌ عرصه‌ را بر پارسیان تنگ نمودند و آن‌ها را به‌ شدت در محاصره‌ قرار دادند تا این که دو نفر از افراد دشمن خود را تسلیم مسلمانان کردند و راه نفوذ به داخل قلعه را که از آن‌جا آب شهر تأمین می‌شد به مسلمانان نشان دادند. آن‌گاه جوانمردانانی از اهل کوفه و بصره شب هنگام به آب زدند و به درون قلعه رفتند و پس از درگیر شدن با نگهبانان و متفرق ساختن آنان، دروازه‌های قلعه را گشودن و سپاه اسلام تکبیر گویان وارد شهر شد.(2)  
گفتنی است که‌ در این نبرد براء بن مالک و مجزأة بن ثور به‌ وسیله‌ی تیر هرمزان به‌ شهادت رسیدند، اما شهادت آن‌ها بعد از پیروزی مسلمانان وقوع افتاد که‌ هرمزان به‌ قلعه‌ پناه جست و مسلمانانی که‌ از تونل آب بیرون آمده‌ بودند، او را محاصره‌ کردند، اما هرمزان خطاب به‌ آنان گفت: چه‌ می‌خواهید؟ خود می‌دانید که‌ هم من و هم شما در تنگنا قرار گرفته‌ایم، بدانید که‌ اینک حدود صد تیر به‌ همراه دارم، و به‌ خدا سوگند تا این تیرها را در دست داشته‌ باشم نمی‌توانید به‌ من دست یابید، پس چه‌ اسیر خوبی هستم اگر صد نفر از شما را به‌ قتل رسانده‌ باشم. مسلمانان گفتند: چه‌ می‌خواهید؟ گفت: اینکه‌ با شما صلح نمایم و عمر را به‌ عنوان داور میان خود و شما قرار دهیم. مسلمانان آن‌را پذیرفتند و پس از دستگیر کردنش او را به‌ سوی عمر فرستادند.
مسلمانان پس از پایان جنگ، تمامی غنایم و محصولات شهر را جمع کردند و چهار پنجم آن‌را تقسیم کردند که‌ هر اسب سواری سه‌ هزار درهم و هر پیاده‌ای یک هزار درهم به‌ دست آوردند.(3) 
جنگ شوشتر حاوی درس و اندزهایی می‌باشد از جمله‌: 
----------------------------------------------------------------------------------------------
1) التاريخ الإسلامي (11/202)
2) التاريخ الإسلامي (11/204)
3) تاريخ الطبري (5/63، 64) انس بن مالک برادر براء می‌گوید: قبل از طلوع فجر قلعه‌ی شوشتر را محاصره‌ کردیم و جنگ به‌ شدتی در گرفت و نتوانستیم که‌ نماز را برپا داریم تا اینکه‌ آفتاب بالا رفت و همراه ابوموسی اشعری نماز را برگزار کردیم، پس خداوند فتح را مهیا نمود و پیروز شدیم، انس بن مالک انصاری گفت: این نماز را در برابر دنیا و آن‌چه‌ در آن است، عوض نخواهم کرد. پیامبر(رض) بر سینه‌ی براء بن مالک مدالی از مدالهای شرف را آویزان می‌کند، آن‌گاه که‌ می‌گوید: 
(كم من أشعث أغبر ذي طِمْرين لا يُؤبَه له، لو أقسم على الله لأبرَّه، منهم البراء بن مالك(1) ).
 «چه‌ بسا کسانی دارای موهایی ژولیده‌ و جامه‌هایی کهنه‌ هستند که‌ کسی بدان‌ها توجه‌ نمی‌کند، اما اگر سوگندی یاد نماید، خداوند سوگند او را به‌ جایی آورده‌ است. یکی از آن‌ها براء بن مالک است».
با توجه‌ به‌ همین فرموده‌ی پیامبر(رض) اصحاب می‌دانستند که‌ براء کسی است که‌ خداوند دعای او را مستجاب قرار می‌دهد، از این‌رو در این نبرد از او خواستند که‌ خدا را بخواند تا دشمن را شکست دهد. گفتنی است که‌ براء با وجود اینکه‌ از تعریف پیامبر(رض) اطلاع یافته‌ بود، اما هرگز غرور به‌ وی دست نداد و تکبر نورزید، بلکه‌ همانند مردی متواضع می‌زیست و با سخت‌ترین رویدادها روبرو می‌شد و بزرگترین نتایج را به‌ دست می‌آورد، بدون اینکه‌ فرمانروا و یا فرمانده‌ باشد، و هنگامی که‌ مسلمانان از او درخواست دعا می‌کنند، خود را از آن‌چه‌ آرزوی هر مسلمانی است، به‌ غفلت نمی‌اندازد و از خدا شهادت را طلب می‌نماید، خداوند نیز بعد از پیروزی مسلمانان شهادت را نسیب وی قرار می‌دهد.(2) 
----------------------------------------------------------------------------------------------------
1) سنن الترمذي، ك المنافب (5/ 650) رقم 3854.
2) التاريخ الإسلامي (11/204)هنگامی که قریشیان، پیمان صلح حدیبیه را نقض کردند و از ناحیه‌ی مسلمانان احساس خطر نمودند، ابوسفیان را جهت تجدید پیمان به مدینه، نزد رسول خدا(ص) فرستادند. ابوسفیان در مدینه نخست به خانه‌ی دخترش، ام حبیبه، همسر رسول خدا(ص) رفت؛ اما فایده‌ای دربر نداشت، و به‌ سوی رسول خدا بیرون آمد و پیامبر(ص) هیچ‌گونه‌ پاسخی به‌ وی نداد، سپس با یاران سرآمد رسول خدا(ص) مانند ابوبکر و عمر(رض) سخن گفت تا رسول خدا(ص) را به تجدید پیمان متقاعد سازند؛ اما هیچ یک از این دو بزرگوار، خواسته‌ی ابوسفیان را نپذیرفت. عمر(رض) گفت: من برای شما نزد رسول خدا(ص) سفارش کنم؟! به خدا سوگند اگر چیزی جز مورچه برای جنگ با شما نیابم، با کمک آن با شما خواهم جنگید.(1) 
هنگامی که رسول خدا(ص) برای حرکت به سوی مکه آماده شده بود، حاطب بن ابی بلتعه، نامه‌ای به اهل مکه نوشت و آنان را در جریان تصمیم رسول خدا(ص) برای فتح مکه گذاشت. اما هنوز نامه در راه بود که خداوند متعال، پیامبرش را از ماجرا باخبر ساخت. رسول خدا(ص)، علی و مقداد(رض) را فرستاد تا نامه را از زنی که حامل آن بود، پس بگیرند. آن‌ها، در دوازده مایلی مدینه در مکانی به نام (روضه خاخ) به آن زن رسیدند و نامه را از او پس گرفتند؛ البته آن زن از جریان نامه، اظهار بی اطلاعی می‌کرد تا این که علی و مقداد(رض)، او را تهدید کردند که لباسهایش را از تنش بیرون خواهند آورد و هر طور که شده، نامه را از او خواهند گرفت. سرانجام آن زن، نامه را به آنان تحویل داد.
رسول خدا(ص) حاطب را احضار کرد و از او در این مورد توضیح خواست. حاطب(رض) گفت: ای رسول خدا! در مورد من شتاب مکن. من مانند سایر مهاجران، خویشاوندی و نسبتی با قریش ندارم که آن‌ها، به خاطر آن از خانواده و از اموالم نگهداری نمایند، بلکه من فقط هم پیمان آن‌ها بوده‌ام و هیچ نسبتی با آن‌ها ندارم. و بنابراین من به سبب ارتداد از دین، این کار را نکردم؛ بلکه بدین خاطر این کار را کردم که قریشیان در قبال این کار، رعایت حال خانواده‌ام را بنمایند. رسول خدا(ص) فرمود: «حاطب، راست می‌