ز دستور او سرپیچی نمی‌کنم و او هم مرا ضایع نمی‌کند(3). 
عمر(رض) گفت: مگر شما به ما وعده ندادید که کعبه را طواف خواهیم نمود؟ رسول خدا(ص) فرمود: «آری؛ ولی من نگفتم که حتماً امسال آن‌را طواف می‌کنیم». آن‌گاه عمر(رض) نزد ابوبکر(رض) رفت و گفت: آیا او رسول خدا نیست؟ ابوبکر(رض) گفت: بلی. گفت: مگر ما مسلمان نیستیم؟ فرمود: بلی. گفت: مگر آن‌ها مشرک نیستند. فرمود: بلی. عمر(رض) گفت: پس چرا ما این همه ذلت و زبونی را در دین خود بپذیریم؟. ابوبکر(رض) در مقام نصیحت به عمر(رض) گفت: استدلال و اعتراض را کنار بگذارد و به‌ وظایف خود عمل نماید، سپس افزود: من گواهی می‌دهم که او، رسول خداست و قضاوتش نیز حق است و خداوند، او را ضایع نخواهد کرد.(4) 
یاران رسول خدا(ص) که تازه آرام گرفته بودند، با جریان ابوجندل(رض) و برگردانیدن وی به مشرکان، دوباره آشفته و معترض شدند و دوباره از اصحاب به‌ همراهی عمربن خطاب نزد رسول خدا(ص) رفتند و از او خواستند که‌ در راستای تجدید پیمان اقداماتی را انجام دهد. آن حضرت (ص) این بار نیز با صبر و حوصله، به سخنانشان گوش فرا داد و آنان را متقاعد ساخت که این صلح، به صلاح آینده‌ی اسلام و مسلمانان است(5)  و خداوند، به زودی برای ابوجندل(رض) و امثالش، راهی به سوی آزادی می‌گشاید. چنان که آن‌چه‌ رسول خدا(ص) فرموده بود، اتفاق افتاد.
این رویکرد رسول خدا(ص) در برابر اعتراض صحابه(رض)، این درس را به‌ عمر یاد داد که‌ با روشی مناسب و انسان ‌دوستانه‌ به‌ اعتراض معترضین پاسخ بدهد، از این‌رو او را می‌بینیم که‌ در دوران خلافتش اصحاب را تشویق می‌نمود تا آراء و نظریات اصلاحگرایانه‌ی خود را برای مصلحت عمومی ‌ابراز نمایند(6) ، زیرا که رسول اکرم(ص) به دیدگاه‌های اطرافیان خود احترام می‌گذاشت و به آن‌ها حق اعتراض می‌داد تا درسی باشد برای رهبران مسلمان در طول تاریخ که با اطرافیان و شهروندان خود بدین شکل برخورد نمایند تا آن‌ها جرأت اظهار نظر و حتی اعتراض داشته باشند که طبعاً چنین امری، باعث رشد جامعه و تکامل آن می‌شود.(7) 
همچنین به میزان آزادی بیان و اندیشه در منطق رسول خدا(ص) پی می‌بریم. پس انسان در جامعه‌ی اسلامی، آزاد است و می‌تواند اندیشه و دیدگاه خود را مطرح نماید؛ حتی می‌تواند از شخص اول دولت توضیح بخواهد و از او انتقاد کند و این کار، نه کفر به شمار می‌رود و نه تلاش برای براندازی نظام که کیفر آن، سیاه چالهای زندان باشد .(8)
گفتنی است این موضعگیری عمرفاروق(رض) برخاسته از شک و تردید در حقانیت اسلام نبود، بلکه او می‌خواست علت تن دادن به چنین صلحی را بداند. چرا که او، خواهان تضعیف روحیه‌ی دشمن و شکست کفار بود(9)  و در ظاهر صلح، عکس این قضیه احساس می‌شد. بنابراین عمرفاروق(رض) پس از این که به حکمت صلح حدیبیه پی برد، از موضع خود، شدیداً اظهار ندامت کرده، می‌گفت: من برای جبران خسارتی که در آن روز مرتکب شدم، به قدری روزه گرفتم، نماز نفل خواندم و صدقه دادم و برده آزاد کردم که فکر می‌کنم آن‌را جبران کرده‌ام.(10) 
رسول خدا(ص) در شعبان سال هفتم هجری، عمربن خطاب(رض) را با گروهی سی نفره جهت سرکوب هوازن به وادی تربت واقع در شرق حجاز و مشرف به نجد، گسیل نمود.
عمر(رض) مردی از بنی هلال(11)  را به عنوان راهنما به خدمت گرفت. وی شبها، راهپیمایی می‌کرد و روزها کمین می‌نمود. به هر حال خبر به هوازن رسید. از این رو هوازن قبل از رسیدن عمر(رض)، منطقه را ترک کرده بودند. لذا عمر(رض) با سپاهیانش قصد بازگشت به مدینه را نمود.(12)  و در روایتی آمده‌ که‌ در این اثنا راهنما به آنان گفت: آیا به گروهی دیگر از خثعم که در مسیر ما قرار دارند، حمله نمی‌کنید؟ عمر(رض) گفت: رسول خدا(ص) به من چنین دستوری نداده است، بلکه مرا فقط به جنگ هوازن در تربت فرستاده است.(13) 
با اندکی تأمل در ماجرای گسیل این دسته نظامی و آن‌چه‌ گذشت، به سه نتیجه می‌رسیم: 
1-	عمر(رض) از شایستگی‌های لازم به عنوان یک فرمانده نظامی برخوردار بود وگرنه رسول خدا(ص)، او را به عنوان فرمانده به سوی دشمنی سرسخت مانند هوازن نمی‌فرستاد.
2-	عمر(رض) با نیروهای تحت فرمانش شبها راهپیمایی می‌کرد و روزها پنهان می‌شد و این، یکی از اصول و زیرساختهای مهم نظامی برای غافلگیر کردن دشمن است، از این‌رو عمر توانست با نظامیان اندکی در مقابل مشرکین زیادی پیروزی را عاید خود بگرداند.
3-	عمر(رض) تابع کلمه به کلمه همراه با مفاهیم مورد نظر دستورات فرمانده‌ی کل بود و از این رو ذره‌ای از دستورات فرمانده‌ی کل، منحرف نشد و این انضباط نظامی، لازمه‌ی یک سرباز در هر زمان و مکانی است(14) .
عمربن خطاب (رض) در جنگ خیبر نیز حضور داشت. بدین دلیل که رسول خدا(ص)، روز نخست این نبرد، پرچم اسلام را به عمر(رض) سپرد. عمر(رض) و همراهانش، با اهل خیبر روبرو شدند و جنگیدند، اما به پیروزی نهایی دست نیافتند، لذا بازگشتند. پیامبر(ص) فرمود: 
(لأعطين اللواء غداً رجلاً يحب الله ورسوله ويحبه الله ورسوله).
«فردا پرچم را به‌ کسی می‌دهم که‌ خدا و رسولش را دوست دارد و خدا و رسولش نیز او را دوست دارند».
روز بعد ابوبکر و عمر برای اخذ فرمان، خدمت پیامبر(ص) حضور به‌ هم رساندند، اما پیامبر(ص) علی را خواند، علی در حالی که‌ با چشم درد روبرو شده‌ بود، خدمت پیامبر(ص) رسید، پیامبر(ص) از آب دهانش برای بهبود چشمان علی استفاده‌ کرد و پرچم را به‌ وی داد و همراه دسته‌ای از اصحاب برای رویارویی با اهل خیبر راهی میدان شد، علی(رض) با مرحب روبرو شد که‌ چنین می‌سرود: 
قد علمت خيبر أني مرحب
أطعن  أحيانا ً و حيناً أضرب
		شاك السلاح بطل مجرب
إذا الليوث أقبلت تلهب

«اهل خیبر می‌دانند که‌ من مرحب هستم، کسی که‌ مسلح است و قهرمانی صاحب تجربه‌ می‌باشد.
چه‌ بسا که‌ ضربه‌ می‌زنم و برخی اوقات ضربه‌ می‌گیرم، آن‌گاه که‌ شیران با عصبانیت رویی می‌آورند». 
مرحب با علی(رض) به‌ پیکار در آمد و علی نیز با‌ توانی بیش از حد، شمشیری را بر سر دشمن خود کوبید و او را از پایی درآورد، و با شنیدن صدای ضربه‌ همه‌ی اردوگاه بیرون آمدند و علی نیز با همه‌ی آنان به‌ جنگ برخواست تا اینکه‌ خداوند متعال، قلعه‌ی مورد نظر را به دست علی(رض) فتح نمود. 
مردم، هنگام بازگشت از خیبر، با یکدیگر درباره‌ی جنگ صحبت می‌کردند. در اثنای این گفتند: فلانی شهید شد. رسول خدا(ص) فرمود: 
(کلا، انی رأیته‌ فی النار فی بردة غلها، او عباءة).
«خیر، من فلانی را دیدم که به خاطر چادر یا عبایی که سرقت کرده بود، در آتش می‌سوخت».
سپس رسول خدا(ص) به عمر(رض) فرمود: 
(یابن الخطاب اذهب فناد فی الناس: انه‌ لا یدخل الجنة الا المومنون).
«ای پسر خطاب! در میان مردم اعلان کن که تنها مؤمنان وارد بهشت می‌شوند». 
عمر(رض) نیز مطابق دستور رسول اکرم (ص) عمل کرد.(15) 
-------------------------------------------------------------------------------------
1) السيرة النبوية: ابن هشام (2/228)، وأخبار عمرص34 .
2) من معين السيرة: شامي ص333 .
3) بخاری، شماره (3011)، 