 که یک روز آن سپری شده و دو روز باقی مانده است.
روز سوم نیز رستم پیامی نزد سعد فرستاد که مردی را برای مذاکره بفرستد. سعد، مغیره بن شعبه را فرستاد. او یکسره نزد رستم رفت و در کنار او بر تختش نشست. همه با تعجب او را نگاه می‌کردند. مغیره خطاب به جمع گفت: ما پیش از این در مورد شما ایرانیان رؤیاهایی در سر می‌پروراندیم. ولی اکنون به این نتیجه رسیده‌ایم که شما پست‌ترین انسان‌های روی زمین هستید. ما عربها دوست نداریم برخی بردگان برخی دیگر باشیم، مگر اینکه جنگی در میان ما رخ دهد و چنین اتفاقی بیفتد. فکر می‌کردیم شما نیز چنین هستید. ای کاش می‌دانستم که شما دچار نظام طبقاتی شده‌اید و برخی ارباب برخی دیگر هستید. یقین بدانید که چنین ملتی پیروز نخواهد شد و چنین مملکتی دوام نخواهد یافت.
حاضرین با یکدیگر گفتند: به خدا او راست می‌گوید. برخی گفتند: او با این سخنان خود بردگان ما را به سوی خود می‌کشاند. و گذشتگان خود را نفرین کردند.
آن‌گاه رستم لب به سخن گشود و عربها را تحقیر کرد و از تنگدستی و بیچارگی آنان و از عظمت ملت ایران سخن به میان آورد. مغیره گفت: همه‌ی آن‌چه‌ در مورد ما بر زبان آوردی، درست بود. اما دنیا یک رنگ نمی‌ماند و همیشه پس از سختی و تنگدستی وسعت و فراخی می‌آید. و اگر شما هم شکر نعمتهای الهی را به جا می‌آوردید، دچار این گرفتاری‌ها نمی‌شدید. خداوند پیامبری نزد ما فرستاد و اوضاع ما را دگرگون کرد و... در پایان او را به پذیرفتن اســلام یا جزیه و یا جنگ فرا خواند.(2) 
رستم با سران قوم به خلوت نشست و گفت: دیدید این‌ها چگونه با شما جسارت کردند و وضعیت شما را دانستند و رفتار و سخنان همه کاملاً شبیه هم بود. چنین ملتی به خدا سوگند به آن‌چه‌ می‌خواهد، دست خواهد یافت. اطرافیان رستم با شنیدن سخنان او سر و صدا راه انداختند.
------------------------------------------------------------------------------------------------------------
1) الکامل فی التاریخ (2/106)
2) الکامل فی التاریخ (2/108)<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:378.txt">مقدمه</a><a class="text" href="w:text:379.txt">صدای اذانِ مسلمانان، رستم را به وحشت می‌اندازد</a><a class="text" href="w:text:380.txt">1ـ روز اول جنگ قادسیه (ارماث)</a><a class="text" href="w:text:381.txt">2ـ روز أغواث</a><a class="text" href="w:text:382.txt">3ـ روز سوم جنگ معروف به روز عماس</a><a class="text" href="w:text:383.txt">4ـ روز قادسیه</a></body></html>مذاکرات بی نتیجه ماند و ایرانیان آماده‌ی جنگ شدند و مسلمانان نیز آمادگی خود را اعلان نمودند ورستم با سپاه خود که معروف به عرمرم بود از نهر عتیق عبور کرد و آن‌را به فرماندهی قهرمانان افسآن‌های ایران بدین شکل ساماندهی کرد: 
ـ قلب لشکر به فرماندهی ذوالحاجب با هیجده حلقه فیل مجهز به‌ مردانی قهرامان و صندوقها.
ـ سمت راست قلب لشکر به فرماندهی جالینوس.
ـ سمت راست لشکر به فرماندهی هرمزان با هشت حلقه فیل مجهز به‌ مردانی قهرامان و صندوقها.
ـ سمت چپ قلب لشکر به فرماندهی فیروزان.
ـ سمت چپ لشکر به فرماندهی مهران با هشت حلقه فیل مجهز به‌ مردانی قهرامان و صندوقها.
علاوه بر این‌ها گروهی از سواران ایرانی در کنار پل گماشته شدند تا مانع عبور مسلمانان به سوی سپاه ایران بشوند. بدین صورت پل میان اسبهای مسلمانان و اسبهای مشرکین قرار گرفت، و گفتنی است که‌ ترتیب صفهای مشرکین بدین صورت بود: 
در صف مقدم، اسب سواران و بعد از آن‌ها ستون زرهی مستقر بر پشت فیلان جنگی و سپس بقیه‌ی جنگاوران سپاه ایران قرار گرفتند و بعد از همه‌ی آن‌ها جایگاه ویژه‌ای برای رستم تدارک دیده شده بود که از آن‌جا سپاه خود را فرماندهی می‌کرد.(1) 
سپاه اسلام نیز آمادگی لازم برای آغاز جنگ را داشت و سعد نیروهای خود را به صورت آماده باش در آورده وجهت شناسایی دقیق افراد آن‌ها را به گروه‌های ده نفری تقسیم نمود و از میان آنان یکی را نماینده گروه قرار داده بود و صفوف جنگ را به شکل زیر در آورد: 
1.	صف مقدم به فرماندهی زهره بن حویه.
2.	سمت راست به فرماندهی عبدالله بن معتم.
3.	سمت چپ به فرماندهی شرحبیل بن سمط و معاونت خالد بن عرطفه.
4.	پشت سر لشکر به فرماندهی عاصم بن عمرو.
5.	سواد بن مالک به‌ عنوان سرآغاز.
6.	سلمان بن ربیعه‌ باهلی به‌ عنوان راهنمای سپاه.
7.	نیروهای پیاده به فرماندهی حمال بن مالک اسدی.
8.	عبد الله بن ذي سهمين حنفي به‌ عنوان فرمانده‌ی اسب سواران..
9.	منشی سپاه: زیاد بن ابی سفیان
10.	قاضی سپاه: عبدالرحمن بن ربیعه‌ باهلی.
11.	سلمان فارسی به‌ عنوان دعوتگر و حامل پرچم اسلام.
لازم به یادآوری است که انتصاب این افراد به سمتهای مشار الیه طبق دستور خلیفه انجام گرفته بود.(2) 
آنگاه سعد بن ابی وقاص به ایراد خطبه پرداخت و این آیه را تلاوت کرد: 
(وَلَقَدْ کَتَبْنَا فِي الزَّبُورِ مِن بَعْدِ الذِّکْرِ أَنَّ الْأَرْضَ يَرِثُهَا عِبَادِيَ الصَّالِحُونَ) الأنبياء: ١٠٥ 
«ما علاوه بر قرآن، در تمام كتب (انبياء پيشين) نوشته‌ايم كه بي‌گمان (سراسر روي) زمين را بندگان شايسته ما به ارث خواهند برد (و آن‌را به دست خواهند گرفت)». ‏
سپس به قاریان قرآن دستور داد تا سوره‌ی انفال را به صدای بلند در میان سپاه اسلام تلاوت نمایند. چنان که پس از تلاوت این سوره روحیه‌ی شهادت طلبی در مسلمانان افزایش یافت و ترس و وحشت از دلهای آنان رخت بر بست و نماز ظهر را اقامه کردند و سعد مسلمانان را به گفتن تکبیر وا داشت و با تکبیر چهارم و گفتن «لا حول و لا قوه الا بالله» دستور حمله داد و از همین لحظه تا چهار روز آتش جنگ در قلب قادسیه زبانه کشید و دروازه‌های بهشت برای ورود شهدای اسلام و دروازه‌های جهنم برای ورود آتش پرستان باز گردید. گفتنی است که سعد در این ایام دچار بیماری بواسیر سختی شده بود، طوری که نمی‌توانست بر مرکب خود قرار گیرد. بنابراین در حالی که در قعر قدیس مستقر بود از خالد بن عرطفه در رسانیدن پیامهای خود به سپاه استفاده می‌کرد. چنان که به خالد گفت: در میان سپاه با صدای بلند این پیام را پخش نماید که حسد جایز نیست، مگر در جهاد پس در نشان دادن رشادت حسد بورزید و از یکدیگر پیشی گیرید.(3)  گفتنی است که‌ قبل از شروع جنگ اختلافاتی میان تنی چند از چهره‌های سرشناس مسلمانان پیرامون خالد بن عرفطه‌ به‌ عنوان نماینده‌ی سعد، اتفاق افتاد. سعد گفت: مرا به‌ حضور مردم ببرید. سعد بر آنان خشم گرفت و گفت: به‌ خدا سوگند اگر دشمن حضور به‌ هم نرسانده‌ بود کاری می‌کردم که‌ مایه‌ی عبرت برای دیگران می‌شدید، پس آن‌ها را زندانی کرد. گفتنی است که‌ در میان آنان ابو محجن ثقفی نیز وجود داشت. 
و جریر بن عبدالله‌ در تأیید سخنان امیر چنین گفت: من چنین به‌ پیامبر(ص) بیعت داده‌ام که‌ از امیر و فرمانده‌ی خود اطاعت کنم، اگر چه‌ برده‌ای حبشی بر من فرمان صادر کند(4) .
 پس از این حادثه سعد دوباره درمیان جمع به ایراد سخن پرداخت و بعد از حمد و ثنای خداوند گفت: خدا معبود بر حقی است که شریکی ندارد و خلف وعده نمی‌کند. او فرموده است: 
(وَلَقَ