راق و فتح حيره فراروي سپاهيان اسلام قرار داد، از پيشرفته‌ترين و مؤثرترين شيوه‌هاي جنگي است و پوشش عملياتي آن به شيوه‌اي كه گفته شد، به خوبي نشان مي‌دهد كه عمليات فتح عراق و گسترش قلمرو اسلامي از طريق جهاد، تصادفي و از روي اتفاق نبوده است.(3)  بازنگاهي به برنامه‌ي عملياتي فتح عراق، دانش جنگي ابوبكر صديق(رض) را براي هر پژوهنده‌اي روشن مي‌سازد و نشان مي‌دهد كه ابوبكر صديق(رض) براي سامان‌دهي سپاهيان و ايجاد هماهنگي و توازن درميان آن‌ها در صحنه‌ي عمليات، توجه خاصي به تبيين وظايف و اهداف لشكرها داشته و در عين حال آزادي عمل را در ميدان نبرد از فرماندهان سلب نمي‌كرده تا به صلاح‌ديد خود و با توجه به شرايطي كه با آن روبرو مي‌شوند، عمليات جهادي را مناسب اوضاع و احوال به پيش ببرند.(4) 
----------------------------------------------------------------------------------
1) كسكر، نام مكاني است ميان كوفه و بصره؛ (معجم‌البلدان، ج7، ص251).[مترجم]
2) معارك خالد بن وليد ضد الفرس، نوشته‌ي عبدالجبار سامرائي، ص35
3) نگاه كنيد به: كتاب أبوبكر الصديق، نوشته‌ي نزار حديثي و خالد جنابي، ص45
4) مشاهير الخلفاء و الأمراء، بسام عسلي، ص127از نكات ديگر قابل يادآوري در جريان فتح عراق، عدم خودپسندي مثني بن حارثه مي‌باشد. مثني، به همراه قومش در عراق با دشمنان مي‌جنگيد كه اين عمل، باعث خرسندي ابوبكر صديق(رض) شد و ايشان را بر آن داشت تا مثني را پيش از اعزام خالد(رض) به عراق، به فرماندهي منصوب كند. پس از آن‌كه ابوبكر صديق(رض) مصمم به فتح عراق شد، خالد بن وليد(رض) را براي اين منظور شايسته ديد و از همين‌رو نامه‌اي به مثني فرستاد و به او دستور داد به خالد(رض) بپيوندد و تحت فرماندهي خالد(رض) انجام وظيفه نمايد. مثني رحمه الله نيز بلافاصله پس از دريافت فرمان ابوبكر صديق(رض) به همراه سپاهيانش به لشكر خالد(رض) پيوست؛ او، به كثرت سپاهيانش يا اين‌كه پيش از خالد نسبت به فتح عراق اقدام كرده، فريفته نشد كه خود را به چنين بهانه‌هايي سزاوارتر از خالد براي فرماندهي لشكر اسلام در فتح عراق بداند.(1)
----------------------------------------------------------------------------------------------
1) التاريخ الإسلامي (9/130)اذيت و آزار قريش بر رسول‌خدا(ص) و يارانش، موازي با گسترش دعوت اسلام در مكه، افزايش يافت و به نهايت خشونت بر ضد مسلمانان و به‌ويژه مسلمانان ضعيف و بي‌كس رسيد. قريشيان، آزار و شكنجه‌ي مسلمانان را شديد و سخت كردند تا بلكه اهل اسلام را از عقيده و ايمانشان برگردانند و آنان را مايه‌ي عبرت ديگران قرار دهند و در عين حال بتوانند آتش خشم و كينه‌اي را كه از اسلام و مسلمانان، به دل داشتند و آزارشان مي‌داد، فروخوابانند.
بلال(رض)، يكي از همين مستضعفان بود كه به شدت شكنجه مي‌شد. او، هيچ پشتيبان و عشيره‌اي نداشت كه از او حمايت كند و به دفاع از وي شمشير بكشد. افرادي چون بلال(رض)، در جامعه‌ي جاهلي مكه، هيچ عددي محسوب نمي‌شدند و تنها حق و بهره‌اي كه از زندگي داشتند، اين بود كه بيگاري كنند، اطاعت نمايند و مانند كالا و شتر، خريد و فروش شوند. بنابراين در چنان جامعه‌اي داشتن نظر، انديشه، دعوت و يا پيوستگي به يك مكتب و جريان، براي بردگان بينوا، جرم بزرگي بود. آن هم پيوستگي و ارتباط با دعوتي كه جامعه‌ي مكه را تكان داده و زيرساخت‌هاي فكري و باورهاي كهن مردمش را زير سؤال برده بود. دعوت جديد، جوانان زيادي را جذب خود كرده و آنان را روياروي باورها و آداب و رسوم ميراثي پدرانشان قرار داده بود. دعوت جديد، قلب اين غلام به ظاهر بي‌چيز و ناچيز را تسخير نمود و او را در پهنه‌ي زندگي، انساني چون ساير افراد به شمار آورد(1).  مفاهيم ايمان، در اعماق وجود بلال(رض) نفوذ كرد و پس از مسلمان شدن وي و گرايش به دين جديد و پذيرش دعوت محمد مصطفي(ص) و پيوستن به ساير برادران ديني‌اش در قافله‌ي بزرگ دعوت، سر برآورد. اميه بن خلف كه مالك بلال(رض) بود، گاهي با تطميع و گاهي با تهديد، در صدد آن برآمد كه بلال(رض) را از راهي كه در پيش گرفته بود، منحرف كند؛ اما وقتي كه ديد بلال(رض) بيش از تصورش سمج و استوار است و به كفر و جاهليت باز نمي‌گردد، بر او خشم گرفت و او را بي‌آن‌كه يك شبانه‌روز، آب و غذا بدهد، به صحرا برد و در زير تابش سوزان آفتاب نيم‌روزي، به پشت بر روي ريگ‌هاي داغ انداخت و به ديگر غلامانش دستور داد كه سنگ بزرگي، روي سينه‌ي بلال(رض) بگذارند. دست‌هاي بلال را بستند و سنگ بزرگي، رويش نهادند. اميه بن خلف به بلال(رض) گفت: «يا همين‌طور مي‌ميري و يا به محمد((ص))، كافر مي‌شوي و لات و عزي را مي‌پرستي.» اما بلال(رض)، ثابت و استوار، احد احد مي‌گفت. او، از عمق وجودش مي‌گفت: «خدا، يكي است؛ خدا، يكي است.» اميه بن خلف، مدتي بلال(رض) را به همين طرز وحشتناك، شكنجه داد(2)  تا اين‌كه ابوبكر صديق(رض)، به محل شكنجه‌ي بلال(رض) رفت و به اميه گفت: «از خدا نمي‌ترسي كه اين بينوا را اين‌چنين شكنجه مي‌كني؟! تا كي مي‌خواهي به اين كار ادامه دهي؟» اميه گفت: «تو، خودت او را خراب كردي و به اين روز انداختي؛ اگر راست مي‌گويي نجاتش بده.» ابوبكر(رض) فرمود: «باشد؛ اين كار را مي‌كنم. غلام سياهي دارم كه بر دين توست و از بلال(رض)، قوي‌تر است. او را به جاي بلال(رض) به تو مي‌دهم.» اميه نيز پذيرفت و ابوبكر(رض)، غلامش را به اميه داد و بلال(رض) را از او گرفت و آزاد كرد(3).  به روايت ديگري ابوبكر صديق(رض)، بلال(رض) را به چهل اوقيه طلا خريد(4).  به‌راستي بلال(رض) چقدر استوار و شكيبا بود! او، با صدق و اخلاص مسلمان شد و قلب پاكي داشت؛ صبر و شكيبايي بلال(رض)، او را در برابر آزار و شكنجه‌ي كفار، تسليم‌ناپذير كرد و خشم و عصبانيت كافران را برانگيخت. بلال(رض)، در برابر كفار پايداري كرد و هرگز با آنان كنار نيامد و دست از توحيد و اسلام برنداشت؛ بلكه همواره با تمام تاب و توانش، بانگ توحيد بر زبان داشت و در راه خدا چنان استقامتي كرد كه به سرشكستگي كافران انجاميد(5).  قطعاً در پسِ هر سختي و مشقتي، راحتي و گشايشي هست؛ بلال(رض)، از آزار و شكنجه‌ي كفار و از بند بردگي رهايي يافت و مانده‌ي عمرش را در كنار رسول‌خدا(ص)، سپري كرد.
ابوبكر صديق(رض)، استراتژي آزاد كردن بردگان مسلمان و تحت شكنجه را دنبال كرد و اين رويه را به عنوان يك برنامه‌ي منظم و هدفمند اسلامي به منظور مقاومت در برابر شكنجه‌گري‌ها و خشونت‌هاي كفار، ادامه داد و بدين‌سان، دعوت اسلامي، مورد حمايت و پشتيباني مالي و انساني قرار گرفت. ابوبكر(رض)، بردگان مسلمان اعم از زن و مرد را خريداري و آزاد مي‌كرد. از آن دست مسلماناني كه توسط ابوبكر(رض)، آزاد شدند، مي‌توان به اين افراد اشاره كرد: *عامر بن فهيره كه در جنگ‌هاي بدر و احد نيز حضور يافت و در بئرمعونه به شهادت رسيد. *ام‌عبيس. *زنيره كه هنگام آزاديش نابينا شد و كفار مكه گفتند: او، به گرفت و عذاب لات و عزي، گرفتار شده كه بينايي‌اش را از دست داده است. زنيره رض