وت و بلكه كاملاً متعارض مي‌باشد.(12)  خالد(رض) براي گسترش دين خدا مي‌جنگيد و مزد و پاداش جهادش را تنها از خداي متعال مي‌خواست. او، جنگاور و مجاهد دليري بود كه در خطوط مقدم جنگ و جهاد حاضر مي‌شد؛ در بيان ويژگي جنگاوري خالد(رض) گفته شده كه او، در ميدان نبرد، آوا و غوغايي چون گربه داشت و همانند شير هژبر، خيز برمي‌داشت.(13) 
خالد(رض) هيچ‌‌گاه خودش را بهتر از هم‌رزمانش نمي دانست و همواره پيشاپيش سربازانش مي‌جنگيد. در جنگ بزاخه با اسبش به ميان دشمن زد؛ به او گفتند: «تو فرمانده‌ي لشكر هستي؛ تو را به خدا به عقب برگرد كه براي تو با چنين موقعيتي درست نيست كه به قلب دشمن بزني.» خالد(رض) در پاسخشان فرمود: «به خدا سوگند كه من مي‌فهمم شما چه مي‌گوييد؛ اما تاب ايستادن ندارم. از اين مي‌ترسم كه مسلمانان،‌ شكست بخورند و يا عقب‌نشيني كنند.»(14)  خالد(رض) در جنگ يمامه و پس از آن‌‌كه درگيري شدت گرفت، شخصاً وارد ميدان شد و مبارز و هماورد طلبيد و هر كس را كه براي مبارزه با او جلو آمد، از پا درآورد….(15)  خالد(رض) پيوسته به پيروزي اميد داشت و هميشه آرزومند شهادت در راه خدا بود. خالد(رض) از چگونگي درگيريش با يكي از سربازان مسيلمه مي‌گويد: «وارد باغ شدم و رويارويي يكي از پيروان مسيلمه قرار گرفتم؛ هر دويمان سوار اسب بوديم. از اسب پايين آمديم و با هم درگير شديم؛ او، مرا از هفت جا زخمي كرد. من، چنان ضربه‌اي بر او وارد كردم كه زخمي شد و در دستانم افتاد. من، از شدت جراحت توان حركت نداشتم و خون زيادي از من رفته بود. اما الحمدلله كار آن جنگاور تمام شد و مرد.»(16)  خالد(رض) درباره‌ي قدرت جنگي بني‌حنيفه فرموده است: «من، در بيست حمله‌ي جنگي شركت كرده‌ و در هيچ جنگي نديده‌ام كه قبيله‌اي بتواند همانند بني‌حنيفه در برابرمان مقاومت كند و آن‌قدر خوب شمشير بزند…. من، در جنگ (يمامه) به اندازه‌اي مجروح شدم كه توان حركت نداشتم و از زندگي نااميد شده، مرگ خود را قطعي مي‌دانستم.»(17) 
-------------------------------------------------------------------------------------
1) الصديق أول الخلفاء، ص110
2) الكامل (2/38)
3) حروب الردة، شوقي ابوخليل، ص97
4) حروب الردة، ص97؛ نگاه كنيد به: الإكتفاء (2/14)
5) حركة الردة، از عتوم، ص233
6) حروب الردة، از شوقي ابوخليل، ص98؛ نگاه كنيد به: الإكتفاء (2/15)
7) حروب الردة، ص98
8) عبقرية خالد (عبقريات الإسلامية) ص922
9) نگاه كنيد به: حركة الردة از عتوم، ص235
10) الصديق أبوبكر، ص157
11) نگاه كنيد به: سيف‌الله خالد بن وليد، نوشته‌ي اكرم و برگردان آن به زبان عربي توسط سرهنگ صبحي جابي، ص20
12) نگاه كنيد به: حركة الردة، از عتوم، ص236
13) تاريخ يعقوبي (2/108)
14) خالد بن وليد، نوشته‌ي صادق عرجون، ص744
15) البداية و النهاية (6/329)
16) خالد بن وليد، از صادق عرجون، ص180
17) مرجع سابق.به‌رغم آشكار شدن بطلان و ناراستي جاهليت، باز هم عده‌اي بر آن سرسختي مي‌كردند و به راحتي از آن دست نمي‌كشيدند. چراكه جاهليت در آنان ريشه دوانده و پاينده شده بود. چنين كساني به سبب همين سرسختي و تعصب ابلهانه به هنگام رويارويي جاهليت با حقيقت، تنها به زور است كه دست از شمشير و جانب‌داري جاهلانه‌ي خود برمي‌دارد.(1)  سرسختي بر جاهليت، سلمه بن عمير حنفي را بر آن داشت تا از هيچ چاره‌انديشي و دسيسه‌اي كوتاهي نكند و راهي را كه براي حفظ و ماندگاري جاهليت در پيش گرفته بود، درست بداند. او پس از برقراري صلح، در پي كشتن خالد بن وليد(رض) برآمد. او كه كينه‌‌ي زيادي از مسلمانان به دل داشت، صلح با آنان را كه از طرف مجاعه مطرح شده بود، نابجا مي‌پنداشت و از همين‌رو نيز به قصد بر هم زدن پيمان صلح، قصد كشتن خالد(رض) را نمود كه در اجراي نقشه‌اش ناكام ماند؛ او را بستند تا از خيانتش در امان باشند تا اين‌كه يك شب خود را رهانيد و به لشكرگاه خالد(رض) رفت. نگهبانان، به او ايست دادند. بني‌حنيفه كه از گريز سلمه، نگران شده بودند، به دنبالش رفتند و او را در يكي از باغ‌ها يافتند. سلمه،‌ بر آن‌ها شمشير كشيد؛ او را با سنگ مي‌زدند و در همان گير و دار شمشيري نيز به گردن سلمه خورد كه رگ‌هاي گردنش بريده شد و در چاهي افتاد و مرد.(2)  اين، نمونه‌اي از سرسختي جاهلان در دفاع از جاهليت و ناراستي آن است.(3)
-----------------------------------------------------------------------------------------
1) حركة الردة، ص292
2) تاريخ طبري (4/117و118)
3) حركة الردة، ص292 تا295عده‌اي از نمايندگان بني‌حنيفه به حضور ابوبكر صديق(رض) رفتند. ابوبكر صديق(رض) به آنان فرمود: «برايمان قسمتي از قرآن مسيلمه را بخوانيد.» گفتند: «اي خليفه‌ي رسول‌خدا(ص)، ما را معذور بداريد.» فرمود: «نه، بايد اين كار را بكنيد.» گفتند: مسيلمه چنين مي‌گفت: «اي قورباغه‌اي كه از جفتي قورباغه شكل مي‌گيري! آن‌چه تو برگزيني، پاك است؛ سرت در آب است و دُمت، در گل و لاي. نه آن‌ كس را كه آب مي‌نوشد، از نوشيدن آب بازمي‌داري و نه آب را گل‌آلود مي‌كني.» هم‌چنين مي‌گفت: «سوگند به آنان‌كه براي كشت و زراعت، بذر مي‌پاشند؛ سوگند به دروكنندگان و كشاورزان گندم؛ سوگند به آسياكنندگان آرد و خميركنندگان و نانوايان و سوگند به آنان كه نان را تريد مي‌كنند و لقمه مي‌سازند و با پيه و روغن مي‌خورند كه شما بر بيابان‌نشينان، برتري داريد و شهرنشينان نيز بر شما سبقت نگرفته‌اند؛ از روستا و كشتزارهاي خود دفاع كنيد و بينوا را پناه دهيد و ستم‌گر را از بين ببريد.»(1)  بني‌حنيفه، مقداري از سخنان كودكانه‌ (و بلكه احمقانه)‌ي مسيلمه را براي ابوبكر صديق(رض) نقل كردند. ابوبكر صديق(رض) پس از شنيدن اين اراجيف فرمود: «خاك بر سرتان؛ اين‌ها، سخن هيچ خدايي نيست و چنين سخناني، از دهان هيچ خردمندي بدر نمي‌شود. او، عقلتان را به كجا مي‌برد؟!» (2)
تاريخ‌نگاران نوشته‌اند كه مسيلمه، سعي مي‌كرد همان كارهايي را بكند كه رسول‌خدا(ص) كرده بودند. به‌طور مثال به او گفته بودند كه رسول‌خدا(ص) مقداري از آب دهانشان را در چاهي اندختند كه در پي آن، آب چاه زياد شد. او نيز به تقليد از آن حضرت(ص) و به قصد بزرگ‌نمايي خود، مقداري از آب دهانش را چاهي انداخت كه در پي آن آب چاه به كلي خشك شد. در چاه ديگري نيز آب دهانش را انداخت و آب چاه تلخ شد. باري با آب وضويش، درخت خرمايي را آب داد كه پس از آن درخت خشكيد و از بين رفت. گفته شده كه به تقليد از رسول‌خدا(ص) دست بر سر كودكان كشيد كه در نتيجه برخي از بچه‌ها كچل شدند و موي سرشان ريخت و بعضي هم گنگ شدند و زبانشان بند آمد و لكنت زبان گرفتند. گفته شده كه يك بار براي مردي دعا كرد كه چشمانش درد مي‌كرد؛ اما پس از دعاي مسيلمه، آن مرد به‌كلي نابينا شد!(3) 
-------------------------------------------------------------------------------------------------------
1) نگاه كنيد به: تاريخ طبري (4/102و103)
2) تاريخ طبري (4/118)؛ البداية و النهاية (6/331)
3) البداية و النهاية (6/331)تعداي از حافظان قرآن كريم در جنگ يمامه به شهادت رسيدند. همين امر ابوبكر صديق(رض) را بر آن داشت تا در مورد جمع‌آوري قرآن 