ا در برابر كفار، علني و آشكار كند؛ اين مسأله، نشان‌دهنده‌ي عمق ايمان و شجاعت صديق(رض) مي‌باشد. او، در راه دعوت، آن‌قدر مورد آزار و شكنجه قرار گرفت كه خويشانش، مرگش را قطعي پنداشتند. محبت خدا و رسولش، آن‌چنان در قلب ابوبكر(رض) جاي گرفته بود كه پس از اسلام، چيزي جز برافراشتن رايت و پرچم توحيد، برايش مهم نبود؛ او، به قيمت جانش هم كه شده، خواهان اين بود كه بانگ لا اله الا الله محمد رسول الله بر كرانه‌هاي مكه، طنين‌انداز شود. آري ابوبكر(رض) كاري كرد كه نزديك بود جانش را به خاطر عقيده و اسلامش، از دست بدهد.
2- پافشاري ابوبكر(رض)، بر علني كردن دعوت اسلام در فضاي تنگ و سركش جاهليت، به خاطر آگاهي دادن به مردم درباره‌ي اسلام و اطلاع‌رساني به آنان درمورد ديني بود كه تازگي و طراوتش، دل‌ها را تسخير مي‌كند. ابوبكر(رض) اين هدف را در حالي دنبال كرد كه به يقين مي‌دانست كه او و دوستانش، مورد اذيت و شكنجه واقع مي‌شوند.بنابراين چرايي و دليل اين پافشاري را بايد در وارستگي ابوبكر(رض) جستجونمود.
3- محبت خدا و رسول، آن‌چنان در دل ابوبكر(رض) نفوذ كرده‌ بود كه آنان را از خودش بيش‌تر دوست مي‌داشت. براي درك درستي اين نكته، همين دليل بس‌كه با وجود آن‌همه سختي و رنج و در حالي كه اميدي به زندگيش نيست، حال پيامبر(ص) را جويا شد و پرسيد: حال پيامبرخدا(ص) چطور است؟! او، چيزي ‌نخورد و سوگند‌ ياد ‌كرد كه تا به نزد پيامبر(ص)، نرود از خورد و نوش، امتناع مي‌كند.
آري، هر مسلماني،‌ بايد اين‌چنين باشد و خدا و رسولش را بيش‌از هر چيزي دوست بدارد؛ حتي اگر در اين مسير، مجبور شود از جان و مالش مايه بگذارد(3). 
4- عصبيت قومي و جانب‌داري خويشاوندي در آن زمان، نقش مهمي در شكل‌گيري و يا ايجاد دگرگوني و تحول در رخدادها و رفتارهاي اجتماعي افراد داشت. اين جانب‌داري، به حدي‌ بود كه حتي در صورت وجود اختلاف عقيده هم پديدار مي‌شد. چنان‌كه بني‌تيم (خويشاوندان ابوبكر) با وجودي كه مسلمان نشده‌ بودند، از ابوبكر جانب‌داري كرده و تهديد نمودند كه اگر ابوبكر بر اثر جراحت، جان بازد، حتماً عتبه را مي‌كشند(4). 
5- در اين ماجرا، واكنش‌هاي جالب و شكوهمندي از ام‌جميل بنت خطاب‌ رضي‌ الله ‌عنها بروز مي‌كند و او را به خيزش و حركت به خاطر دين وامي‌دارد و ميزان اشتياق وي بر پاسداري از دين را نمايان مي‌سازد. به‌طور مثال ام‌جميل رضي الله عنها در پاسخ مادر ابوبكر(رض) كه حال رسول‌خدا(ص) را پرسيد، آگاهانه و باتدبير گفت: «من، نه ابوبكر را مي‌شناسم و نه محمد‌بن عبدالله را» اين واكنش ام‌جميل رضي الله عنها، يك منش و استراتژي هشيارانه و احتياط‌آميز بود؛ چراكه تا آن هنگام ام‌خير، مسلمان نشده بود و ام‌جميل نيز اسلامش را از ام‌خير پنهان نمود و جاي رسول‌خدا(ص) را به او نشان نداد كه مبادا ام‌خير جاسوس قريشيان باشد(5).  ام‌جميل با آن‌كه خودش را نسبت به ابوبكر(رض) و رسول‌خدا(ص)، بي‌خيال و ناآشنا جلوه داد، موفق شد با فراست تمام به مادر ابوبكر بقبولاند كه به ديدن ابوبكر(رض) برود و پس از آن‌كه با ابوبكر(رض) ملاقات نمود، باز هم جوانب احتياط را رعايت كرد و در كمال هشياري كوشيد تا محل اختفاي رسول‌خدا(ص) را فاش نكند و در عين حال به ابوبكر(رض)، اطمينان خاطر بدهد كه رسول‌خدا(ص)، صحيح و سالم هستند(6).  جلوه‌ي ديگر احتياط و هشياري اين‌ها براي حفظ اسرار مسلمانان، شگرد ام‌جميل، ام‌خير و ابوبكر به‌هنگام رفتن به خانه‌ي ابن‌ارقم است كه صبر مي‌كنند تا رفت و آمد‌ها، تمام شود و مردم، به خانه‌هايشان بروند(7). 
6- در اين ماجرا ميزان خيرخواهي ابوبكر صديق(رض) براي مادرش نمايان مي‌شود كه مشتاق مسلمان شدن مادرش بود و به رسول‌خدا(ص) گفت: «اين، مادر من است كه نسبت به فرزندش نيكي زيادي روا داشته و مي‌دارد؛ شما نيز بزرگوار و پرخير هستيد؛ پس او را به سوي خدا دعوت دهيد و از خداي متعال، برايش هدايت بخواهيد تا او را به وسيله ي دعوت شما، هدايت كند و از آتش جهنم برهاند.» اين، از ترس عذاب الهي و رغبت و اشتياق به رضوان و بهشت پروردگار بود كه ابوبكر صديق(رض) را بر آن داشت تا از رسول‌خدا(ص) بخواهد كه مادرش را دعوت دهند و برايش دعاي هدايت كنند. رسول اكرم(ص) نيز براي هدايت مادر ابوبكر(رض) دعا كردند و دعايشان پذيرفته شد و بدين ترتيب مادر ابوبكر، اسلام آورد و در جرگه‌ي مسلماناني قرار گرفت كه براي نشر و گسترش دين خداي متعال، از هيچ تلاش و كوششي دريغ نمي‌كردند. از اين ماجرا درمي‌يابيم كه خداي متعال، بر بندگانش، مهر و رحمت بي‌كراني فرو مي‌فرستد و به درستيِ قانون و سنت «پاداشِ پس از رنج و مشقت» پي مي‌بريم و مشاهده مي‌كنيم كه هر مشقتي، پيامد و نتيجه‌ي درخور و شايسته‌اش را به دنبال دارد.
7- ابوبكر صديق(رض) از آن‌جا كه هم‌راه و هم‌نشين خاص و هميشگي رسول‌خدا(ص) بود، بيش از ساير صحابه در معرض اذيت و آزمايش قرار مي‌گرفت؛ چراكه او همواره در جاهايي كه به رسول‌خدا(ص) تعرض مي‌شد، همراه آن حضرت(ص) بود و همين رابطه و همراهي هميشگي ابوبكر(رض) با پيامبر اكرم(ص)، او را فدايي و جان‌نثار آن حضرت(ص) كرده بود كه براي دفاع از ايشان بپا مي‌خاست و در حالي كه خودش، از بزرگان قريش و چهره‌هاي معروف و نام‌دار بود، مورد اذيت و سفاهت كفار قرار مي‌گرفت(8). 
--------------------------------------------------------------------------------------------------------
1) التمكين للأمة الإسلامية، ص243
2) السيرة النبوية، از ابن‌كثير (1/439و441)؛ البداية و النهاية (3/30)
3) استخلاف ابوبكر الصديق، از دكتر جمال عبدالهادي، ص131و132
4) محنة المسلمين في‌ العهد‌ المكي، دكتر سليمان سويكت، ص79
5) السيرة النبوية، قراءة لجوانب الحذر و الحماية، ص50
6) مرجع سابق، ص51
7) استخلاف الصديق، نوشته‌ي جمال عبدالهادي، ص132
8) محنة المسلمين في العهد المكي، ص75خالد(رض) پس از آن‌كه با آن‌ها صلح كرد، به مجاعه گفت: «دخترت را به همسري درآور» مجاعه گفت: بي‌خيال شو كه تو، هم مرا و هم خودت را نزد ابوبكر(رض) به دردسر مي‌اندازي.» اما خالد(رض) پافشاري كرد و مجاعه نيز پذيرفت و دخترش را به همسري خالد(رض) درآورد.(1) 
ابوبكر صديق(رض) سلمه بن وقش را نزد خالد(رض) فرستاد و دستور داد تا آن دسته از اسيران بني‌حنيفه را كه بالغ شده‌اند، بكشد. اما خالد(رض)  كه قبلاً با آنان صلح كرده بود، به پيمان صلح وفا كرد.(2) 
ابوبكر صديق(رض) منتظر بود تا پيك خالد(رض) از يمامه برسد و از اوضاع و احوال آن‌جا گزارش دهد. روزي ابوبكر به همراه عده‌اي از مهاجرين و انصار (رض) به بيرون مدينه و مكاني به نام حره رفته بود كه چشمش به پيك خالد(رض) ـ ابوخيثمه‌ي نجاري(رض)ـ افتاد كه به سوي مدينه مي‌رفت. ابوبكر صديق(رض) فرمود: «اي اباخيثمه، چه خبري با خودت داري؟» ابوخيثمه(رض) گفت: «خبر خوبي دارم اي خليفه‌ي رسول‌خدا! خداي متعال، ما را در يمامه پيروز كرد. اين، نامه‌ي خالد(رض) است.» ابوبكر صديق(رض) با شنيدن خبر پيروزي