 و حجاز پرداخته است. چنانچه بخاري رحمه‌الله در التاريخ الكبير(14)  و حاكم رحمه الله، در المستدرك،(15)  چنين كرده‌اند. بنابراين روايت مربوط به كشته شدن دو تن از فرزندان عبيدالله(رض) به دست بسر بن ارطأة بن ابي‌ارطأة، بي‌اساس است و هيچ صحتي ندارد. اهل شام، بُسر را جزو كساني مي‌دانند كه از رسول‌خدا(ص)، حديث شنيده و او، يكي از كساني است كه عمر بن خطاب(رض)، وي را در جريان فتح مصر، به عنوان نيروي كمكي، براي لشكر عمرو بن عاص(رض) گسيل نمود. البته در اين زمينه‌، ميان سيرت‌نگاران، اختلاف نظر وجود دارد؛ چنانچه برخي، زبير، عمير بن وهب، خارجه بن حذافه و بسر بن ارطأة(رض) را به عنوان نيروي پشتيباني عمر فاروق(رض) براي عمرو(رض) برشمرده‌اند؛ ولي بيشتر سيرت‌نگاران، زبير، مقداد، عمير بن وهب و خارجه بن حذافه(رض) را به عنوان نيروي كمكي عمر(رض) به عمرو بن عاص(رض)، نام برده‌اند. و همين، صحيح‌تر است. بُسر(رض)، دو حديث از رسول‌خدا(ص) روايت نموده است:
1ـ (لا تقطع الأيدي في المغازي)(16)  يعني: «دستها (یعنی دست دزد) در جنگها قطع نمی‌شود».
2ـ روايتي در زمينه‌ي دعاست كه رسول‌خدا(ص) مي‌گفت: (اللهم أحسن عاقبتنا في الأمور كلها و أجرنا من خزي الدنيا و عذاب الآخرة)(17)  يعني: «بارخدايا! فرجام ما را در تمام امور، نيك بگردان و ما را از رسوايي دنيا و عذاب آخرت، پناه بده».
با يك پژوهش سالم و بدور از غرض، مي‌توان به بي‌اساس بودن ماجراي كشته شدن دو تن از فرزندان عبيدالله(رض) به دست بسر بن ارطأة بن عامري(رض)، پي برد. شعري كه در برخي از كتاب‌هاي تاريخ و ادبيات، به عائشه بنت عبدالله، مادر دو پسربچه‌ي مذكور نسبت داده شده، هيچ پايه و اساسي ندارد؛ در اين شعر آمده است:
ها مـن أحسـن بابنـي اللذين همـا	كـالدرتين تشـظي عنهمـا الصدف
ها مـن أحسـن بابنـي اللذين همـا	سمعي و عقلي فقلبي اليوم مختطف
حدثت بسرا و ما صدقت ما زعموا	من ميـلهم و من الإثم الذي اقترفوا
أنحـي علـي ودجـي ابنـي مرهفـة	مـشحـوذة وكـذاك الإثـم يـقتـرف
يعني: «آي! چه كسي، از دو پسربچه‌ام خبر دارد كه همچون مرواريد از صدف جدا شدند؟ آي! چه كسي، از دو كودكم كه مايه‌ي شنوايي و عقل من بودند، باخبر است؟ به من از بُسر و اينكه آنان را كشته است، خبر دادند، اما من، ارتكاب چنين گناهي را باور نكردم. او، بر رگ‌ گردن پسرانم، شمشير تيز و بُرنده كشيد؛ چنين است كه گناه، انجام مي‌شود».
در قالب همين روايت بي‌اساس، نقل شده كه عائشه دختر عبدالله، از غم و اندوه كشته شدن پسرانش، ديوانه شد و هر سال، در موسم حج، اين شعر را مي‌خواند.(18)  به‌هر حال، كشته شدن دو تن از پسران عبيدالله(رض) به دست بُسر، صحت ندارد.
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
1) تاريخ طبري (6/55).
2) البداية و النهاية (7/344).
3) الإنصاف، دكتر حامد، ص575.
4) نگا: تاريخ طبري (5/139)؛ طبقات، تحقيق سلمي (1/213).
5) الإستيعاب (1/89).
6) المجروحين، از ابن حبان (3/91)؛ تذكرة الحفاظ (1/343).
7) المجروحين (3/91).
8) سير أعلام النبلاء (10/102).
9) تذكرة الحفاظ (1/343).
10) الكامل في ضعفاء الرجال (6/2110)
11) منهاج السنة (5/82).
12) تاريخ خليفه، ص198.
13) طبقات ابن‌خياط، ص27.
14) التاريخ الكبير (2/123).
15) المستدرك (3/591)
16) مسند احمد (4/181)؛ اين حديث، حسن است.
17) مسند احمد (4/181)؛ اين حديث، حسن است.
18) الإستيعاب (1/89).باري عبيدالله بن عباس(رض) به همراه يكي از غلامانش، به سفر رفت؛ در بين راه، خانه‌ي باديه‌نشيني را ديدند. عبيدالله(رض) به غلامش فرمود: اي كاش، امشب را مهمان اين خانه مي‌شديم. عبيدالله(رض)، مردي خوش‌روي و زيبا بود. همين‌كه باديه‌نشين، او را ديد، دانست كه آدمِ بزرگي است. از اين‌رو به همسرش گفت: شخصِ بزرگواري، مهمان ما شده است. و آن‌گاه عبيدالله را به خانه‌اش دعوت كرد و از همسرش پرسيد: آيا چيزي براي شام میهمانمان داريم؟ پاسخ داد: خير؛ فقط همين چارپا را داريم كه شيرش، مايه‌ي زندگاني دخترت هست. گفت: چاره‌اي جز اين نداريم كه آن را سر ببريم. آن زن، پرسيد: آيا مي‌خواهي با اين كار، دخترت، بميرد؟ آن مرد، در پاسخ همسرش، چنين سرود:
يا جارتـي لا توقظي البنية	إن توقيـظها تنتحب علیّـه
و تنزع الشفرة من يديّه
يعني: «اي همسرم! دختركم را بيدار نكن كه اگر بيدار شود، زار‌زار مي‌گريد و دلم مي‌سوزد و باعث مي‌شود كه چاقو را كنار بگذارم و از ذبح اين حيوان، منصرف شوم».
آن‌گاه گوسفند را ذبح كرد و از گوشت آن، غذايي آمده نمود و آن را براي شام، نزد عبيدالله و هم‌سفرش آورد. عبيدالله، سخناني را كه ميان آن باديه‌نشين و همسرش، رد و بدل شد، شنيد. از اين‌رو صبح كه شد، به غلامش فرمود: آيا چيزي با تو هست؟ پاسخ داد: آري، پانصد دينار از توشه‌مان، مانده است. فرمود: آن را به اين بنده‌ي خدا بده. گفت: سبحان‌الله! او، براي شما گوسفندي به ارزش پنج درهم ذبح كرد و شما، مي‌خواهيد پانصد دينار به او بدهيد؟! فرمود: واي بر تو! به خدا سوگند كه او، از ما بخشنده‌تر است؛ چراكه ما، فقط بخشي از دارايي خود را به او مي‌بخشيم، حال آنكه او، در بذل و بخشش، ما را بر جگرگوشه‌اش ترجيح داد. اين خبر، به معاويه(رض) رسيد؛ فرمود: آفرين بر عبيدالله! از چه پُشت نيك و از چه مادر خوبي زاده شده است!(1) 
در روايتي آمده است: عبيدالله، معلم جود و بخشندگي است.(2) 
------------------------------------------------------------------------------------------------------------
1) أسد الغابة (3/543)
2) نگا: تاريخ دمشق (29/360).شخصي، قصد اذيت كردن و بدنام نمودن عبيدالله بن عباس(رض) را داشت؛ از اين‌رو نزد بزرگان مدينه رفت و گفت: عبيدالله بن عباس(رض)، شما را براي صرف غذا به خانه‌ي خويش دعوت نموده است. بدين ترتيب در خانه‌ي عبيدالله(رض)، انبوهي از مهمانان، جمع شدند؛ عبيدالله(رض) از موضوع بي‌خبر بود. از اين‌رو علت آن‌همه شلوغي را جويا شد. گفتند: فرستاده‌ات، پيغامت را به ايشان رسانده كه براي صرف غذا، نزدت بيايند. عبيدالله(رض) به اصل ماجرا پي برد. بنابراين دستور داد درب خانه‌اش را ببندند و آن‌گاه كسي را براي خريد ميوه از جمله ترنج و موز و نيز عسل به بازار فرستاد؛ همچنين دستور داد كه غذاي خوبي آماده كنند. ميهمانان، هنوز از خوردن ميوه، فارغ نشده بودند كه غذا را آوردند.
عبيدالله(رض) فرمود: آيا هر آنچه خواستم، موجود است؟ گفتند: آري. فرمود: ديگر نگران آمدن ميهمان، نيستم.(1) 
------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
1) تاريخ دمشق (39/357).زني به همراه دو كودكش، در سالي خشك، وارد بصره شد. سالي بر او نگذشت كه پسرانش، مردند. وي، از اندوه آن دو، و دوري از زادگاهش مي‌ناليد. به او گفتند: نزد عبيدالله بن عباس(رض) برو و مشكلت را با او در ميان بگذار. وي، نزد عبيدالله(رض) رفت و گفت: اي پسرعموي رسول‌خدا! من، هيچ خويشاوندي ندارم كه از من، حمايت كند و مرا جاي دهد؛ من، در جستجوي كسي بودم كه بتوانم به كمكش اميدوار باشم و خواسته‌ام را با او در ميان بگذارم. به من گفته شد: 