د و اضطراب سخن مي‌گفت. ابوبكر(رض) برخاست و پس از حمد و ثناي خداوند، چنين فرمود: «كسي كه محمد(ص) را عبادت مي‌كرده، بداند كه محمد(ص) وفات كرده و هر كس، خداي متعال را مي‌پرستيده، بداند كه خداوند، زنده است و هرگز نمي‌ميرد.» و سپس آيه‌ي 144 سوره‌ي آل‌عمران را تلاوت نمود كه:
(وَمَا مُحَمَّدٌ إِلاَّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَفَإِن مَّاتَ أَوْ قُتِلَ انقَلَبْتُمْ عَلَى أَعْقَابِکُمْ وَمَن يَنقَلِبْ عَلَىَ عَقِبَيْهِ فَلَن يَضُرَّ اللّهَ شَيْئًا وَسَيَجْزِي اللّهُ الشَّاکِرِينَ).
«محمد، تنها پيامبر است و پيش از او پيامبراني آمده‌اند و رفته‌اند؛ پس آيا اگر او بميرد و يا كشته شود، به عقب برمي‌گرديد (و اسلام را رها مي‌كنيد)؟ و هر كس به عقب بازگردد (و كافر شود)، كوچك‌ترين زياني به خداوند نمي‌رساند؛ و خداوند به سپاس‌گزاران پاداش خواهد داد.»
پس از سخنراني ابوبكر(رض)  مردم، باورشان شد كه واقعاً رسول‌خدا(ص) وفات كرده‌است و پس از آن، زار گريستند.(5) 
ابوبكر(رض) به استناد آيات قرآن، در جملاتي كوتاه مردم را از گيجي و سرگشتگي بيرون آورد و به زيبايي، فهم و شناخت درستي درباره پيامبر(ص) و وفات آن حضرت به مردم ارائه داد و برايشان تشريح نمود كه تنها خداي يگانه و هميشه‌زنده، سزاوار عبادت است و بس. ابوبكر(رض) به مردم فهمانيد كه اسلام پس از وفات محمد مصطفي(ص) نيز همچنان پابرجا و ماندگار است.(6)  ابوبكر(رض) ماندگاري اسلام را چنين بيان نمود كه: «همانا دين خداوند، پابرجاست و كلمه و شريعت الهي والا و كامل؛ خداي متعال، ناصران دينش را ياري مي‌رساند و دينش را عزت و سرافرازي مي‌بخشد؛ اينك كتاب خدا در ميان ما است؛ همان كتابي كه نور است و مايه‌ي هدايت و بهبودي دل‌ها از گمراهي‌ها؛ كتابي كه حلال و حرام را بيان نموده و هدايت‌گر محمد مصطفي(ص) بوده است. به خدا سوگند ما از اين نمي‌هراسيم كه خلق خدا از هر سو براي جنگ با ما جمع شوند؛ چراكه شمشيرهاي الهي(شمشيرهاي مؤمنان مجاهد)، از غلاف بيرون است و ما هرگز آن را به زمين نمي‌گذاريم؛ بلكه همان‌طور كه همراه پيامبر(ص) جهاد كرديم، پس از اين نيز با مخالفان دين خدا خواهيم جنگيد؛ پس هر كس سر بتابد و سركشي كند، به خود ستم كرده است.»(7) 
وفات رسول‌خدا(ص) مصيبتي بزرگ و آزمايشي سخت بود كه در خلال آن مصيبت دردناك و پس از آن، شخصيت ابوبكر صديق(رض) به عنوان رهبري بي‌نظير و پيشوايي بي‌مثال جلوه نمود.(8)  انوار يقين چنان در دل ابوبكر(رض) تابيد كه حقايق ايماني در سراسر وجودش جاي گرفت و حقيقت بندگي، حقيقت نبوت و حقيقت مرگ را برايش نمايان كرد تا حكمت و فرزانگيش در آن وضع بحراني پديدار گردد و بتواند مردم را به سوي توحيد سوق دهد و بگويد: «هر كس خدا را پرستش مي‌كرده، پس بداند كه خدا، هميشه زنده است و هرگز نمي‌ميرد.» و توحيد كه هنوز در دل‌ ياران پيامبر(ص) تازه و راسخ بود، به اندك اشاره و يادآوري ابوبكر صديق(رض) برانگيخته شد و آنان را به حقيقتي بازگردانيد كه به خاطر مصيبت وفات پيامبر(ص) از ياد برده بودند.(9)  عايشه‌ي صديقه رضي الله عنها مي‌فرمايد: «به خدا سوگند كه مردم، اين آيه را فراموش كرده بودند تا اين‌كه ابوبكر(رض) اين آيه را تلاوت كرد و گويا مردم، آيه را از ابوبكر شنيدند…».(10) 
شكي نيست كه اين ماجرا، در حافظه‌ي حسن(رض) ماند و يكي از درس‌ها و آموزه‌هاي ماندگار در ذهنش گرديد. زماني كه رسول‌خدا(ص) دار فاني را وداع گفت، حسن(رض)، هفت يا هشت‌ساله بود. چنين سن و سالي، دوران رشد و باروري حافظه‌ي كودك است و ذهن كودك در اين دوران، همچون ذره‌بيني است كه تمام تصاوير و صحنه‌هايي را كه مشاهده مي‌نمايد، با تمام جزئيات آنان، به حافظه مي‌سپارد. حسن(رض)، در آن زمان كودك تيزهوش و زرنگي بود كه تمام رخدادهاي آن دوران را به خاطر سپرد و آن‌چنان فهم و درك شاياني داشت كه به تمام مسايل پي مي‌برد. از اينرو جزئيات رويكرد ابوبكر صديق(رض) در ماجراي جانسوز وفات رسول‌خدا(ص) را به ياد داشت و از اين رو شديداً تحت تأثير عملكرد ابوبكر و موضع ارزنده‌ و بي‌نظيرش در شرايط بحراني وفات پيامبر اكرم(ص) قرار گرفت و همين، يكي از زمينه هاي محبت وافرش به ابوبكر(رض) گرديد و باعث شد كه نام يكي از پسرانش را ابوبكر بگذارد.
------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
1) لطائف المعارف، ص114
2) ابن‌هشام (4/323)
3) القواصم من العواصم، ص38
4) بخاري، كتاب المغازي، شماره‌ي4452
5) بخاري، كتاب فضائل الصحابة، شماره‌ي3668
6) إستخلاف أبي‌بكر الصديق، نوشته‌ي جمال عبدالهادي، ص160
7) دلائل النبوة از بيهقي (7/218)
8) أبوبكر رجل الدولة، نوشته‌ي مجدي حمدي، ص25
9) إستخلاف أبي‌بكر الصديق، ص160
10) بخاري، كتاب الجنائز، شماره‌ي1241پس از آنكه صحابه واقعيت وفات رسول‌خدا(ص) را باور نمودند، انصار در سقيفه‌ي بني‌ساعده در روز دوشنبه 12 ربيع‌الاول سال 11 هجري گرد آمدند تا از ميان خود كسي را به جانشيني رسول‌خدا(ص) برگزينند.(1) 
انصار(رض) پيرامون رييس خزرجيان سعد بن عباده(رض) جمع شدند؛ خبر اجتماع انصار در سقيفه‌ي بني‌ساعده به مهاجرين رسيد كه با ابوبكر(رض) براي انتخاب جانشين پيامبر(ص) گرد آمده بودند.(2)  برخي از مهاجران گفتند: بياييد با هم نزد برادران انصار برويم كه آنان نيز در اين امر، حق و سهمي دارند.(3)  عمر(رض) مي‌گويد: «…سپس به راه افتاديم و در سقيفه‌ي بني‌ساعده به جمع انصار پيوستيم؛ آنان در آنجا گرد آمده بودند و شخصي جامه به‌خودپيچيده، درميانشان بود (كه به خاطر پوششي كه داشت، شناخته نمي‌شد.) پرسيدم: او كيست؟ گفتند: سعد بن عباده(رض) است. گفتم: او را چه شده (كه چنين خودش را در لباس پيچيده)؟ گفتند: به شدت بيمار است. ما نيز در ميان انصار نشستيم. پس از اندكي شخصي از آنان برخاست و پس از حمد و ثناي الهي چنين گفت: «ما ناصران دين خداييم و دسته‌اي بزرگ از اسلام؛ و شما نيز اي گروه مهاجران! جماعتي از ما مسلمانان هستيد؛ اما عده‌اي از قوم و قبيله‌ي شما آمده‌اند تا ما را از اساس حذف كنند و سهم و حق ما را از خلافت ناديده بگيرند.» زماني كه آن شخص سكوت كرد، من آهنگ آن كردم تا در حضور ابوبكر(رض) سخني بگويم كه در پاسخ آن شخص آماده كرده بودم؛ اما تا حدودي در حضور ابوبكر(رض) مدارا مي‌كردم. هنگامي كه خواستم سخن بگويم، ابوبكر(رض) كه صبر و حوصله‌ي بيشتري از من داشت، مرا به صبر و خودداري واداشت و سپس خود شروع به سخن نمود. به خدا سوگند ابوبكر(رض) هيچ سخني بر زبان نياورد مگركه سنجيده‌تر و آراسته‌تر از سخناني بود كه من قصد گفتنش را داشتم. او (در بخشي از سخنانش) چنين گفت: «آنچه، از فضايل و خوبي‌هايتان بيان كرديد، قطعاً سزاوار و شايسته‌ي آن هستيد. اما امر خلافت جز براي قريشيان مقرر نشده كه قريش از لحاظ نسب و جايگاه قبيله‌اي از همه برتر است. من براي شما يكي از اين دو نفر را مي‌پسندم؛ با هر كدامشان كه مي‌خواهيد