نزد صاحب آن كنيز فرستاد تا كنيز را به چهل‌ هزار درهم خريداري نمايد و آن‌گاه به سرپرست كنيزانش دستور داد كه آن كنيز را خوب بيارايد و لباس‌هاي زيبايي بر تنش نمايد و او نيز چنين كرد. آن‌گاه ابن جعفر(رض) وارد مدينه شد و مردم از گوشه و كنار نزدش مي‌آمدند و به سلام مي‌كردند؛ خلاصه اينكه همه‌ي اهل حجاز‌، به استقبال ابن‌جعفر(رض) آمدند، اما خبري از ابن‌عمار نبود. عبدالله بن جعفر(رض) پرسيد: «چه شده؟ چرا ابن‌عمار را نمي‌بينم؟» اين خبر، به ابن‌عمار رسيد؛ از اين‌رو نزد ابن‌جعفر(رض) آمد. عبدالله(رض) مي‌خواست به احترام ابن‌عمار برخيزد، اما ابن‌عمار نگذاشت. ابن‌جعفر(رض) پرسيد: «دلباختگي‌ات به فلاني، با تو چه كرده است؟» پاسخ داد: «محبتش در گوشت وخون و مغز و استخوانم جاي گرفته است». فرمود: «آيا اگر او را ببيني، مي‌شناسي؟» گفت: «فدايت شوم؛ او، هر لحظه پيش روي من است و ذهنم، همواره بدو مشغول مي‌باشد». ابن‌جعفر(رض) فرمود: «به خدا سوگند از زماني كه اين كنيز را خريده‌ام، حتي لحظه‌اي به او نگاه نكرده‌ام». ابن‌جعفر(رض) دستور داد آن كنيز را بياورند. آن كنيز، خرامان و با لباسي فاخر و زيبا بيرون آمد. ابن‌جعفر(رض) پرسيد: «آيا دلربايت همين است؟» ابن‌عمار، گفت:
هي الّتي هام قلبي من تذكرها	و النفس مشغولة أيضاً بذكراها
يعني: «آري؛ اين، همان دلربايي است كه دلباخته‌ و شيدايش شده‌ام».
ابن‌جعفر(رض) گفت: «اينك اين كنيز از تو باشد. خداوند، او را برايت مبارك بگرداند». ابن‌عمار گفت: «فدايت شوم؛ تو، امروز لطفي در حق من نمودي كه تنها از خداوند انتظار چنين لطف و احساني مي‌رود». پس از آنكه ابن‌عمار، با كنیزش، راهي خانه‌اش گرديد، ابن‌حعفر(رض)، به غلامش دستور داد كه يكصد هزار درهم به عنوان هديه، به خانه‌ي ابن‌عمار ببرد تا آن‌دو، بدون هيچ دغدغه‌اي در كنار هم زندگي كنند. ابن‌عمار از فرط خوشحالي گريست و گفت: «به‌راستي خداوند مي‌داند رسالت خويش را به چه كسي واگذار كند. اي ابن‌جعفر! فدايت شوم؛ قسم مي‌خورم كه هرچند خداوند(عزوجل) به ما وعده‌ي نعمت‌هاي جاودانه‌ي بهشت را داده است، اما تو، همين دنيا را برايمان بهشت گردانيدي».(1) 
------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
1) تاريخ دمشق (29/195)؛ سير أعلام النبلاء (3/461).بديح، آزادشده‌ي عبدالله بن جعفر(رض) مي‌گويد: در يكي از سفرها با عبدالله بن جعفر(رض) همراه بودم؛ در كنار خيمه اي اتراق نموديم و متوجه شديم كه صاحب خيمه، پيرمردي از تيره‌ي بني‌عذره است. در اين اثنا باديه‌نشيني ديديم كه شتري را به سوي ما مي‌‌آورد. او، شتر را نزدمان آورد و از ما چاقو خواست. ما، چاقويي در اختيارش گذاشتيم و او، در دم، شتر را نحر كرد و گفت: «اين، از آنِ شماست». روز دوم نيز همان پيرمرد، شتري به سوی ما آورد و از ما خواست كه چاقويي در اختيارش بگذاريم تا شتر را برايمان نحر كرد. گفتيم: ما، هنوز گوشت داريم. گفت: «چطور ممكن است بگذارم در حضور من، گوشت مانده بخوريد؟» سرانجام شتر را نحر نمود و تمام گوشت‌هايش را به ما داد. روز سوم نيز همان‌جا اتراق داشتيم كه آن پيرمرد، شتري ديگر نزدمان آورد؛ هرچه گفتيم هنوز گوشت داريم، باز هم دست‌بردار نشد و آن را ذبح كرد و گفت: «چطور ممكن است من حضور داشته باشم و بگذارم كه در حضور من، گوشت مانده بخوريد؟ من، گمان مي‌كنم شما آدم‌هاي خسيسي باشید. بديح مي‌گويد: سرانجام آن‌جا را ترك نموديم و عزم سفر نموديم. قبل از حرکت، ابن‌جعفر(رض) خادمش را فرا خواند و گفت: «از مال و منال، چه با خود داري؟» پاسخ داد: «بقچه‌اي از لباس و چهارصد دينار». ابن‌جعفر(رض) دستور داد كه آن بقچه‌ي لباس را به همراه چهارصد دينار، براي آن پيرمرد ببرد. زماني كه كنيزِ ابن‌جعفر(رض) وارد خيمه شد، زني را در آنجا ديد و هديه‌ي ابن‌جعفر(رض) را به او سپرد. آن زن، از قبول هديه، امتناع ورزيد و گفت: «ما، از تيره‌اي هستيم كه در قبال ضيافت و ميهماني، مزدي نمي‌گيريم». كنيز ابن‌جعفر(رض) بازگشت و ماجرا را براي وي بازگو نمود. ابن‌جعفر(رض) گفت: «دوباره به خيمه‌اش برو و اين هديه را تقديمش كن، اما اگر قبول نكرد، اين بار، آن را كنار خيمه بگذار و خودت، بازگرد». وقتي كنيز ابن‌جعفر(رض) به درب خيمه رفت، آن زن، هديه را نپذيرفت و گفت: «برو؛ خداوند، تو را بركت دهد؛ ما، طايفه‌اي هستيم كه در قبال ضيافت و پذيرايي از ميهمان، اجرت نمي‌گيريم. تو را به‌خدا اگر سماجت كني و پيرمرد، بيايد‌ و تو را در اين حال ببيند، حتماً تنبيهت خواهد كرد». كنيز، بقچه و كيسه‌ي پول را كنار خيمه گذاشت و به ما پيوست. پس از آنكه مسافتي را پيموديم، شخصي را ديديم كه به سوی ما مي‌آمد. از دور معلوم نبود كه كيست، اما وقتي خوب نزديك شد، ديديم كه همان پيرمرد است. وي، به ما نزديك شد و هداياي ابن‌جعفر(رض) را به سويمان پرتاب نمود و به‌سرعت دور شد و حتي لحظه‌اي هم درنگ نكرد. ابن‌جعفر(رض) فرمود: «در سخاوت، هيچ‌كس جز اين پيرمرد ‌عذري، از ما سبقت نگرفت».(1)
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
1) تاريخ دمشق (29/190).زني، مرغي بريان نزد عبدالله بن جعفر(رض) آورد و گفت: «پدر و مادرم، فدايت؛ اين مرغ، برايم به اندازه‌ي دخترم، عزيز بود و من، با او انس داشتم و از تخم‌هايش استفاده مي‌كردم. با خود عهد بسته بودم كه آن را در بهترين مكان ممكن، دفن كنم، اما هر چه انديشيدم، در روي زمين، هيچ جايي بهتر از شكم تو براي دفن اين مرغ نيافتم؛ از اين‌رو تصميم گرفتم آن را بريان كنم و به تو بدهم. ابن‌جعفر(رض) دستور داد تا آن مرغ را از او تحويل بگيرند و در قبال آن، مقداري گندم و قدري خرما و مبلغي پول، به وي بدهند. وقتي زن، هداياي ابن‌جعفر(رض) را ديد، گفت: «پدرم، فدايت؛ (چرا در هديه دادن زياده‌روي و اسراف كردي؟!) خداوند، اسراف‌كاران را دوست ندارد».(1)
----------------------------------------------------------------------------------------------------
1) تاريخ الإسلام (61/80)، ص430-432.يكي از اهالي بصره، مقداري شكر براي فروش به بازار مدينه آورد، اما كسي، شكرش را خريداري نكرد و بازارش، كساد و بي‌رونق شد. عبدالله بن جعفر(رض) به خزانه‌دارش دستور داد تا تمامي كالايش را از او خريداري نمايد و به رايگان در اختيار مردم بگذارد.(1)  در روايتي آمده است كه وقتي بازار بازرگان مذكور، بي‌رونق شد، عده‌اي، او را راهنمايي كردند كه نزد عبدالله بن جعفر(رض) برود. او نيز نزد ابن‌جعفر(رض) رفت و ابن‌جعفر(رض) تمام كالايش را به قيمت خوبي خريداري نمود و آن‌گاه همه را به‌طور رايگان در اختيار مردم نهاد. فروشنده‌، با مشاهده‌ی اين وضعيت، پرسيد: «آيا من هم مي‌توانم چيزي از اينها بردارم؟» عبدالله(رض) فرمود: «آري».(2)
------------------------------------------------------------------------------------------------------------
1) طبقات (2/19).
2) تاريخ دمشق (29/193).يزيد بن معاويه، هديه‌ي ارزنده‌اي براي ابن‌جعفر(رض) ارسال كرد، اما اب