‌گوید». بعد از اذان دیدم هر شخصی برای خودش خم و راست می‌شود، یکی در حالی که ایستاده بود چیزهایی را زیر لب می خواند دیگری در حال رکوع بود، بعضی دیگر نیز پیشانیشان را بر روی زمین می‌گذاشتند (در واقع داشتند نماز سنت می‌خواندند). وقتی آنها نمازهایشان به پایان رسید باز آن برادر شروع کرد به اذان گفتن اما این بار به صورت آرامتر و آهسته این کار را انجام داد، در این هنگام همگی از جایشان بلند شدند و صفهایی شبیه صفهایی که ما در ارتش تشکیل می‌دادیم، تشکیل دادند.

یک نفرشان جلوتر ازهمه و بقیه در صفهای منظم پشت سرش قرار گرفتند. صف زنان نیز پشت سر همۀ مردان تشکیل شده بود. من که این کارها را قبلاً ندیده بودم، خیلی برایم خیلی برایم جالب بود. وقتی به عبادت آنها نگاه می کردم در افکار خویش غوطه‌ور می‌شدم. من آن موقع تصمیم خودم را گرفته بودم، من دوست داشتم مسلمان شوم. در پایان به آنها گفتم که هفته آینده نیز پیش آنها خواهم آمد و چنین کردم، با این تفاوت که این بار رسماً اعلام کردم که می‌خواهم مسلمان شوم. آنها نیز امام مسجدشان را آوردند و در حضور امام مسجد و بقیه خواهران شهادتین را ادا کردم. ان روز یکی از شادترین روزهای زندگی‌ام بود؛ تمام خواهران مرا در آغوش می گرفتند و تبریک می‌گفتند و من احساس می‌کردم دوباره متولد شده‌ام. و الحمد لله از اسلام آوردنم چند سالی می‌گذرد اما هیچ خللی در عقایدم ایجاد نشده است.
«و السلام»
......................
ترجمه: شفیق شمس
مصدر: سايت نوار اسلام
IslamTape.Comبراساس روایت مسؤل کتابخانه یکی از دانشگاههای انگلیس
سکوت او مرا به فکر واداشته بود. چه سری در او نهفته بود که باعث جلب توجه من نسبت به او شده بود، اولین بار که او را دیدم در کتابخانه دانشکده بود.او دانشجوی جدیدی بود که بعد از تعطیلات عید فطر به ما ملحق شده بود. در آن موقع من مسؤل کتابخانه بودم،او با کمرویی فراوان به پیشم آمد واز من کتبی در مورد اسلام خواست ومنصرف شد. آرام او را زیر نظر داشتم اوبه گوشه ای رفت ومشغول مطالعه شد؛تقریباً هر هفته برنامه اش همین بود. او برعکس دختران دیگر که به کتب داستانی و حقوق زنان توجه نشان می‌دادند،  به کتب دینی و اسلامی بیشتر توجه نشان می داد او کتابها را می گرفت و در گوشه ای تنها می نشست و به مطالعه مشغول می شد.کتاب خواندن او برایم عجیب نبود بلکه حزن واندوه او مرا به فکر واداشته بود.علت حزن او چه بود؟ سعی کردم بیش از پیش به نزدیک شوم؛می خواستم دیواری که به بین او ودیگران بود را بشکنم.خوشبختانه توانستم اعتماد او را به خود جلب کنم.از اوخواستم داستان زندگی خویش را برایم تعریف کند او درنامه ای به زبان انگلیسی داستان زندگیش را برایم شرح داد:

من دختری از هنگ کنگ هستم که اصالتی هندی دارم.دین من قبل از اسلام هندو بود.من خیلی خوشحال هستم که بالاخره به راه راست هدایت شده ام. اسمم را بعد از اسلام به برکت زندگی‌ ام المؤمنین حفصه زوجه پیامبر و دختر حضرت عمر به «حفصه فاروق» تغییر داده ام. خانواده ام هنوز هم بر همان عقاید قدیمی خودشان هستند امیدوارم خداوند آنها را به راه راست هدایت کند. وقتی در هنک کنگ بودم به مدرسه ای پیوستم که اغلب افراد آن را مسلمانان تشکیل می‌دادند؛ بیشتر مواقع آنها از دین اسلام صحبت می کردند و اینکه این دین چگونه انسان را به اخلاق حمیده فرا می خواند.بیشتر دوستان من مسلمان بودند؛ روزی در ساعت فراغت در کلاس نشسته بودم وبرای گذشتن وقت خودم رامشغول کتابی کرده بودم که متوجه صحبتهای دو نفر پشت سرم شدم.آنهادر مورد بهشت وجهنم صحبت می کردند و اینکه بهشت از آن مسلمانان است وغیر مسلمین به جهنم وارد می شوند.این جمله آنها باعث شد بر خود بلرزم ؛چرا بهشت از آن مسلمانان است وجهنم برای غیر مسلمانان؟ اصلاً  بهشت و دوزخ چیست؟ تکلیف آن همه آدم روی کره زمین که مسلمان نیستندچیست ؟از آنجا بود که تحقیقاتم را در مورد اسلام شروع کردم.

در جستجوی اسلام
اینترنت را برای تحقیقاتم در نظر گرفتم،سخنرانیهای زیادی را در مورد اسلام شنیدم.جستجوی من یک سال به طول انجامید؛بعد از هر سخنرانی احساس می کردم بیش از پیش به اسلام نزدیک شده ام.احساس می کردم باید هرچه زودتر راهم را انتخاب می کردم.به قناعت کامل در مورد این دین رسیده بودم می دانستم که راه صحیح همین است.شبهای متوالی را بیدار می ماندم وازخداوند طلب هدایت می کردم؛بعضی شبها متضرعانه به گریه می افتادم ، از خداوند می خواستم به من در انتخاب راه حق یاری کند.تا اینکه شبی چشمانم با خواب بیگانه شده بود؛استرس عجیبی داشتم بالاخره تصمیم خودم را گرفته بودم منتظر صبح نشدم بلکه همان شب به یکی از همکلاسیهای مسلمانم زنگ زدم واو را ازتصمیمم آگاه کردم ؛از پشت تلفن شهادتین را ادا کردم مانند پرنده ای شده بودم که بال درآورده است،چشمانم مملو از اشک شده بود؛آن شب بارها وبارها شهادتین را تکرار کردم.صبح روز بعد در حضورهمکلاسهایم کلمه توحید را تکرار کردم؛دیگر صدای خودم را نمی شنیدم بلکه تکبیر آنها بود که به گوشم می رسید،بعضی از آنها اشک شوق می ریختند.من آن روز را فراموش نمی کنم من حد فاصل بهشت ودوزخ بودم اما هدایت خداوند باعث شد راه راست را پیدا کنم.

بعد از اسلام
بعد از اینکه مسلمان شدم؛برای آموختن تعالیم اسلام قدم برداشتم اولین بار که به مسجد رفتم تنهایی رفتم.بارها وبارها مساجد را از بیرون دیده بودم اما هیچوقت حسی مانند آن روز را نداشتم.هیچوقت فکرش را نمی کردم روزی به درون آن قدم می گذارم.وقتی وارد مسجد شدم یک حس مافوق طبیعی بر من مستولی گشت،قبل از آن هرگز مسلمانی را هنگام نماز ندیده بودم.چه مکان با عظمتی بود امام می خواست نماز را شروع کند به قرائت امام گوش فرا دادم چه لحن دلنشینی داشت،حرکات نماز گذاران را زیر نظر گرفتم می خواستم هرچه سریعتر نماز را یاد بگیرم تا بتوانم به نماز گذاران بپیوندم.روزهای بعد هم کارم همین بود؛به مسجد می رفتم وسعی می کردم نماز را از روی حرکات نمازگذاران فرا بگیرم؛خوشبختانه الطاف الهی شامل حال من شد ویکی از خواهران عرب زبان متوجه من شد ووقتی متوجه شد تازه مسلمان شده ام نماز را به من یاد داد.سبحان الله ،وقتی دیگر خواهران متوجه جریان شدند هرکدام سعی می کرد به بهترین نحو بامن برخورد کند.آنها با احترام فراوان با من رفتار داشتند وتوانستم نماز وحروف عربی را به نحو صحیح فرا بگیرم.اولین بار که به درگاه خداوند برای نماز ایستادم از شدت گریه نتوانستم نمازم را کامل ادا کنم.دیگر خواهران نیز از گریه من به گریه افتاده بودند.فکر نمی کردم نماز انسان را به خدا وصل می کند موقع سجود دوست نداشتم سرم را از سجده بلند کنم،چه لحظات فرهمندی بود من کجا بودم وبه کجا رسیدم.این ازنعمات خداوند بر من بود که به راه راست هدایت شدم.هنگامی که مسلمان شدم مادرم  به همراه برادرم برای دیدن پدرش به هند مسافرت کرده بود به خاطر همین برای به جا