 کنفرانس سالانه  اتحاد اسلامی در شهر شیکاگو بر گزار شد غرفه ی مخصوصی برای ارایه فعالیتها وآثار یوسف اسلام دائر شده بود که به شدت مورد استقبال مردم قرار گرفته بود،به طوری که مردم در صفهای طویلی منتظر گرفتن امضای یوسف اسلام بر روی تازه ترین کتابش بودند که در همان روز اول کمیاب شده بود.یوسف می گوید :"قبل از اسلام وقتی به تمثالهای مسیح نگاه می کردم آنها را همانند سنگهایی می دیدم که هیچ حیاتی در آنها مشاهده نمی شود.ووقتی که مسیحیان عقیده تثلیث را بیان می کردند بیشتر گیج می شدم ولی نمی توانستم در این مورد با آنها بحث کنم چون از کودکی یاد گرفته بودم که به دین پدریم احترام بگذارم .من به تدریج از تربیت دینی دور وبه سوی خوانندگی وموسیقی کشیده شدم وآنچه در فیلمهای سینمایی یا تلویزیون می دیدم بر من اثر می گذاشت ."عمویم ماشین زیبایی داشت؛همیشه با خود می گفتم "که او ثروت زیادی دارد هر کاری که بخواهد می تواند انجام دهد،در واقع اطرافیانش باعث شده بودند که او اموال وثروتش را خدای خویش بپندارد ودنیای او در این چیزها خلاصه می شد.من هم این نوع زندگی را می پسندیدم وتصمیم گرفته بودم از طریق ثروت اندوزی به زندگی بهتری دست پیدا کنم  وخوانندگان موسیقی پاپ را الگوی خود قرار داده بودم ولی اعماق وجودم انسانیت جاری بود،زیرا تصمیم گرفته بودم وقتی ثروتمند شدم به کمک مستمندان بشتابم."یوسف می افزاید:"پس از چندی به شهرت دست یافتم اسمم وعکسهایم در مجلات وروزنامه های انگلستان چاپ می شد رسانه های جمعی از من یک ستاره بی رقیب ودر واقع یک بت ساخته بودند.من می خواستم زندگی طولانی تری در این عرصه  داشته باشم در واقع می خواستم از زندگیم نهایت استفاده را ببرم.فکر کردم که با مواد مخدر ومشروبات الکلی می توانم به هدفم برسم اما بعد ازیک سال وکسب موفقیتهای روز افزون به مرض سل مبتلا ومجبور شدم در بیمارستان بستری شوم آنجا بود که به فکر افتادم که بر من چه می گذرد؟دائم ازخود می پرسیدم سر انجام من چه خواهد شد؟احساس کردم این اتفاق لطفی از طرف خداوند است تا چشمهایم را باز کنم واز خود بپرسم که چرا اینجا بستری هستم.همواره دنبال جوابی برای سؤالهایم بودم در این دوران با مطالعه ادیان شرقی به تصوف شرقی علاقه پیدا کردم وبه مطالعه آن پرداختم زیرا از مسیحیت متنفر شده بودم.پس از بهبود به خوانندگی باز گشتم اما این بار اشعارم منعکس کننده افکارم بودند وشهرتم از گذشته نیز روز افزون تر شده بود.دوران سختی را می گذراندم چون همزمان به شهر وثروت رسیده بودم،ولی این بار خاصانه وبطور جدی سعی کردم حقیقت را پیداکنم .یک مرتبه به ذهنم آمد که بودایی شوم اما حضر نبودم مانند راهبان بودایی خودم را از جامعه دور نگه دارم بلکه می خواستم در اجتماع زندگی کنم .یکبار دیگر سعی کردم انجیل را از اول مطالعه کنم اما چیز قابل ذکری در آن نیافتم؛در این موقع بود که معجزه ای در زندگیم به وقوع پیوست ومن که چیزی از اسلام نمی دانستم یک نسخه از قرآن کریم از برادرم دریافت کردم که از قدس آن را برایم آورده بود.برادرم فکر می کرد شاید بتوانم در این کتاب به حقایقی دست پیداکنم.وقتی قرآن راراهنمای خود قرار دادم دریافتم که همه چیز را برایم توضیح داده است.این که من کیستم ؟هدف از این زندگی چیست ؟ حقیقت چیست؟واینکه از کجا آمده ام؟آن وقت بود که فهمیدم اسلام می تواند دین واقعی باشد.متأسفانه هر کس در غرب به دینی ببپیوندد وآن را فرا راه زندگی قرار دهد به او افراطی می گویندولی باید بگویم من افراط گرا نیستم.اوائل در مورد مسئله جسم وروح یا ماده ومعنویت کمی گیج شده بودم اما بعدها فهمیدم که در اسلام این دو از هم جدا نیستند.چنان که لازم نیست برای عبادت به کوه پناه ببریم بلکه در هر حال باید مطیع اوامر الهی باشیم وبا این کار منزلت ما از ملائکه هم بالاتر می رود.همچنین درک کردم که خداوند مالک همه چیز است واوست که همه چیز را آفریده وفهمیدم که هدف من ار این دنیا باید اطاعت از فرامین الهی وعبادت رب العالمین باشد.در این مرحله بود که ایمان را در تمام وجودم حس کردم وفقط با خواندن قرآن کریم احساس می کردم مسلمان شده ام؛وفهمیدم که تمام پیامبران از جانب خداوند رسالت واحدی داشته اند ولی برایم جای سؤال بود که چرا یهودیان ومسیحیان با هم اختلاف دارند؟سپس فهمیدم که یهود حضرت مسیح را به عنوان پیامبر قبول ندارند به خاطر همین دچار تحریف شده اند.حتی مسیحیان نیز دچار اشتباه شده اند وحضرت مسیح را پسر خدا معرفی می کنند. وقتی به بلاغت قرآن می نگریم می بینم که قرآن عقل انسان را مورد خطاب قرار می دهد  وهمه چیز را روشن می کند وانسان را به سوی عبادت خالق هستی سوق می دهد قبل از اسلام وقتی قرآن را خواندم دیدم که قرآن از نماز،مهربانی،رحمت ونیکی سخن گفته است،مطمئن بودم که خداوند کتابش را برای هدایت من فرستاده است.پس از چندی تصمیم گرفتم مانند برادرم به قدس سفری داشته باشم.آنجا به مسجد رفتم ونشستم.شخصی از من پرسید: چه می خواهید؟به او گفتم مسلمان هستم!پرسید:اسمت چیست؟جواب دادم استیونز!او دیگر حرفی نزد اما کمی تعجب کرده بود.موقع نماز من هم به صفوف نماز پیوستم.در لندن به کمک یکی از خواهران مسلمان به نام«نفیسه» به مسجد مرکز فرهنگی اسلامی در ریجنت پارک راهنمایی شدم.درست یک سال ونیم از دریافت قرآن اهدایی برادرم می گذشت که یک روز بعد ازنماز جمعه در سال 1977 جلو رفتم وشهادتین را ادا کردم. الان احساس می کنم که با خدا به طور مستقیم ارتباط دارم یعنی درست بر عکس مسیحیت که ارتباط با خدا را فقط از طریق کلیسا ومسیح میسر می دانند.درآخر امیدوارم هر کاری که انجام می دهم مورد قبول حق واقع شود چنانکه ازخدواند می خواهم تجربه مرا فرا راه دیگران قرار دهد.باید تأکید کنم که من قبل از اسلام آوردن با هیچ شخص مسلمانی دیدار نداشته ام وفقط با مطالعه ی قرآن کریم بود که به حقانیت اسلام پی بردم .همچنین دریافتم که اگر سنت پیامبر صلی الله علیه السلام را سر لوحه خود قرار دهیم درهر دو جهان به سعادت ابدی می رسیم.
والسلام.
.......................
ترجمه و تنظیم: شفیق شمس
مصدر: سايت نوار اسلام
IslamTape.Comاشاره:
پییر شخصی فرانسوی ساکن دار البیضاء مراکش و حرفه اش معماری است. او خاطره مسلمان شدنش را در دفتر خاطراتش با این عنوان شروع کرده است (سفر به سوی نورالمبین)
پییر همیشه خاطراتش را یادداشت می کند؛ خاطره مسلمان شدنش را با هم می خوانیم:
"خداوند هیچگاه مرا تنها نگذاشته است و من همواره به او ایمان داشته ام. در یکی از روزها این گونه با خداوند مناجات کردم: ای خدا کرمت را ازمن دریغ مدار.تو خودت بهتر می دانی که من کارهای نیک را دوست دارم و همچنین می دانی که دنبال دین حق می گردم تا پیرو آن شوم؛پس مرا در این راه راهنمایی وهدایت کن."من یک فرانسوی هستم ؛پدرم اهل اتریش ومادرم فرانسوی است.من همواره یک مسیحی ملتزم بودم والتزامم صرفا ً عادت رفتن 