مور مهمي كه رخ مي‌داد با او مشورت مي‌نمود و به آنچه رأي مي‌داد عمل مي‌كرد.
آري، خالد پس از اين همه پيشروي خود در خاك دشمن ادامه مي‌داد تا آنكه به شهر مهم قنسرين از توابع حلب رسيد و چون خبر رشادت و شهامت و پيشروي خالد به حضرت عمر رسيد، تحسين كنان گفت: رحم الله ابابكر كان اعلم مني بالرجال، يعني خدا رحمت كند ابوبكر را، او بهتر از من مردم را مي‌شناخت.
خالد در سال 22 هجري در شهر حلب شهري كه خودش قبلاً فتح كرده بود وفات يافت و در همانجا به خاك سپرده شد، اكنون قبرش در آنجا معروف است و مردم آن را زيارت مي‌كنند.
خالد در مرض موتش مي‌گفت: در خيلي از ميدانهاي جنگ، جنگيدم. در بدنم يك وجب نيست كه اثري از ضربت شمشير يا طعنه نيزه نداشته باشد واينك بر روي بستر در خانه مي‌ميرم. واي بر بزدلاني كه از ميدان جنگ گريزانند و از مرگ ترسان. خالد در مرض موتش وصيت كرد تمام اسلحه و اسبش را به خليفه مسلمين حضرت عمر بن الخطاب بدهند و دادند.
گفتيم لشكر اسلام در يرموك تحت فرماندهي خالد به پيروزي رسيد و سپاه روم را تار ومار نمود و آنها را تا شهر دمشق تعقيب نمود. بازماندگان‌‌‌ آنها به شهر دمشق پناه بردند و متحصن گرديدند و خالد به فرمان عمر بن الخطاب از فرماندهي لشكر بركنار و ابوعبيده به جاي او منصوب گرديد.
پس اكنون ما لشكر اسلام را در همين حال نشاط انگيزشان در اينجا به جاي مي‌گذاريم تامجدداً در شرح تاريخ حضرت عمر بن الخطاب خليفه دوم باز به اينجا برگرديم و فتوحات درخشان بعدي آنها را به قلم آوريم و به اطلاع خوانندگان عزيز برسانيم.
پس حالا مي‌رويم به بحث در موضوع اصلي خود يعني ادامه شرح تاريخ حضرت ابوبكر كه فتوحاتش در همين جا ختم مي‌گردد.
--------------------------------------------
1) از مقاله شيخ محمود نووي مفتي جامع الازهر كه در مجله الازهر مجلد 28 مورخ اول رجب 1376 قمري درج شده است.در همان روزي كه حضرت رسول الله (صلى الله عليه وسلم) وفات يافت، جماعتي از انصار يعني مسلمين اهل مدينه از دو طايفه اوس و خزرج در محله خزرجيها در سقيفه بني ساعده(1) اجتماع نمودند تا از ميان خودشان يعني انصار خليفه‌اي براي مسلمين برگزينند.
سعد بن عباده -رضي الله عنه- رئيس طايفه خزرج در بين آنها به پا ايستاد و مي‌گويد: «اي جماعت انصار، شما در دين اسلام سابقه و فضيلتي داريد كه هيچ قبيله ديگري ندارد. خداي عزوجل با شمشيرهاي شما براي پيغمبرش زمين را از خون دشمنان رنگين ساخت. قبايل عرب به وسيله شمشيرهاي شما براي پيغمبرش گردن نهادند. خدا او را در حالي از ميان شما گرفت و به نزد خود فراخواند كه از شما راضي و خشنود و چشم مباركش به شما روشن بود (يعني از شما خورسند بود) پس اين امر خلافت را سخت به دست بگيريد، چه كه اين حق به شما بيش از ديگران مي‌رسد و شما نسبت به اين امر بهتر از ديگرانيد»(2).
گويا خطبه سعد در قلوب انصار به خوبي تأثير مي‌نمايد، زيرا آنچه از اوصاف آنها در خطبه خود گفته بود حقيقت داشت، ولي بايد فهميد كه آنچه بدان تصريح كرده بود، نمي‌توانست آنها را نسبت به احراز مقام خلافت از ديگران بهتر بداند، زيرا خلافت امري است سياسي و گرچه با اوصافي كه گفته بود مباينت ندارد ولي لازمه آن نيست. به هر جهت، انصار پس از اين خطبه مهيج، مي‌خواستند سعد را به خلافت برگزينند تا با او بيعت كنند. اگر ابوبكر، عمر و ابوعبيده بن الجراح از ماجرا اطلاع نمي‌يافتند يا اندكي ديرتر به آنجا مي‌رسيدند، مردم با او بيعت مي‌كردند. و كار خلافت يكسره مي‌شد و چنان كه بعداً بيان مي‌شود، عاقبت بسيار خطرناكي به بار مي‌آورد، زيرا قبايل عرب جز سيادت و امارت قريش را نمي‌پذيرفتند و از همين جا اختلاف كلمه پيدا و نتيجه نزاع داخلي مي‌كشيد، چون ابوبكر، عمر و ابوعبيده از اجتماع انصار و مقصودشان از اين اجتماع خبر يافتند، بي‌درنگ به نزد آنها شتافتند و همين كه به آنجا رسيدند، ابوبكر در بين آنها به پا خواست و مطالبي گفت كه هدف مهاجرين بود: 
«همانا خداي جل و شأنه محمد (صلى الله عليه وسلم) را براي راهنمايي و تبليغ دين حق به رسالت برانگيخت. او مردم را به سوي اسلام دعوت فرمود، خدا رويها و دلهاي ما را به سوي آنچه كه دعوت فرمود معطوف فرمود و ما جماعت مهاجرين اولين كساني بوديم كه دين خدا را پذيرفتيم. ساير مردم بعد از ما مسلمان شدند. ما خويشان رسول الله هستيم وعلاوه بر اين از حيث كثرة نسب تا آنجا برتريم كه هيچ قبيله‌اي از قبايل عرب نيست، مگر اينكه براي قريش در آنها فرزندي متولد گرديد (يعني با تمام قبايل پيوند خويشي و قوميت داريم) همانا قوم و قبايل عرب امارت و خلافت را نخواهند شناخت و قبول نخواهند كرد جز براي اين جماعت (قريش)، شما جماعت انصار به خدا قسم آن كساني هستيد كه مهاجرين را (در شهر خود و درخانه‌هاي خود) جاي داديد و رسول خدا را در پناه خود گرفته ياري كرديد. در پيشرفت دين خداي عزوجل و در خوشيها و ناملايمات همكار و شريك ما بوديد، پس شما محبوب‌ترين و گرامي‌ترين مردم هستيد و مي‌سزد كه به قضاء و قدر و خدا تسليم در برابر امر خدا و نيز به آنچه كه خدا به شما و برادران مهاجرتان داده است، راضي شويد حسد نورزيد. شما كساني هستيد كه از خود گذشتيد و ديگران را در هنگام ضرورت و احتياج بر خود مقدم داشتيد. به خدا قسم شما هميشه برادر مهاجر تان را نسبت به دارايي خود مقدم مي‌داشتيد، پس بهتر مي‌سزد كه اختلاف در اين امر از دست شما سر نزند و از حسادت نسبت به امر خيري كه خدا به آنها داده است دور شويد. ما مهاجرين امراء خواهيم بود و شما انصار وزراء ما، هيچ مشورتي بدون دخالت شما صورت نخواهد گرفت و هيچ امري بدون شركت شما انجام نخواهد يافت، از شما مي‌خواهم تا با ابوعبيده يا عمر بن الخطاب بيعت كنيد، چه كه هر يك از آنها اهليت اين كار را دارند»(3). 
خطبه ابوبكر كه هم حقيقت داشت و هم با مهرباني و ملاطفت بيان نمود و هم حقوق مهاجرين و اولويت آنها را براي خلافت توضيح داد و هم حق معنوي و اوصاف انصار را حفظ نمود و هم آنها را به وزارت در خلافت پذيرفت، قلوب انصار را نرم و آنها را خيلي تحت تأثير قرار داد. گويا در طايفه خزرج بيش از اوس مؤثر شد، زيرا قيس بن سعيد -رضي الله عنه- يكي از ساداتشان فوراً برخاسته مي‌گويد: «اي جماعت انصار، اگر ما اهل فضيلت و جهاد و سوابقي نيكو در اين دين بوديم، به خدا قسم چيزي نخواستيم جز رضاي خدا و اطاعت نبي خويش، پس براي ما نمي‌سزد كه خود را از اين جهت بر مردم برتر بدانيم، ما از اين بابت طالب متاع و منصب دنيوي نيستيم، چه كه خدا بر ما منت دارد (كه ما را موفق فرمود) بدانيد كه محمد از قريش است و قومش به اين امر (خلافت) ذي حق‌تر و بهتر‌اند، به خدا قسم، خدا هرگز مرا نخواهد ديد كه در اين امر با آنها نزاع و كشمكش كنم، از خدا بترسيد و با آنها نزاع و مخالفت نكنيد»(4).
در اين اثناء طايفه اوس كه گويا براي خود احساس خطر مي‌كردند به يكديگر گفتند: «هر گاه كسي از خزرج هر چند يكبار به خلافت برسد براي 