زي درباره كتابي كه بر شما نازل شده بپرسد).
چون هستند بعضي كه كعب الاحبار را نمي‌شناسند و او را مسلمان صادق الايمان و از تابعين مي‌دانند، لازم دانستم كمي از موضوع بحث كتاب خارج شويم و استطراداً درباره او كه نامش را در قضيه توطئه قتل حضرت عمر ذكر كرديم، بحث كنيم و او را چنان كه بوده نه آن طور كه خود را مي‌نموده، به خوانندگان گرامي معرفي كنيم تا پس از اين هرگاه روايتي از او در كتابي به بينند يا در جايي از كسي بشنوند، حساب دستشان باشد، فريب نخورند و باور نكنند.
گفتيم دست اندركاران توطئه قتل عمر خليفه مسلمين، يكي هرمزان زردشتي بود، دوم جفينه مسيحي، سوم كعب الاحبار يهودي كه بيوگرافي آنها گذشت. اينك مي‌رسيم به نفر چهارم كه شخصي بود به نام فيروزان مشهور به ابولؤلؤ اهوازي. او نيز زردشتي و غلام مغيره بن شعبه بود و در مدينه مشغول آهنگري اشتغال داشت(4).
اين ناپاك اجراي نقشه قتل خليفه مسلمين را به عهده گرفت و براي اين كار هنگام صبح در مسجد كمين نشست و درست زماني كه آن حضرت در محراب مسجد ايستاد و براي افتتاح نماز صبح تكبير گفت، با خنجري كه خودش ساخته بود و آن را زهر آگين كرده بود، چندين ضربه بر آن حضرت وارد كرد و سيزده نفر ديگر از مسلمين را كه مي‌خواستند او را دستگير نمايند نيز مجروح نمود. هفت نفر از آنها در اثر شدت جراحت وارده درگذشتند و چون به وسيله يك نفر از مسلمين كه پتو بر رويش اندخت، دستگير شد، خود را فوراً با همين خنجر كشت تا جريان توطئه‌اش فاش نشود.
حضرت عمر در اثر ضربات خنجر توطئه دشمنان اسلام صبح روز چهارشنبه بيست و ششم ماه ذي الحجه سال بيست و سوم هجرت وفات يافت(5).
مدت خلافت حضرت عمر ده سال، شش ماه و هيجده روز بود و مانند حضرت رسول و ابوبكر در سن شصت سالگي بدرود حيات گفت و به عالم اعلا شتافت.
چنان كه فهميديم توطئه گران قتل حضرت عمر خودي نبودند بلكه بيگانگان ودشمناني بودند از قوم زردشتي و يهودي و نصاري كه ملك و مملكتشان را از دست داده بودند و بغض اسلام و كينه مسلمين در قلوبشان مي‌جوشيد. در مبحث خلافت ابوبكر از روايت حذيفه بن اليمان صحابي جليل رسول الله فهميديم مادامي كه حضرت عمر در حيات باشد دروازه محكمي بر روي فتنه بسته شده و همين كه آن حضرت از دنيا برود آن دروازه شكسته و فتنه آزاد مي‌شود و برون مي‌جهد.
در صفحه 179 جزء‌دوم الفتوحات الاسلاميه نيز حديثي مؤيد اين مطلب از حضرت رسول روايت شده كه مي‌گويد: (روزي عمر بن الخطاب از مقابل رسول الله مي‌گذشت. حضرت رسول فرمود: مادام كه اين مرد در ميان شما باشد بين شما و فتنه دروازه‌اي است كه به شدت بسته شده و همين كه او از ميان شما برود آن دروازه باز خواهد شد.
اگر به سير تاريخي و حوادثي كه بعد از شهادت حضرت عمر در جريان اسلام به ميان آمد،‌ اند كمي نظر كنيم به طور وضوح در مي‌يابيم كه آنچه از حذيفه شنيديم و آنچه از حضرت رسول روايت شده صحيح بوده و آنچه فرموده عملاً واقع گرديد.
آري، بعد از شهادت آن بزرگوار ميدان بس وسيعي براي فعاليت دشمنان اسلام و مسلمين فراهم شد و چنان كه مي‌خواستند به خوبي به آرمان و آرزوي خود رسيدند. در بين مسلمين فتنه بر انگيختند و اختلافات خردكننده‌اي در بين آنان به راه انداختند كه منجر به منازعات داخلي و قتل خليفه سوم و بعداً منتهي به قتل خليفه چهارم گرديد. پس از آن در طول تاريخ فتنه‌ها و آشوبها متوالياً يكي پس از ديگري به جهان اسلام و كيان مسلمين رسيد و نتيجتاً امپراتوري عظيم اسلام كه با دست تواناي عمر به وجود آمد و بر جاي دو امپراتوري عظيم دنيا نشست، از عظمت افتاد و قطعه قطعه شد و به حكومتهاي متعدد و ضعيفي مبدل گرديد كه هيچ كدام قادر نبود مستقلاً روي پاي خود بايستد و بتواند به خوبي از خود دفاع نمايد.
--------------------------------------------------
1) اين عين نص عبارت عربي الفتوحات الاسلاميه است: جاء‌كعب الاحبار إلى عمر فقال: يا اميرالمؤمنين! اعهد فإنك ميت في ثلاث ليال. قال: وما يدريك؟ قال:‌ أجد ذلك في كتاب عندي. قال: عمراً ‌تجد (عمر بن الخطاب)؟ قال:‌ اللهم لا، ولكني أجد حليتك وصفتك وأنك قد فنى أجلك، فلما كان الغد جاءه كعب فقال: هي يومان فلما جاء الغد جاءه كعب فقال: مضى يومان وبقي يوم. فلما أصبح أخرج عمر إلى الصلاة. وكان يوكل بالصفوف رجالاً فإذا استوت كبر. فاستعمل أبولؤلؤ خنجراً له رأسان مجدد الطرفين نصابه في وسطه فلما كان ذلك اليوم كمن له أبولؤلؤ في المسجد في غمار الناس، وأمهله إلى أن كبر. ودخل في الصلاه فطعنه ثلاث طعنات. (ص279 الي 280 جزء دوم فتوحات الاسلاميه).
2) كعب آمده بود تا از نتيجه قطعي حادثه مطلع و مطمئن شود.
3) اين است متن روايت بخاري (قال ابواليمان: اخبرنا شعيب عن الزهري، أخبرني حميد بن عبدالرحمن عن معاويه يحدث في رهط من قريش بالمدينة، وذكر كعب الاحبار فقال: إنه كان من أصدق هؤلاء المحدثين يحدثون عن أهل الكتاب وإن كنا مع ذلك لنبلو عليه الكذب. ص136 ج9 بخاري.
4) در بعضي از تواريخ ديده مي‌شود كه فيروزان نزد حضرت عمر از آقايش مغيره بن شعبه شكايت مي‌كند و مي‌گويد: مالياتي كه روزانه از او مي‌گيرد زياد است و تقاضا مي‌كند تا دستور دهد كمتر باشد». حضرت عمر مي‌فرمايد: روزي چند مي‌پردازي؟ عرض مي‌كند: دو درهم. حضرت عمر مي‌پرسد: شغلت چيست؟ مي‌گويد: مسگري، نقاشي و آهنگري. حضرت عمر مي‌فرمايد: با اين سه شغل كه داري روزي دو درهم خراج زياد نيست. گويا فيروزان از اينجا كينه عمر را در دل مي‌پروراند و اجراي نقشه قتل حضرت را به عهده مي‌گيرد و عملي‌اش مي‌كند.
5) صفحه 138 جزء‌چهارم البدايه والنهايه ابن الاثير. ولي الفتوحات الاسلاميه در صفحه 279 جزء دوم مي‌گويد: صبح روز چهارشنبه بيست و ششم ذي الحجه مجروح شد و صبح يكشنبه اول محرم 24 هجرت به خاك سپرده شد.اكنون مباحث كتاب به عنايت خداوند جل جلاله به آخر رسيده است، ولي عجيب است كه احساس مي‌كنم جاذبه مرموزي دستم را به ادامه كار مي‌كشد و مانع از اين كار مي‌شود كه قلم باز دارم. لذا به نداي اين جاذبه تبركاً به ذكر شمه‌اي از عظمت حضرت عمر مي‌پردازم.
گرچه در طي مباحث اين كتاب تا اندازه‌اي به عظمت اين شخصيت عظيم جهان اسلام پي برديم، ولي چه بهتر كه به اين امر مهم مستقلاً توجه نماييم و آن را به قلم آوريم. غالب بزرگان جهان يا عظمت روحاني دارند كه موجب محبوبيت انسان در بين مردم مي‌شود يا عظمت شخصي دارند كه منشاء قدرت، شوكت و نفوذ كلمه مي‌گردد. در طول تاريخ بشريت كمتر ديده مي‌شود كه يك نفر هم عظمت شخصيتي داشته باشد و هم عظمت روحاني، ولي عمر بن الخطاب خليفه دوم رسول الله حائز هر دو عظمت بود.
ميزان عظمت روحي حضرت عمر همين بس كه در آن هنگام كه با يك دست توانايش بساط امپراتوري پارس را برچيد و در همان هنگام با دست پر قدرت ديگرش پايه‌هاي محكم امپراتوري بيزانس را از سرزمينهاي سوريه، فلسطين، اردن و مصر بر مي‌انداخت. ظاهراً چنين كسي بر حسب سرنوشت بشري اگر روحانيت عظيمي در وجو