ي، حضرت عمر از عيش و خوشگذراني كه به وسيله مال و ثروت پديد مي‌آيد و نتيجه آن جز حسد، كينه، تن پروري، سستي و ضعف امت نيست، مي‌ترسيد.
گويا حضرت عمر از خلال پرده غيب آنچه را كه قضا و قدر الهي در آينده در اثر نتايج ثروت براي اين امت نوشته بود، با چشم بصيرتش مي‌ديد. او مي‌دانست كه اين فتوحات ادامه دارد و اين قبيل غنايم و بيشتر از اين باز هم در آينده به دست اين امت خواهد رسيد. در اثر اين ثروتها كه از جهات مختلف جهان سيل آسا به مدينه سرازير مي‌شود يا در ساير جاها پس از هر فتحي به دست مسلمين مي‌رسد، چه اثرات بدي به بار مي‌آيد و كارشان به كجا خواهد كشيد.
حضرت عمر اين غنايم را مانند غنايم مدائن بين مردم تقسيم فرمود.
مسلمين با فتح جلولاء و حلوان علاوه بر فتح سراسر طول دجله و سواد عراق، در مرزهاي سرزمين پارس نيز رخنه كردند؛ چنان كه پس از اين بر موصل و تكريت كه دو شهر مسيحي نشين عراق بودند، از يك طرف و بر كرمانشاه از طرف ديگر بزودي تسلط يافتند و بدين ترتيب آسوده در خاك عراق و در مدائن ساكن شدند و آرام گرفتند.در اوايل سال 17 هجري سعد بن عتبه كه از طرف سعد بن ابي وقاص والي بصره شده بود، به مغيره بن شعبه مأموريت داد تا سرزمين خوزستان را فتح نمايد. مغيره كه به مرد سياسي شبيه‌تر بود تا به مرد جنگي موفق شد با سياست درست خود به آساني مردم شهر اهواز را بدون جنگ وادار به تسليم و قبول پرداخت جزيه نمايد.
پس از اين ابوموسي اشعري صحابي جليل رسول الله از طرف خليفه مسلمين عمر بن الخطاب به جاي مغيره منصوب و مأمور شد تا دنباله فتوحات مغيره را بگيرد.
ابوموسي پس از چندين جنگ شهرهاي رامهرمز و شوش را گرفت و چون به شوشتر رسيد، با مقاومت و دفاع سرسختانه هرمزان فرمانده مشهور ايراني روبرو گرديد و با آن كه عمار بن ياسر به امر خليفه با يك سوم لشكر ذخيره كوفه از آنجا به ياري ابوموسي شتافت باز هم هرمزان و اهل شوشتر مردانه مقاومت نمودند و از شهرشان دفاع كردند. اين وضع تا مدتي تقريباً زياد به طول انجاميد، تا آن كه گروهي از مسلمين با راهنمايي يك نفر ايراني كه از ابوموسي امان طلبيده بود، شبانه از طريق راه رو آب وارد شهر شدند و بر محل زنان و اطفال مدافعين كه آنها را در محل معيني جاي داده بودند، تسلط يافتند. همان شب دروازه‌هاي شهر را بر روي لشكر اسلام باز نمودند. بدين نحو بر شهر تسلط يافتند، ولي هرمزان تسليم نشد و در قلعه شهر متحصن شد و از ابوموسي امان خواست.چون هرمزان قبلاً با سعد بن ابي وقاص صلح كرده بود و اكنون با اين مقاومت نقض صلح كرده بود و به علاوه دو نفر از اصحاب رسول الله به اسامي براء بن مالك و مجزاه بن ثور را با دست خود پس از عقد صلح كشته بود، ‌ابوموسي تقاضاي امانش را نپذيرفت، ولي موافقت كرد كه او را تحت الحفظ به مدينه نزد عمر فرستد تا نسبت به امان يا قتلش تصميم بگيرد.
ابوموسي هرمزان را توسط گروهي نگهبان كه انس بن مالك صحابي و خدمتگذار رسول الله و احنف بن قيس صحابي رسول الله و خطيب و سخنور مشهور عرب در بين آنها بودند به مدينه فرستاد.
همين كه هرمزان به مدينه رسيد، لباس مليله دوزي فاخرش را پوشيد و كمربند زرين جواهرنشانش را به كمر بست و كلاه مرصعش را بر سر گذاشت تا با همين وضع به حضور حضرت عمر برسد.
هرمزان تصور مي‌كرد خليفه و فرمانرواي مقتدر مسلمين كه از يك طرف بر پايتخت ساساني تسلط يافته و از طرفي دست امپراتوري روم را از يكايك شهرهاي شام و فلسطين قطع مي‌كند، بارگاهي مجلل و تاج و تخت باشكوهي دارد كه از آنچه تاكنون ديده يا شنيده است خيلي مهمتر و برتر است. بدين علت بود كه خود را براي حضور به درگاهش اين طور آراست، ولي وقتي كه او را براي ملاقات با خليفه به مسجد بردند، در آنجا نه بارگاهي ديد و نه آن كسي را كه تصور مي‌كرد، او را با تاج مرصع و بر روي تخت طلايي جواهرنشان خواهد ديد. آري، نه آن را ديد و نه اين را، لذا پرسيد: پس خليفه كدام و كجا است؟». مردم حضرت عمر را كه در گوشه‌اي از مسجد به خواب رفته بود، به او نشان داد.
هرمزان كه نگاهش به سوي خليفه ساده‌پوش و امپراتور بي تاج و تخت دوخته و غرق تعجب شده بود، گفت: اگر اين شخص خليفه مسلمين است پس دربار و دربان و نگهبانانش كجايند؟ گفتند: امير ما نه درباري دارد و نه دربان و نگهباني.
حضرت عمر از صداي گفتگوي آنها از خواب بيدار مي‌شود و چون چشمش بر هرمزان مي‌افتد، او را از وضع و لباسش مي‌شناسد. امر مي‌فرمايد تا لباسش را از تن در آوردند و لباس ساده‌اي بر او بپوشانند. سپس حضرت عمر به او خطاب كرده مي‌گويد: (اي هرمزان! چنين است عاقبت مكر و نيرنگ و مخالفت با امر خدا) هرمزان عرض مي‌كند: (بلي، چون خدا در ايام جاهليت از شما روگردان بود، ما بر شما غالب و برتر بوديم، اكنون كه خدا با شما است، شما بر ما غالب و بر ديار ما تسلط يافتيد) حضرت عمر مي‌فرمايد: يقين است كه بخت از شما برگشته است، و گرنه غلبه ما بر اين ملت دانا ميسر نبود.
چون هرمزان از ابوموسي امان نيافته بود و مي‌ترسيد در مدينه به فرمان خليفه به قتل برسد، با حيله‌اي كه به احتمال قوي در بين راه نقشه‌اش را كشيده بود خود را از قتل نجات داد.
داستان از اين قرار است كه هرمزان در حضور خليفه آب خواست و همين كه هرمزان ظرف آب را به دست گرفت، گفت: مي‌ترسم مرا در حين شرب آن بكشند». خليفه فرمود: «تا آب را نياشاميده‌اي خطري بر تو نيست». هرمزان ظرف آب را سرازير نمود و تمام آب را بر زمين ريخت و عرض كرد، چون فرمودي تا آب نخورم خطري بر من نيست و من نخوردم، در امانم. حضرت عمر قبول كرد و نه تنها از قتلش درگذشت، بلكه او را در مدينه اسكان داد و ماهي دو هزار درهم برايش مقرري از بيت المال تعيين فرمود و چنان كه شبلي نعماني در كتاب خود به نام الفاروق نوشته است حضرت عمر در امور مهم لشكركشي كه در پارس ادامه داشت با او مشورت مي‌كرد و به مشورش عمل مي‌فرمود.
چون هرمزان در واقعه شهادت عمر با توجه به قرائن و اماراتي كه در بين بود به همدستي با ابولؤلؤ قاتل عمر متهم گرديد، او را كشتند (تفصيل اين واقعه در آخر كتاب بيان خواهد شد).درست است كه يزدگرد پايتختش را از دست داد و پس از آن در دو جنگ جلولاء‌ و حلوان از مسلمين شكست فاحشي خورد و قسمت مهمي از جنوب غربي مملكتش به دست مسلمين افتاد، ولي آنچه از خاك ايران باقي مانده بود خيلي زياد و مهم بود و مسلماً‌ هر گاه جداً‌ اقدامي نكند اين باقيمانده نيز از دستش خواهد رفت، زيرا فاتحين به آنچه فتح كرده بودند، قانع نمي‌شدند و دير يا نزديك به تسخير بقيه سرزمين ايران اقدام خواهند كرد. پس لازم بود يزدگرد لااقل قسمت جنوب شرقي و قسمتهاي ديگر ايران را از دست بر مسلمين حفظ نمايد.
يزدگرد شاه جوان ساساني كه در اين هنگام در اصفهان بود، از اين امر غافل نبود؛ لهذا همين كه اطلاع يافت مسلمين در بين النهرين سكونت كرده‌اند و آرام گرفته‌اند و به امور داخلي و كسب و كشاورزي مشغول گرديده‌اند و مهمتر اين كه سعد بن 