 كشته شد. مع الوصف افراد تحت فرمانش مردانه تا خاتمه جنگ چنان خوب مي‌جنگيدند كه گويي اميرشان زنده و در پشت سرشان ايستاده فرمان مي‌دهد.
در اين نبرد عده‌اي از ناموران مسلمين مجروح و عده‌اي به شهادت رسيدند. پس از اين كه معركه خاتمه يافت، امراء با افرادشان طبق فرمان مثني از نهر فرات گذشتند و بدون هيچ گونه برخوردي تا محلي به نام ساباط پيشرفته و از آن جا را تصرف كردند و از نعمتهاي اين نواحي چنان كه عمر در مسجد نبوي به آنها نويد داده بود برخوردار گرديدند، پس از اين فتح خود مثني به شهر حيره مركز ستاد مسلمين بازگشت تا خسارات وتلفاتي را كه در اين جنگ بر لشكرش وارد شده بود جبران نمايد و نيرويش را مجدداً‌ تقويت كند واز خليفه نيز كمك خواست.
---------------------------------------------------------
1) بويب نام محلي بوده است در نزديكي كوفه امروزي.پارسيان پس از فرونشستن آثار جنگ بويب مجدداً به طور جدي به فكر سرنوشت آينده خود شدند. رستم و فيروزان كه متوجه خطر آينده شده بودند، يزدگرد شاهزاده جوان بيست و يك ساله از سلسله ساساني را به پادشاهي برگزيدند تاج و تخت مملكت را به او سپردند وهر دو براي همكاري با شاه هم پيمان گرديدند.
به همين لحاظ بود كه رستم و فيروزان وساير امراء و كاردانان نظامي از هر طرف ايران حركت و در مدائن جمع شده آمادگي خود را براي اين كار به عرض شاه رسانيدند و از او تقاضاي جمع‌آوري سرباز و مهيا ساختن لشكر عظيمي كردند كه بتواند به طور قطع از عهده دفع مسلمين برآيد.
اخباري كه از اين بابت به مثني مي‌رسيد او را سخت به ترس انداخت. لذا جريان امر را مفصلاً‌ به عمر در مدينه اطلاع داد ـ و چون با اين لشكري كه داشت نمي‌توانست از عهده دفع لشكر عظيمي كه پارس مي‌خواست فراهم نمايد برآيد چاره‌اي نديد جز اين كه از محل خود حركت و به سوي شبه الجزيره عقب‌نشيني كند، لذا گروههاي لشكرش را فراخواند و در جايي به نام ذي قار مستقر گرديد و تا آنجا كه ممكن بود به جمع‌آوري مردم قبايل عرب پرداخت. سپس به انتظار كمك مدينه نشست، تا با رسيدن قواي امدادي از مدينه مجدداً به جاي اول برگردد با لشكر پارس روبرو شود.
چون نامه مثني به عمر رسيد، جواب نوشت از اهل نجد كه مردمي زحمت‌كش و شكيبا بودند و تاب مقاومت با دشواريهاي جنگ را دارند كمك بگيرد واز محل خود به سوي عراق بازگردد ودر كنار فرات متفرق شوند.
ولي مثني قبل از رسيدن به جايي كه عمر دستور داده بود در اثر همان زخمي كه در جنگ جسر به او رسيده و التيام نيافته بود در شهر حيره وفات يافت.چون تا اينجا خيلي نام مثني را به قلم آورديم، چه خوب كه قبل از اين كه با حوادث آينده در عراق روبرو شويم، شخصيت اين قائد دانا را براي خوانندگان عزيز تعريف كنيم.
مثني اولين مسلماني بود كه به دلتهاي نهر دجله و فرات آمد تا از اوضاع آنجا كسب معلومات كند. اگر او به اينجا نمي‌آمد و اطلاعاتي را كه به دست آورد، به ابوبكر خليفه مسلمين بازگو و او را به فتح اين سرزمين ترغيب نمي‌كرد، ابوبكر جرأت نمي‌كرد به اين زودي به اينجا كه مستعمره دولت عظيم ايران بود، لشكركشي نمايد.
ابوبكر در پي اطلاعات مهمي كه از مثني دريافت، تصميم گرفت به خاك عراق دست يابد. بدين منظور خالد بن الوليد را به آنجا اعزام داشت و او با همكاري و راهنمايي فكري و نظامي مثني قسمت زيادي از عراق را گرفت اين ماجرا در تاريخ ابوبكر بيان شد.
مثني مرد پاكدلي بود و جز خير اسلام و صلاح مسلمين چيزي نمي‌خواست. ديديم كه در واقعه نمارق و جسر همراه ابوعبيد جنگيد. در جنگ جسر پس از شهادت ابوعبيد و چند نفر ديگر از فرماندهان جانشينش كه پرچم جهاد به دوش گرفته پياپي كشته شدند، او بود كه در وقت يأس پرچم به دوش كشيد و مسئوليت جنگ مسلمين شكست خورده فراري را به عهده گرفت و آنها را از مهلكه نجات داد. در جنگ بويب كه خودش رهبري مسلمين را به عهده داشت، شخصاً فداكاري و نقشه حمله به فرمانده لشكر پارس را طراحي نمود و موفق گرديد، جنگ را به زودي خاتمه دهد و مسلمين را به پيروزي برساند و شكست مسلمين را در جنگ جسر با پيروزي در اين جنگ جبران كند.
او ايمان داشت و هوا و هوس نفساني را كه بخشي از سرنوشت بشر است ناچيز مي‌دانست. او يك نظامي به تمام معني و يك مؤمن كامل العيار بود. چنين كسي جز انجام وظيفه و اخلاص در كارش چيزي نمي‌پسندد.
او چنان كه گذشت، آرزو داشت به سوي مدائن بتازد و اگر قواي امدادي از مدينه پس از فتح بويب بزودي به او مي‌رسيد مسلماً به سوي مدائن لشكر مي‌كشيد، ولي اين امداد بزودي نرسيد و او در حالي كه پرچم پيروزي و موفقيت در كنارش بود وفات يافت و دينش را به دولت اسلام ادا كرد پس اكنون با اين مرد مخلص وداع مي‌كنيم و به بيان بقيه مطالب مورد بحث مي‌پردازيم.حضرت عمر در اثر استمداد مثني كه قبل از وفاتش از او كرده بود، به فرماندهان خود در سراسر شبه الجزيره دستور داد تا هر سواره و پياده سلحشور و هر صاحب نظر با تدبير و هر كار ديده جنگي چه از قبايل شورشي زمان ابوبكر كه توبه كرده تسليم شده بودند و چه سايرين را فرا خواند و به مدينه اعزام كنند ودر اين كار بايد خيلي شتاب كنند.
آنها طبق فرمان عمر به سرعت اقدام كردند و در كارشان بزودي موفق شدند. مردم از اطراف شبه الجزيره بعضي به طمع اموال غنيمت و بعضي براي جهاد در راه دين خدا به سوي خليفه مسلمين در مدينه روي آوردند. در مدت كوتاهي چهار هزار نفر از زبده جنگاوران بي‌باك قبايل با تجهيزات كافي براي عمر فراهم گرديد.
چون مثني وفات يافته بود و كسي در لشكر عراق نبود كه مورد نظر عمر باشد تا رهبري آنها را بدو بسپارد، در صدد شد كسي از اينجا بفرستد. هنگامي كه مردم از اشخاصي كه اهليت فرماندهي اين لشكر را داشته باشند نام مي‌بردند، نامه‌اي از سعد بن ابي وقاص به عمر رسيد كه اعلام كرده بود از قبيله هوازن هزار نفر سواره كه آنها را از جنگجويان ورزيده برگزيده است به مدينه اعزام نموده تا به عراق بفرستد.
همين كه نامه سعد خوانده شد و نام سعد به ميان آمد، حاضرين مجلس خلافت گفتند آن كسي كه تو مي‌خواهي اكنون پيدا كردي. عمر گفت: كيست؟ عرض كردند: سعد بن ابي وقاص است كه دل و پنجه شير دارد». لذا عمر او را از نجد فراخواند و منصب فرماندهي اين لشكر را به او سپرد.روزي كه رسول الله وفات يافته به ملاء اعلا شتافت، وقوع اين فاجعه عظيم به حدّي بر مسلمين شديد بود كه آنها را دگرگون ساخت و گوئي صاعقه‌ئي از آسمان بر سرشان فرود آمده آنها را در وضعي غير عادي ودر حالي شبيه به بيهوش شدن و از خود بي خودي قرار داد؛ چرا تا آنجا كه حتي از آيات قرآن كه هميشه تلاوت مي‌كردند، غافل شدند چرا كه قرآن مي‌فرمايد انبياء خدا بشرند و آنها هم مانند ساير افراد بشر حيات و موت دارند. مخصوصاً قرآن به آن حضرت خطاب كرده مي‌فرمايد: ﴿إِنَّكَ مَيِّتٌ وَإِنَّهُم مَّيِّتُونَ﴾ يعني همانا اي محمد خواهي مرد و آنها نيز خواهند مرد. و آيه ديگر قرآن كه در اين باره مي‌فرمايد: ﴿وَمَا مُ