 دروغ گفتن از زبان خدا بر خويشتن حرام مي‌كنند .  (به سبب چنين دروغ و افترائي و تحريم ناروا و نابه‌جائي )». اين آيه، كشتن فرزندان همراه تحريم حلال خدا را از جمله ي افترا قرار داده است. سپس اين آيه را با عبارت:(قَدْ ضَلُّواْ) الأنعام: ١٤٠ خاتمه داده است. اين امر، خاصيت و ويژگي بدعت است- همان گونه كه قبلاً گفته شد- بنابراين، اعمالي كه هندي ها انجام مي دهند همچون اعمال جاهليت است.
به زودي از عقيده ي مهدي مغربي در خصوص قتل سخن به ميان خواهد آمد.
البته برخي از مفسران درباره ي آيه ي: 
(وَکَذَلِکَ زَيَّنَ لِکَثِيرٍ مِّنَ الْمُشْرِکِينَ قَتْلَ أَوْلاَدِهِمْ شُرَکَآؤُهُمْ) الأنعام: ١٣٧ گفته‎اند. اين قتل، كشتن فرزندان از روي نذر و تقرب جستن به خدا بود؛ همان طور كه عبدالمطلب، پسرش عبدالله پدر پيامبر(ص) را به خاطر نذري كه كرده بود، مي خواست سر ببرد.
اين قول گاهي مبهم است، چون گفته مي شود: شايد كار عبدالمطلب از جمله اعمالي بوده كه به پدرشان، ابراهيم عليه السلام اقتدا كرده اند، چون خداوند  به ابراهيم دستور داد كه پسرش را سر ببرد. پس اين كار عبدالمطلب، ابداع و افترا نيست، چون به اصلي صحيح كه همان عمل پدرشان، ابراهيم عليه السلام است، بر مي گردد. و اگر اين قول، صحيح باشد، كار ابراهيم عليه السلام بدين صورت تأويل مي شود كه اين كار شريعتي براي نسل پس از خودش نبود. پس علت ابداع قتل نفس به عنوان يك امر ديني، روشن است به ويژه موقعي كه شبهه ي ذبح پيش آيد، و اين شأن بدعت گذاران است؛ چون بايد ناچاراً شبهه اي داشته باشند تا آن را دستاويز بدعت خويش گردانند. همان طور كه قبلاً بدان اشاره شد.
اينكه اعمال هندي ها از اين دسته است، خيلي روشن مي باشد.
از بين بردن برخي از قسمت هاي بدن، مانند قطع عضوي از اعضاي بدن، يا تعطيل كردن منفعتي از منافع بدن به قصد تقرب جستن و نزديكي به خدا به وسيله ي اين كار، همچون از بين بردن نفس مي باشد. چون از بين بردن برخي از قسمت هاي بدن، از جمله ي بدعت هاست و حديث پيامبر(ص) بر آن دلالت دارد؛ آنجا كه آمده است: «ردّ رسول الله ص التّبتُّل علي عثمان بن مظعون، و لو أذن له، لا ختصينا»: «رسول خدا(ص) از دنيا بريدنِ عثمان بن مظعون را ردّ كرد، و اگر به او اجازه مي داد، قطعاً خود را اخته مي كرديم».
پس اخته كردن به قصد بريدن از دنيا و تعلقات دنيا و ترك نزديكي و معاشرت با زنان و ترك کسب و روزي براي خانواده و زن و فرزندان، كاري مردود و مذموم بوده و انجام دهنده ي اين اعمال، نزد خدا تجاوزگر مي باشد و خداوند او را دوست نمي دارد همان طور كه آيه ي: 
(وَلاَ تَعْتَدُواْ إِنَّ اللّهَ لاَ يُحِبُّ الْمُعْتَدِينَ) المائدة: ٨٧
«و (از حلال به حرام) تجاوز ننمائيد (و از حدود مقرّرات الهي تخطّي مكنيد) زيرا كه خداوند متجاوزان را دوست نمي‌دارد .» آن را روشن مي سازد. در آوردن چشمان به منظور نگاه نكردن به نامحرم، نيز از اين دسته است و همين حكم را دارد.مثال بدعت هايي كه در نسل واقع مي شوند: 
نكاح هاي زمان جاهليت كه ميان عرب هاي آن زمان معمول و عرف بود و آن را همچون دين و عقيده اي جاري مي دانستند كه در آيين ابراهيم عليه السلام و ديگر پيامبران سابقه اي نداشت. بلكه اين كار از جمله ابداع و اختراع آنان بود. اين گونه نكاح ها خود انواعي داشت: 
از مادر مؤمنان، عايشه(رض)روايت است كه نكاح در زمان جاهليت، چهار نوع بود: 
اوّل- نكاحي كه امروزه مردم انجامش مي دهند، كه مرد از دختر يا خواهر مردي ديگر خواستگاري مي كند، آنگاه به او مهريه مي دهد و با او ازدواج مي كند.
دوّم- نكاح استبضاع. مانند مردي كه به زنش وقتي كه از خون حيض اش پاك مي شود، مي گويد: به دنبال فلان كس برو و با او نزديكي كن. از آن به بعد شوهر قبلي اش از او كناره گيري مي كند و هرگز نزديك اش نمي شود و با او تماس حاصل نمي نمايد تا اينكه باردار بودن زن از مردي كه به وي نزديكي كرده، محرز و روشن شود. وقتي باردار بودنش معلوم گرديد، شوهر قبلي اش اگر دوست داشت، او را پيش خود آورده و با وي نزديكي مي كند. مرد اين كار را فقط به خاطر اشتياق و رغبت در نجابت و برتري فرزند، انجام مي داد. پس اين نوع نكاح، نكاح استبضاع بود.
سوّم- چند مرد- كمتر از ده نفر- جمع مي شدند و پيش يك زن مي رفتند و همه شان با آن زن نزديكي مي كردند. هر گاه زن باردار مي شد و وضع حمل مي كرد و چند شبانه روز پس از وضع حمل اش مي گذشت، به دنبال آن چند نفر مي فرستاد. كسي از آنان نمي توانست كه از اين كار امتناع كند و پيش آن زن نرود. همگي مي رفتند تا اينكه پيش آن زن جمع مي شدند. آنگاه زن مي گفت: دانستيد كه چه كار كرديد و اينك فرزندي را به دنيا آورده ام. اي فلاني! او پسر توست. هر اسمي كه دوست داري برايش انتخاب كن. آنگاه فرزند آن زن به آن مرد ملحق مي شد و آن مرد ديگر نمي توانست، امتناع كند و ملحق بودن پسر به خود را نپذيرد.
چهارم- افراد زيادي گرد مي آمدند و با يك زن نزديكي مي كردند. هر مردي پيش آن زن مي آمد، زن امتناع نمي كرد. زنان زمان جاهليت، فاحشه بودند. آنان بر در خانه هايشان پرچم هايي را به عنوان نشانه نصب مي كردند، هر كس آنان را مي خواست، با آنان نزديكي مي كرد. هر وقت يكي از اين زنان باردار مي گرديد و وضع حمل مي كرد، مردان پيش اين زن گرد مي آمدند و قيافه شناس را دعوت مي كردند. سپس قيافه شناس، فرزند اين زن را به كسي كه به او شباهت داشت، ملحق مي كرد. آنگاه مرد او را پسر خود مي خواند و از قبول كردن فرزند به عنوان پسر خود، امتناع نمي كرد.
وقتي خداوند، پيامبرش را به حق مبعوث كرد، تمام نكاح زمان جاهليت را بجز نكاحي كه امروزه مردم انجامش مي دهند، باطل اعلام كرد و آنها را از بين برد.
اين حديث در صحيح بخاري آمده است.(1) 
مردم زمان جاهليت، روش ها و رسوم ديگري براي نكاح داشتند كه از مقتضاي مشروع خارج است؛ مانند به ارث بردن زنان به زور، نكاح با زناني كه پدران با آنان نكاح كرده اند و امثال آن، كه همه شان، جاهليت بودند و از نظر آنان همچون اعمال مشروع رايج بود. اسلام همه ي آنها را محو و نابود كرد.
سپس برخي از كساني كه به فرق ضاله منسوب اند و كتاب خدا را به ناحق تأويل كرده و معاني آن را تغيير دادند، آمدند و ازدواج با بيشتر از چهار زن را جايز دانستند.
حالا يااز راه اقتدا به پيامبر(ص) - به گمان خود شان-  چون براي آن حضرت حلال بود كه با بيش از چهار زن همزمان ازدواج نمايد. اين افراد به اجماع مسلمانان در اينكه ازدواج با بيشتر از چهار زن، مخصوص پيامبر(ص) است، هيچ توجهي نكردند.
و يا از روي تحريف اين فرموده‎ ي خداوند: 
(فَانکِحُواْ مَا طَابَ لَکُم مِّنَ النِّسَاء مَثْنَى وَثُلاَثَ وَرُبَاعَ) النساء: ٣
«با زنان ديگري كه براي شما حلالند و دوست داريد،  با دو يا سه يا چهار تا ازدواج كنيد ». 
پس اينان جمع ميان نُه زن را همزمان جايز دانستند و منظور از واو و منظور از عبارت: 
(مَثْنَى وَثُلاَثَ وَرُبَاعَ) النساء: ٣
را نفهميدند. از اين رو بدعتي را آوردند و آن را در م