ر نیست، در جواب باید گفت که تخصیص در اینجا مربوط به یک کار تعبدی نیست و در نتیجه بدعت نمی باشد بر خلاف تکیه و خانقاه، چون این مکانها فقط به خاطر تشبیه به صُفّه ساخته می شوند که هر دو، یک امر تعبدی هستند در نتیجه ساخت تکیه و خانقاه به خاطر قصد و عرف جاری یک امر تعبدی شده است تا جایی که ساکنین آن در مذهب و منهج و اعتقاد و تفکر مخالف غیر خودشان می باشند.
-	همچنین است احداث پل ها که ذکر کرده است؛ چون این کار مربوط به اصلاح راه ها و برداشتن مشقت و سختی از کسانی که از آنجا عبور می کنند، می باشد. این کار در شاخه های ایمان، اصلی دارد و آن برداشتن اذیت و آذار از سر راه است. بنابراین در هیچ حالی درست نیست که بدعت محسوب شود.
-	اینکه عزالدین بن عبدالسلام می گوید:« و همچنین است هر کار نیکی که در عصر اول اسلام سابقه نداشته است»، این مطلب را باید تفصیل داد. کار نیکی که انجام می شود و شریعت اسلام آن را تأیید می کند، از دو حال خارج نیست: یا مقید به قیدی تعبدی است یا خیر.
اگر مقید به قید تعبدی باشد که معنای آن قابل درک باشد، در این صورت عمل به آن درست نیست مگر به آن صورتی که در شریعت آمده است.
و اگر در اصل تشریع مقید به امری تعبدی نباشد، جای بحث نیست که به هر صورتی واقع شود، بدعت نیست مگر به سه صورت، که در این سه صورت بدعت می باشد:
اوّل- اصل شرعی را بشکافد مانند نیکی‏ای که منت و آزار در پی داشته باشد و صدقه ای که با  منت به کسی داده شود و مانند آنها، که در این صورت گناه می باشد.

دوّم- فرد نیکی کننده، خود را ملتزم کند که به صورت خاصی کار نیک بکند و از آن تجاوز ننماید به گونه ای که انسان نادان و بی خبر چنین فهم کند که این کار نیک  جز به آن صورت خاص جایز نیست. در این هنگام چنین التزامی که بدان اشاره شد، بدعت و نکوهیده و گمراهی می باشد. که به امید خدا بیان آن خواهد آمد. در این صورت، این کار نیک مستحب نیست.
سوّم- بر اساس رأی کسانی واقع شود که چه معنای آن، قابل درک باشد و چه قابل درک نباشد، آن را بدعتی نکوهیده بداند. مانند کسی که غربال کردن آرد در عقیقه را مکروه بداند، که نزد او بدعت، مباح و مستحب نیست.
-	نماز تراویح هم از آن سخن گفته شد.
-	اما سخن درباره‏ی ریزه کاری ها و نکات دقیق تصوف و اخلاق، به طور مطلق بدعت نیست و به طور مطلق هم صحیح نیست بلکه این موضوع قابل تفصیل می باشد.
باید ابتدا لفظ تصوف را توضیح داد تا درباره‏ی چیز معلومی حکم صادر شود؛ چون این واژه نزد دانشمندان متأخر، مجمل و ناواضح است. پس باید به آنچه دانشمندان متأخر گفته اند، مراجعه کنیم.
خلاصه‏ی معنای واژه ی تصوف نزد دانشمندان متأخر، دو معنی می باشد:
اوّل- تصوف، متخلق شدن به هر خوی و خصلت خوب و دور کردن هر خوی و خصلت بد و زشت است.
دّوم- تصوف به معنای از خود فانی شدن و بقاء با پرودگار می باشد.
در حقیقت هر دو معنای فوق به یک معنا بر می گردد با این تفاوت که یکی از دو معنای فوق برای آغاز کار و دیگری برای پایان کار به کار برده می شود، و هر دو معنا، متصف شدن به اخلاق نیک می باشد. فقط معنای اول، اخلاق و خصلت های نیک در شخصیت فرد جای نگرفته ولی در معنای دوم جای گرفته است. از لحاظ دیگری از این دو معنا تعبیر شده است. معنای اول، عملی تکلیفی و معنای دوّم نتیجه‏ی عمل تکلیفی است و معنای اول متصفِ شدن ظاهر به اخلاق و خصلت های نیک و معنای دوّم متصفِ شدن باطن به اخلاق و خصلت های نیک می باشد و مجموع این دو معنا، تصوف است.
وقتی این امر ثابت شد، تصوف به معنای اول، بدعتی نیست که از آن سخن می گوییم؛ چون این کار مربوط به فهم و درکی است که کردار و جدا کردن آفاتِ و عوارض کردار و از بین بردن فساد و تباهی موجود در کردار به وسیله‏ی اصلاح و تهذیب نفس می باشد و این فهم و درک صحیحی است و اصول آن در قرآن و سنت، روشن و واضح است. بنابراین به چنین کاری بدعت گفته نمی شود مگر زمانی که براساس فروع فقهی اطلاق می شود که مانند آن در میان سلف صالح وجود نداشته باشد که آن بدعت است؛ مانند ابواب سلم، اجارات، جراحت ها، مسائل سهو، رجوع از شهادت، معاملات مهلت دار... و مانند آنها.
شأن عالمان اسلامی نیست که واژه‏ی بدعت بر فروعات فقهی و استنباط شده ای که در گذشته نبوده هر چند مسائل آن ناچیز هم باشد، اطلاق کنند، به همین صورت واژه ی بدعت بر ریزه کاری ها و نکات باریک فروع اخلاق ظاهری و باطنی، اطلاق نمی شود؛ چون همه شان به اصولی شرعی بر می گردند.
اما تصوف به معنای دوّم، بر چند قسم است:
اوّل- به حالات عارض شده بر سالکان و عارفان وقتی که نور توحید وجدانی بر آنان می تابد، بر می گردد. به تناسب وقت و حالت و نیاز به آن در واقعه ا‏ی خاص با مراجعه به مربی و مرشد در این باره‏ سخن گفته می شود. این حالاتی که بر سالک عارض می شود، به وسیله ی تکلیف و اذکار و اوراد شرعی آن را مداوا می کند یا اگر عارضه ای بر او واقع شود، مقصدش را اصلاح می گرداند. بسیار به ندرت عارضه ای پیش می آید مگر هنگام ایجاد خلل در برخی از اصول شرعی که در آغاز مسیرش، براساس آن حرکت کرده  است. از این رو گفته اند: سالکان با ضایع کردن اصول شرعی، از رسیدن به مقصد محروم شده اند. چنین کاری بدعت نیست، چون به اصل شرعی بر می گردد:
در«الصحیح» از طریق روایت ابوهریره آمده ‏‏‏‏‏‏‏‏که چند تن از صحابه نزد پیامبر((ص)) آمدند و گفتند: ای رسول خدا، چیزی را در درون مان احساس می کنیم که سنگین است آن را بر زبان آوریم. دوست نداریم که این حالت را احساس می کنیم و آن را بر زبان آوریم. آن حضرت فرمود:«أو قد وجدتموه؟»:«آیا واقعاً آن را احساس کرده اید؟». گفتند: آری. فرمود:« ذلک صریح الإیمان»(10) :« آن حالت، ظهور ایمان است».
از ابن عباس روایت است که گوید: مردی نزد پیامبر((ص)) آمد و گفت: ای رسول خدا، یکی از ما چیزی را در درونش احساس می کند اگر او زغالی باشد برایش دوست داشتنی تر است از اینکه آن را بر زبان آورد. پیامبر((ص)) فرمود:« الله أکبر، اله  أکبر، الحمدلله الذی ردّ کیدهَ إلی الوسوسة»(11) :«الله اکبر،الله أکبر، ستایش مخصوص خدایی است که نیرنگ و حیله‏ی شیطان را به وسوسه تبدیل کرد».
در روایت دیگری آمده است:«من وجد من ذلک شیئاً؛ فلیقل: آمنت بالله»(12) :« هر کس چیزی از آن را احساس کرد، بگوید: به خدا ایمان آوردم».
از ابن عباس در روایتی دیگر نقل شده که آن حضرت فرمودند:« هر گاه چیزی از آن را احساس کرد، بگوید:(هُوَ الْأَوَّلُ وَالْآخِرُ وَالظَّاهِرُ وَالْبَاطِنُ وَهُوَ بِکُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ)الحديد: ٣ « ‏ او پيشين و پسين و پيدا و ناپيدا است، و او آگاه از همه چيز است. ‏ » و امثال این روایت ها، که همگی صحیح اند.
دوّم- به تأمل و اندیشیدن و تفکر در کرامات و امور خارق العاده و موارد مربوط به آن که در حقیقت خرق کننده‏ی عادت باشد یا خرق کننده‏ی عادت نباشد، و به چیزهایی که مربوط به امری درونی یا شیطانی است و احکامی از این قبیل، بر می گردد. این تأمل و اندیشیدن بدعت نیست همان طور که تأمل و ان