ز ترس اینکه مبادا دروازه‏ی دیگر از فساد باز شود. و آن هم این بود که ملحدان و بی دینان مطالبی را در قرآن یا در قرائت ها وارد کنند که جزو قرآن نیست و از این کار برای گسترش الحاد و بی دینی شان کمک گیرند. مگر نمی بینی وقتی نتوانستند از این در وارد شوند، از درِ تأویل و تفسیر معانی قرآن وارد شدند که به امید خدا ذکر آن خواهدآمد.
پس کاری که یاران رسول خدا((ص)) کردند، حق بود، چون این کار یک دلیل کلی دارد که آن را تأیید می کند و این دلیل کلی هم، دستور به ابلاغ دین می باشد که در این زمینه اختلافی وجود ندارد؛ زیرا خداوند می فرماید:(يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنزِلَ إِلَيْکَ مِن رَّبِّکَ ) المائدة: ٦٧« اي فرستاده (خدا، محمّد مصطفي !) هر آنچه از سوي پروردگارت بر تو نازل شده است (به تمام و كمال و بدون هيچ گونه خوف و هراسي، به مردم) برسان » و امت پیامبر((ص)) در زمینه‏ی ابلاغ دین به دیگران مثل خود پیامبر((ص)) هستند. در حدیث هم آمده است:« یبلغ الشاهد منکم الغائب»(9) :« باید کسانی از شما که حضور دارند [پیام دین] را به کسانی که حضور ندارند، برسانند». و امثال آن.
تبلیغ هم همان طور که کیفیت معلوم و مشخصی ندارد، چون معنا و مفهوم آن مهم است که رسانده شود از این رو به هر وسیله‏ای که امکان دارد از قبیل حفظ و القا کردن به دیگران و نوشتن و مانند آنها صورت می گیرد، به همین صورت حفظ کردن آن از تحریف و دستبرد کیفیت معین و مشخصی ندارد وقتی که در اصل، باطل نباشد؛ مانند قضیه‏ی قرآن. به همین خاطر سلف صالح بر آن اجماع کردند. 
-	دیگر موارد غیر از جمع آوری قرآن در مصاحف، در آن قضیه آسان تر است؛ چون در سنت نبوی، نوشتن حدیث ثابت شده است.
-	مثلاً در «الصحیح»، پیامبر ((ص)) می فرمایند:« اکتبوا لأبی شاهٍ»(10) :« برای ابوشاه، آن حدیث را بنویسید».
از ابوهریره رضی الله عنه روایت شده که گوید:« هیچ یک از اصحاب رسول خدا((ص)) بیشتر از من حدیث را روایت نکرده بجز عبدالله بن عمرو، چون او احادیث را می نوشت و من نمی نوشتم».(11)  سیره نویسان اظهار داشته اند که رسول خدا((ص)) کاتبانی داشته که وحی و غیر وحی را برایش می نوشتند؛ از جمله عثمان، علی، معاویه، مغیره بن شعبه، ابیّ بن کعب، زید بن ثابت و دیگران.
به علاوه، کتابت حدیث از جمله مواردی است که واجب جز با آن تحقق نمی پذیرد وقتی به خاطر ضعف حفظ و ترس مندرس شدن احادیث- همان گونه که در زمان ابوبکر رضی الله عنه این ترس بر قرآن وجود داشت- چاره ای جز نوشتن احادیث نباشد. بنابراین دلیل نوشتن احادیث وقتی ترس از بین رفتن شان باشد، موجود است. این مطلبی است که لخمی قبلاً بدان اشاره کرد. عالمان گذشته نوشتن احادیث را به خاطر چیز دیگری ناپسند دانسته اند نه به این خاطر که این کار، بدعت است. پس هر کس نوشتن احادیث را بدعت بداند، یا سهل انگار است و یا جای واژه‏ی بدعت را نمی داند. بنابراین، استدلال به این چیزها بر صحت عمل به بدعت ها صحیح نیست هر چند مربوط به موارد اختلافی در قضیه‏ی مصالح مرسله باشد. چون از نظر جماعتی از اصول دانان بنای احکام بر مصالح مرسله صحیح نیست. حجت علیه آنان، اجماع صحابه بر جمع آوری قرآن در مصاحف و مراجعه به آنها می باشد. و اگر اعتبار و حجیت مصالح مرسله در یک قضیه اثبات شود، اعتبار و حجیت آن به طور مطلق اثبات می گردد، و میان اختلاف کنندگان، فقط در مسائل فرعی نزاع و اختلاف می ماند. در«الصحیح» پیامبر((ص)) می فرمایند:« فعلیکم بسنّتی و سنّة الخلفاء الراشدین المهدیّین؛ تمسّکوا بها، و عَضّوا علیها بالنّواجذ، و إیاکم و مُحدثات الأمور»(12) :« بر شماست که به سنت من و سنت خلفای راشدین و هدایت یافته عمل کنید، به آن تمسک جویید و با دندان های جلوی به آن چنگ بزنید، و از ابداع امور تازه در دین دوری کنید».
حدیث فوق بیان می دارد که هر روشی که خلفای راشدین پایه گذاری کنند به سنت و روش رسول خدا((ص)) ملحق می شود، چون سنتی که خلفای راشدین ایجاد می کنند از دو حال خارج نیست: یا به وسیله‏ی دلیلی شرعی مورد نظر است که در این صورت این عمل، سنت است نه بدعت، و یا دلیلی ندارد- پناه به خدا از این کار-، ولی این حدیث دلیلی بر اثبات سنت بودن عمل خلفای راشدین برای این کار از شریعت، ثابت است و از این رو بدعت نیست. به همین خاطر به دنبال امر از پیروی کردن از خلفای راشدین، از بدعت ها به طور مطلق نهی به عمل آمده، و اگر آن کار خلفا بدعت بود، در حدیث فوق تعارض می بود.
-	به وسیله‏ی مطالب فوق، جواب قضیه‏ی کشتن چند نفر در برابر یک نفر داده می شود؛ چون این نقل از عمر بن خطاب رضی الله عنه نقل شده و او یکی از خلفای راشدین است. 
-	همچنین به وسیله‏ی مطالب فوق، جوابِ ضامن کردن صنعتگران داده می شود؛ چون این رأی از خلفای چهارگانه رضی الله عنهم نقل شده است.
-	اما آنچه از عمر بن عبدالعزیز روایت می شود، ندیدم که این روایت از طریق صحیحی ثابت شده باشد. به فرض اگر آن را بپذیریم، باید گفت این کار یا به اصل مصالح مرسله بر می گردد و یا از باب تحقیق مناط می باشد. هچنین عمل به گفته‏ی شخص مرده که در زمان حیاتش اظهار داشته که:« خون من نزد فلانی است». از باب مصالح مرسله است -البته اگر نگوییم: اصل این رأی، داستان گاو است-. و وقتی ثابت شد که مصالح مرسله نزد سلف صالح مقبول بوده با وجودی که قائلان به آن، بدعت ها و بدعت گذاران را نکوهش می کردند و از آنان تبری و بیزاری می جستند، این امر نشان می دهد که بدعت ها با مصالح مرسله تضاد دارند و هیچ ربطی به مصالح مرسله ندارند. این موضوع باب جداگانه ای دارد که به امید خدا بعداً بیان می شود.
-----------------------------------------------------------------------------------------------
1) تخریج آن از پیش گذشت.
2) مسلم به شماره‏ی 1893 و ترمذی به شماره‏ی 2671 آن را روایت کرده اند.
3) تخریج آن از پیش گذشت.
4) تخریج آن از پیش گذشت.
5) تخریج آن از پیش گذشت.
6) حدیثی ضعیف است؛« ضعیف الترمذی»:، شماره 501 و«السلسلة الضّعیفة»، شماره‏ی4538.
7) تخریج آن از پیش گذشت.
8) ابن مبار ک در «الزهد»، 1/513؛ احمد در«المسند»،5/387؛ و حاکم در«المستدرک»،2/561 آن را روایت کرده اند. هیثمی در «مجمع الزوائد»، 1/409 گوید: احمد و بزّار و طبرانی در معجم الأوسط آن را روایت کرده اند. راویان آن، راویان صحیح اند جز ابوعبیده بن حذیفه که ابن حبان او را ثقه دانسته است.
9) تخریج آن از پیش گذشت.
10) متفق علیه. بخاری به شماره‏ی 105 و مسلم به شماره‏ی 1679 آن را روایت کرده اند.
11) بخاری به شماره‏ی 2302 آن را آورده است.
12) بخاری به شماره 113؛ احمد در «المسند»، به شماره‏ی248؛ و ترمذی به شماره های 2668 و 3841 آن را روایت کرده اند.از جمله ایراداتی که در اینجا وارد می شود، این است که عالمان اسلامی بدعت ها را به اقسام پنج گانه ی احکام شریعت تقسیم کرده و آن را یک قسمِ که مذموم و نکوهیده باشد، به شمار نیاورده اند. یعنی گفته اند بدعت این پنج حکم را دارند: واجب، مندوب، مباح، مکروه و حرام.
قرافی این مسأله را به طور کامل بسط و شرح داده و اصل سخن