وجهی نمی‌کردند و اصلاً فرصتی برای امور مربوط به روح، قلب و مفاهیم والای انسانی نداشتند.
تصویری از جاهلیت
یکی از دانشمندان بزرگ اسلام با مهارت کامل تصویر جالبی از جاهلیت به دست داده است(ایشان شیخ الاسلام احمد بن عبدالرحیم معروف به شاه ولی الله دهلوی (م – 1176) می‌باشند.)
«زمانی که رومیان و عجم‌ها قرن‌های طولانی وارث خلافت شدند، در لذت‌های دنیا فرو رفتند، آخرت را به فراموشی سپردند، شیطان بر آنان غلبه نمود، در فراهم‌آوردنِ امکانات زندگی فرو رفتند و بدان فخرجویی کردند، دانشمندان از سرزمین‌های دور جهت استخراج و بیان شیوه های دقیق زندگی و امکانات آن به سراغ‌شان می‌آمدند، آنان همواره آن امکانات را به کار می‌بستند و بدان‌ها می‌افزودند و به خود مباهات می‌کردند، این وضعیت تا جایی رسیده بود که اگر کسی از رؤسا کمربند یا تاجی می‌پوشید که قیمتش از صدهزار درهم کمتر بود، وی را نکوهش می‌کردند، همینطور اگر قصر باشکوه، حمام، استخر، باغ‌های متنوع، اسب‌های تیزتک، غلامان زیباروی، لباس‌های گرانقیمت و خوراکی‌ها متنوع نمی‌داشت (با نگاه‌های سرزنشگر اطرافیان مواجه می‌شد).
آنچه امروز در زندگی مقامات کشوری مشاهده می‌کنید، برای مقایسه کافی است، تمام این موارد در بنیاد زندگی‌شان ریشه دوانده بود و تنها زمانی از قلب‌شان پا بیرون می‌گذارد که قلب‌شان پاره شود. در اثر این پدیده‌ها آفتی بزرگ و دردی بی‌درمان سراسر اندام مدنیت آن روز را فرا گرفته بود. روستایی و شهری و توانگر و بینوا، همه و همه زیر چنگال این آفت درآمده بودند و دست به گریبانش شده بودند و با رنج‌ها و مشکلات بیکرانی مواجه شده بودند.
بدیهی است که امکانات مزوبر، جز با سرمایه‌ی هنگفت، هرگز به دست نمی‌آمد، به دست‌آمدن سرمایه‌های کلان هم جز با چند برابرنمودن مالیات‌ها بر کشاورزان و تاجران و فشارآوردن برآنها ممکن نبود.
اگر امتناع می‌ورزیدند، مورد شکنجه و قتل قرار می‌گرفتند و اگر اطاعت می‌کردند، به منزله‌ی الاغ و گاوی درمی‌آمدند که صرفاً جهت کوفتن دروکردن و کشیدن آب به کار گرفته می‌شود و به این منظور نیز پرورش می‌یابد، و آنگاه لحظه‌ای از رنج و زحمت رهایی نداشتند.
بنابراین، آنها برای سعادت اخروی هیچ توجهی نداشتند، و اساساً قدرت آن را نیز از دست داده بودند و بسا اوقات در یک منطقه‌ی وسیع، یک نفر هم نبود که دینش را مورد توجه قرار دهد»( ).
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="folder" href="w:html:73.xml">فصل اول: شیوه‌ی انبیا (ع) در اصلاح و دگرگونی</a><a class="folder" href="w:html:79.xml">فصل دوم: سفر مسلمان از جاهلیت به اسلام</a><a class="folder" href="w:html:94.xml">فصل سوم: جامعه‌ی اسلامی</a><a class="folder" href="w:html:101.xml">فصل چهارم: پیامبر ص چگونه مواد خام جاهلیت را تبدیل به اعجوبه‌های انسانی کرد</a></body></html><?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:74.txt">جهانی که محمد ص با آن مواجه شد</a><a class="text" href="w:text:75.txt">جنبه‌های فاسد زندگی</a><a class="text" href="w:text:76.txt">پیامبر ص فردی منطقه‌ای یا رهبری ملّی نبود</a><a class="text" href="w:text:77.txt">پیامبر مبعوث نشد تا باطل را با باطل بزداید</a><a class="text" href="w:text:78.txt">قفل و کلید طبیعت بشری</a></body></html>جهانی که محمد ص با آن مواجه شد
در شرایطی که محمد بن عبدالله ص مبعوث شد، جهان همچون بنایی بود که با زلزله‌ای قوی سخت تکان خورده بود، هیچ چیز سر جایش نبود؛ برخی از بنیان‌ها و کالاهایش شکسته و برخی دیگر خمیده شده بود؛ برخی نیز جایگاه اصلی اش را رها و جای دیگری را اشغال کرده بود؛ برخی هم انباشته و تلنبار شده بود.
او از نگاه پیامبران جهان را برانداز نمود؛ انسانی را دید که انسانیتش برای وی اهمیت خود را از دست داده بود، وی انسانی را دید که سنگ، درخت، دریا و هرآنچه را که توان نفع و ضرر برای خویش ندارد، می‌پرستد.
انسان دیگری را دید که کاملاً واژگون شده و عقلش را از دست داده است؛ این است که نمی‌تواند امور بدیهی و روشن را هضم و درک کند. سیستم اندیشه اش درهم ریخت است؛ نظریات را بدیهی و بدیهیات را نظری می‌پندارد. آنجا که باید جزم داشته باشد، دچار تردید می‌شود و آنجا که تردید و احتیاط درکار است، باورمند و معتقد می‌شود. ذایقه اش فاسد شده است؛ اشیای تلخ را شیرین و اشیای شیرین را تلخ می‌پندارد. چیزهای پلید را پاکیزه و چیزهای آلوده و ناسالم را گوارا می‌انگارد. احساسش را نیز از دست داده است؛ با دشمن ستمگر کینه نمی‌ورزد و با دوست خیرخواه محبت نمی‌کند. جامعه‌ای را دید که مدل کوچک شده‌ای از کل جهان بود. در آن هرچیز شکل اصلی اش را از دست داده بود و محلش را رها کرده بود، در آن جامعه گرگ، چوپان گله، و دشمن ظالم به عنوان قاضی تعیین شده بود؛ مجرم، خوشبخت و سعادتمند بود و انسان صالح محروم و بدبخت. در آن جامعه هیچ چیز نایاب‌تر از معروف و رایج‌تر از منکر نبود.
محمد ص رسم و رسوم فاسدی را دید که داشت بشریت را با سرعت تمام به سوی هلاکت و نابودی سوق می‌داد، باده‌گساری را تا مرز اعتیاد و فس و فجور را تا آستانه‌ی عنان گسیختگی و مهار نشدنی مشاهده نمود، داد و ستد به ربا تا مرز غصب و چپاول دارایی دیگران پیش رفته بود. آزمندی و مال‌پرستی تا آستانه‌ی طمع‌کاری و حرص‌ورزی رسیده بود، سنگدلی و ظلم را به گونه‌ای دید که به کشتن فرزندان و زنده به گورکردن آنها منجر شده بود.
شاهانی را دید که سرزمین خدا را ملک خود می‌دانستند و بندگان خدا را به بردگی گرفته بودند، کشیش‌ها و راهبانی را دید که به جای خدا خود را به عنوان رب مردم جا زده بودند و اموال‌شان را به ناحق می‌خوردند و آنان ار از راه خدا باز می‌داشتنداو با چشمان خود دید که مواهب و استعدادهای بشری یا تلف شده اند، یا به بیراهه می‌روند. نه مورد استفاده قرار گرفته اند و نه درست توجیه شده اند. این است که تبدیل به وبال گردنِ انسانیت و صاحبان‌شان شده اند. شجاعت به درندگی و وحشی‌گری، سخاوت به اسراف و ولخرجی، غرور به حیمت جاهلی، ذکاوت به حماقت و مکاری تبدیل شده بود و عقل وسیله‌ی ابتکار جنایت و ابداع روش‌های ارضای شهوات شده بود.
افرادِ هیأت‌های انسانی را چون مواد خامی دید که از وجود صنعتگری ماهر که در ساختار یک تمدن عظیم از آنها استفاده کند، محرومند. آنها را چون الوارها و تخته چوب‌هایی یافت که تاکنون موفق به وجود نجاری که از آنها کشتی بسازد، تا بتوان با آن امواج زندگی را شکافت، نشده بوودند. ملت‌ها را چون گله‌های بی‌چوپان یافت، سیاست را مثل شتری افسار گسیخته و خشمگین قدرت را همانند شمشیری در دست زنگی مستی که خود و فرزندان و برادرانش را مجروح می‌کرد، یافت.
جنبه‌های فاسد زندگی
هریک از جنبه‌های این زندگی نابسامان توجه اصلاح‌گر را به خویش جلب می‌کند، اگر مصلح مورد نظر فردی چون عموم اصلاح‌گران می‌بود، باید تمام عمرش را صرف اصلاح یک جنبه از جوانب این زندگی و درمان صرفاً یک عیب از عیوب آن جامعه می‌نمود.
یقیناً