ش گرفته و هر دو به زمين افتادند. فردي از شيعيان حسن بر او پريد كه نامش عبدالله بن خطل طائي بود و دشنه را از دستش در آورده و در شكمش داخل نمود، و شخص ديگري كه ظبيان بن عماره نام داشت به او حمله كرد و بيني‌اش را قطع نمود و در همان جا مرد و شخص ديگري را نيز كه با او بود گرفتند و كشته شد و حسن عليه السّلام را روي تخت نشانده و به مدائن حمل كردند و در آنجا نزد سعد بن مسعود ثقفي كه والي اميرالمؤمنين(ع) در آنجا بود و حسن نيز او را ابقاء كرده بود، فرود آمد.

حسن(ع) مشغول معالجهء خود شد، و گروهي از سران قبائل به معاويه نامه نوشته و طاعت و پيروي خود را مخفيانه اعلام نمودند و اورا تشويق به حركت به سوي خود كردند، و ضمانت نمودند كه به هنگام نزديك شدنش به قرارگاه، حسن را تسليم كنند و يا اورا از پاي در آورند. اين خبر به حسن(ع) رسيد و همزمان نامه اي نيز از قيس بن سعد رضي الله عنه به او رسيد كه خبر مي داد آنها با معاويه در قريهء حبوبيه درگير شده اند و معاويه نامه اي به عبيدالله بن عبّاس (امير لشگر امام حسن در كوفه) نوشته و او را تشويق به پيوستن به خود كرده و به او وعدهء يك ميليون در هم داده است كه نصف آن نقد و بقيّه را در وقت دخول كوفه به او بپردازد، عبيدالله شبانه پايگاهش را رها نموده و به پايگاه معاويه ملحق شد، و مردم صبح بعد امير خود را نيافتند، و قيس بن سعد بر آنها نماز خواند.

از اينجا بود كه بصيرت و آگاهي امام حسن از خذلان و تقصير و سوء نيّت همراهان و برخي كه او را سب و شتم نموده و تكفير كردند و مال و خونش را حلال نموده بودند، بيشتر گشت، و با او جز بعضي از كساني كه از شيعيان پدرش و پيروان خود او كه از آنها اطمينان داشت كسي باقي نماند. و آنها ياراي مقابله با سربازان شام را نداشتند، پس به معاويه نامه نوشت و تقاضاي توقّف جنگ و صلح نمود، و اين نامه را به وسيلهء افرادي از يارانش فرستاد كه از جانب آنها آسوده خاطر بود و ترس خيانت و تسليم خودش از طرف آنها را نداشت، و براي خود شروط بسياري براي صلح گذاشته بود كه وفاء به آنها به مصلحت عمومي بود».[17]

مورّخان و نويسندگان شيعه همگي ذكر كرده اند كه افرادي كه امام حسن را ناراحت و خشمگين نموده و به او حمله كرده و اموالش را مباح نموده و خود او را مجروح كردند از ساباط مدائن بودند، و اين همان مكاني است كه عبدالله بن سبأ از طرف علي در آنجا تبعيد شده بود، و قرباني سبأيّه يعني مختار بن أبي عبيد ثقفي نيز كه بعدها جنجالي بپا كرد و همان عقايدي را كه از يهودي مكّار عبدالله بن سبا فرا گرفته بود اظهار داشت، آنجا بود. 

مورّخان مي گويند كه حسن بن علي رضي الله عنه كه مجروح بود با علم مختار بن أبي عبيد ثقفي داخل مدائن شد و در آنجا ماند، مختار كه جوان بود به عموي خود گفت: آيا در صدد مال و جاه هستي؟ گفت: چگونه؟ گفت: حسن بن علي را گرفته و دست و پا بسته تحويل معاويه بده. عمويش به او گفت كه خدا ذليلت كند كه چه بد قولي گفتي، آيا به پسر دختر رسول خدا – ص – خيانت كنم؟![18]

وقتي كه امام حسن اين موضوع را از يك طرف و از طرف ديگر رفتار سبأيّه و خواري و ذلّت شيعيان را ديد، نمي خواست كه خونها به هدر رود، و صلح را ترجيح داد.

يعقوبي مورخ شيعى مي گويد:
« حسن به سختي خونريزي كرد و او را به مدائن بردند و حالش سخت خراب شده بود، مردم از گرد او پراكنده شدند و معاويه به عراق آمد و بر امور غلبه كرد، وقتي كه حسن ديد كه راه چاره و قوّتي ندارد و يارانش پراكنده شده و رهايش نموده اند، با معاويه صلح نمود و بر منبر رفته و گفت: اي مردم خداوند با اوّل ما هدايتمان كرد و با آخر ما خونتان را حفظ خواهد نمود، من با معاويه صلح كردم، شايد براي شما خوشايند نباشد...».[19]

و امام حسن با صلح با معاويه و تسليم حكومت به او اكتفا ننمود بلكه خود و برادرانش و رهبران لشگرش همگي در ملأ عام با معاويه بيعت نمودند، چنانكه كشّي عالم مشهور شيعي در علم الرّجال از امام جعفر بن باقر روايت مي كند كه: «معاويه به حسن(ع) نوشت كه تو و حسين و اصحاب علي بيائيد، و قيس بن سعد بن عباده أنصاري با آنها همراه شده و به شام آمدند. معاويه به آنها اجازهء ورود داد و سخنرانان را بر ايشان آماده كرده بود، گفت اي حسن برخيز و بيعت كن، سپس به حسين(ع) گفت: برخيز و بيعت كن آنها برخاسته و بيعت كردند، سپس گفت: يا قيس برخيز و بيعت كن، او به حسين(ع) نگاه كرده و منتظر دستورش بود، به او گفت: يا قيس (يعني حسن-ع-) امام من مي باشد».[20]
و مثل اين مطلب را شيعي متعصّب وفحاش يعني مجلسي در كتاب –جلاء العيون[21]- و محدّث بزرگ شيعه قمي در تاريخ خــــود – منتهي الامال[22]- و نيز ابن ابي الحديد[23] روايت نموده اند. و در آن وقت شيعيان حسن چند فرقه شدند. امام حسن وقتي كه با معاويه صلح نمود، گروهي از پيروانش با او مخالفت كرده و از او انتقاد نمودند و از امامت او بازگشتند، و به بقيّهء مسلمانان رجوع كردند، و گروهي بر امامت او ماندند تا اينكه كشته شد.[24]

خلاصهء مطلب اينكه:
1-  گروهي با امام حسن موافقت نموده و به صلح با معاويه رضايت نشان دادند و تا آخر عمر بر آن ماندند، كه در رأس آنها فرزندان علي و اهل بيت او حسين و محمّد بن حنفيّه و عبدالله بن عبّاس و فرزندان عقيل و بقيّهء بزرگان بني هاشم بودند كه همان اعتقادات بقيّهء مسلمانان را داشتندهء بدون اينكه كسي را تكفير و تفسيق نمايند، بلكه به وحدت كلمه راضي شده و اختلافات را به فراموشي سپردند و با همديگر دوستي و وصلت نمودند.
2-  فرقه اي از حسن و حسين دوري گزيده و به امامت محمّد بن حنفيّه قائل شدند كه بعدها به كيسانيّه معروف شدند و بعد از صلح امام حسن با معاويه، اين فرقه قدرت گرفت و از همان افكار سبأيّه پيروي نموده و به شدّت متحوّل شد و بعد از آن به فرقه هاي متعدّدي تقسيم شدند.
3-  گروهي بعدازصلح به طوركامل ترك تشيّع نموده وخود را بعد از آن شيعه نناميدند.

و نوبختي نيز مي گويد كه «بعد از قتل علي(ع) شيعه به سه گروه تقسيم شدند:
1-  سبأيّه
2-  گروهي كه به امامت محمّد بن حنفيّه رفته و كيسانيّه ناميده شدند.
3-  گروهي از تشيّع دست كشيدند.[25]»
و امّا سبأيّه در اين عصر به شدّت رشد كرده و در ميان شيعيان افرادي را به خود جذب نمودند، چنانكه يكي از نويسندگان شيعي اعتراف مي كند: «اين بدعت ضالّه مثل وباء درميان اهل عراق رواج پيدا كرد وسبب رواج آنرا ازابن ابي الحديد نقل كرده كه گويد:
آنها چنان كوردل وضعيف العقل بودند كه با كراماتي كه از علي(ع) ديده بودند دربارهء او فكر مي كردند كه جوهر الهي دراوپياده شده است و گفته شده است كه گروهي از اينها از نوادگان يهود و نصاري بوده و از آباء و اجداد خود گفتهء حلول خدا در انبياء را شنيده بودند، و همين اعتقاد را راجع به علي(ع) پيدا كردند، و شايد أصل اين گفته از ملحداني باشد كه قصد داخل كردن الحاد در اسلام را داشته اند».[26]
--------------------------------------------------------------------------------
[1] مروج الذّهب: مسعودي شيعي 2/426.
[2] طبري 6/91.
[3] الشّيعهء في التاريخ: م