جد و علاقه‌ام دارد قلبم را شکافد و دلم می‌خواهد از هم گشوده گردد، فاروق را به پروردگار سوگند که حجّاج را راهی عرفات می‌کند.
با تمام تلاش در میان آن دو کوه مکه دعا می‌کنم.
همانا فاروق کلاب را نزد آن دو پیر ناتوان برنگردانید که نزدیک مرگ هستند».
بنا براین عمر(رض) گریست، سپس نامه‌ای را به ابوموسی اشعری نوشت و به او فرمان داد که کلاب را بلافاصله برگرداند. کلاب نزد عمر(رض) رفت و اجازه ورود خواست و وارد شد، سپس دنبال امیه فرستاد و با هم صحبت کردند، سپس از او پرسید که امروز چه چیزی را از همه بیشتر دوست داری؟ گفت: دوست دارم پسرم کلاب نزد من باشد و او را استشمام کنم، دستور داد کلاب داخل شود، کلاب وارد شد و امیه پیر از جا پرید، شروع به استشمام پسر کرد و گریه و رازی می‌کرد، و عمر (رض) هم از دیدن این صحنه به گریه افتاد(2)  و حاضران مجلس نیز گریه کردند و به کلاب گفتند: نزد پدر و مادرت باش و تا وقتی که باقی ماندند جهاد خویش را در خدمت به آنها انجام بده، سپس بعد از وفاتشان به امور خود بپرداز، سپس دستور داد اموالی را به او بدهند تا با آن‌ها صرف کند، و سواره‌ها شروع به سرودن اشعار پدرش کردند و به او ابلاغ شد، بعد کلاب این شعر را سرود: 
لعمرک ما ترکت ابا کلاب
و اما لا یزال لها حنین
لکسب المال او طلب المعالی
		کبیر السن مکتئبا مصابا
تنادی بعد رقدتها کلابا 
ولکنی رجوت به‌ الثوابا

«به جان تو سوگند پدر کلاب را پیر افسرده و مصیبت زده و مادری همیشه دلتنگ را که در خواب هم کلاب را صدا می‌کند به خاطر کسب مال و طلب مقام والای دنیوی ترک نکرده‌ام، بلکه به امید پاداش رفته‌ام».
کلاب مسلمانی برگزیده بود که تا زمانی که در قید حیات بودن، در خدمت والدین خود بود.
اینجا حادثه‌ای دیگری مشابه این اتفاق افتاد. شیبان بن مخبّل سعدی (شاعر معروف) همراه با سعد بن ابی وقّاص هجرت کرد و عازم جنگ فارس (ایران) شد. بنابراین پدرش (مخبّل) که پیر و ناتوان بود، سخت بي‌تاب و بيقرار شد و نتوانست شکیبا و صابر باشد، و این قصیده را سرود: 
ایهلکنی شیبان فی کل لیلة
فانی حنت ظهری خطوب الا تری
و یخبرنی شیبان ان لن یعقنی
فلا تدخلن الدهر قبرک حوبة 
		لقلبی من خوف الفراق وجیب
اری الشخص کالشخصین و هو قریب
تعق اذا فارقتنی و تحوب
یقوم بها یوما علیک حسیب

«آیا شیبان هر شب مرا می‌کشد چون قلبم هر دم از بیم فراق و جدایی پاره پاره می‌شود.
کوله‌بار هیزم پشتم را خم کرده، آیا نمی‌بینی (بر اثر ضعف بینایی) شخص نزدیکی را به صورت دو شخص می‌بینم! ولی شیبان به من خبر می‌دهد که من نافرمانی تو نمی¬کنم، امّا وقتی از من جدا شده نافرمانی کرده و گناهکار است، روزی گناهی وارد قبرت نگردد که بر آن، مورد محاسبه قرار گیری».
وقتی عمر این شعر را شنید رقّت قلب را احساس کرد و به گریه افتاد، و نامه‌ای را به سعد بن ابی وقاص نوشت که شیبان را برگرداند، لذا او را نزد پدرش برگرداند(3) .
این حادثه هم آخرین حادثه از این نوع نبود که عمر (رض) از شعر متأثر گردد، بلکه حوادث مشابه دیگری را نقل کرده‌اند، از جمله: خراش بن ابی خراش هذلی در ایّام عمر بن خطاب(رض) هجرت کرد و همراه با مسلمانان و در سرزمین دشمن به سرعت پشروی کردند. سپس پدرش ابوخراش به مدینه رفت و پیش عمر نشست و شکایت شوق دیدار پسر را سر داد، و چنین شرح احوال کرد که اهالی او منقرض شده و برادرانش کشته شده‌اند و یاوری برایش باقی نمانده است جز پسرش خراشکه او هم در میدان جنگ است و او را ترک کرده و این قصیده را می‌سرود: 
الا من مبلغ عنی خراشا
و قد تأتیک بالاخبار من لا
تنادیه‌ لیعقبه‌ کلیب
فرد اناءه‌ لا شیء فیه‌
واصبح دون غابقه‌ و امسی
الا فاعلم خراش بان خیر الـ 
رأیتک وابتغاء البر دونی
		و قد یأتیک بالنبأ البعید
تجهز بالحذاء و لا تزید
ولا یأتی لقد سفه‌ الولید 
کأن دموع عینیه‌ الفرید
جبال من جرا الشام سود
ـمهاجر بعد هجرته‌ زهید
کمخضوب اللبان و لا یصید
 
«هان، چه کسی پیام مرا به خراش ابلاغ می‌کند، حال آن‌که اخبار دور برای تو می‌آیند، و کسانی برایت خبر می‌آورند که نیازی به کفش و زاد و توشه ندارند.
او را ندا می‌کنی تا کلیب او را تعقیب کند، ولی نمی‌آید، راستی ولید خیره‌سر شده.
ظرف خود را خالی بر می‌گرداند بدون اینکه چیزی درون آن باشد، گویی اشک چشمانش بی‌نظیر است.
کوههای سیاه و هولناک شام صبح و شام را سپری کردند بدون اینکه شیر دوشیده باشد یا (گله) را آب داده باشد.
بدان ای خراش! که بهترین مهاجر بعد از هجرتش زاهد و پارسا است.
دیدم که در طلب نیکی هستی بدون اینکه با من نیکی کنی، مانند شیر شکاری خون آلود که شکار نمی‌کند».(4) 
پس از آن، عمر (رض) متأثر شد و نامه نوشت که خراش را نزد پدرش برگردانند، و فرمان صادر کرد که بعد از آن بدون اجازه پدران مسن و سالخورده پسران‌شان به جبهه اعزام نشوند.(5) 
آری، ملاحظه می¬کنیم که امیر مؤمنان (رض) تحت تأثیر شعر قرار می‌گرفت و به شدّت گریه می‌کرد، با وجود اینکه به اراده استوار و پابرجا و صلابت و خشونت شهرت داشت، و این امر بیانگر احساس نازک و ظریف و شعور انسانی بیدار ایشان است، که احساس پدران ناتوان را درک می‌کند آنگاه که‌ محتاج یاری پسران‌شان بودند، و همچنین حال و وضع ستمدیدگان و انسانهای گرفتار و درمانده را در وجود خویش لمس و احساس می‌کرد، همانگونه که در مورد شعر هجایی بدان پرداختیم.(6) 
------------------------------------------------------------------------------------------------------
1) عمر بن خطاب دکتر محمد ابونصر ص226.
2) الأدب الاسلامی، دکتر نایف معروف ص 180.
3) أدب صدر الاسلام ص90.
4) عمر بن الخطاب، دکتر محمّد ابوالنصر، ص 230.
5) الأعانی اصفهانی 13/189
6) ادب صدر الاسلام، ص90عمر بن خطاب بیش از هر کسی تحت تأثیر رسول خدا(ص) قرار گرفته بود، حتی در دیدگاه او نسبت به ادبیّات و حکم کردن بر شعر و شعراء، همان‌گونه که آرایه‌های ادبی و احکام نقد ادبی زیادی در مورد متون از او نقل شده، که بخش عمده آن مرویات، مربوط به دوران خلافت ایشان، یعنی ده سال آخر عمر اوست، و این آثار به جا مانده در مجموع احترام و قدردانی عمر(رض) نسبت به ادبیّات نشان می‌دهد و (نظریه کمال ادبی) او را به تصویر می¬کشاند که نتایج و محصول فرهنگی عُمر پر برکت او در آن دوران شکوفا است. لذا لازم است نسبت به همه عوامل تقویت کننده و شفّافیت دهنده احساس و ذوق نقدی ادبی که موجب رشد و شکوفایی ملکه نقدی او شده، اطلاع همه جانبه داشته باشیم، و هر دو دوران جاهلی و اسلامی حیات ایشان را به نحو زیر در نظر داشت: 
- عمر در دوران جاهلی یکی از مسئولین حفظ ارزشهای جاهلی بود، و در میان قریش از جایگاه اجتماعی ویژه‌ای بر خوردار بود که در آن زمان همه عرب به قریش چشم دوخته بودند و به آنها دل بسته بودند، در دوران اسلام هم چنین جایگاهی را احراز کرد.
- عمر(رض) در مورد شعر جاهلی و اسلامی خبره و آگاه بود، که اطلاعات او در برگیرنده اشعار مشرکین و مرتدیّن و دشمنان اسلام هم بود که علیه این دین حنیف سرود