امي (9/24)ابوبكر(رض) پس از سخنراني در سقيفه، عمر و ابوعبيده رضي الله عنهما را براي خلافت پيشنهاد كرد. اما اين پيشنهاد به قدري براي عمر(رض) ناخوشايند بود كه خودش به آن تصريح نموده و گفته است: «اگر گردنم را مي زدند، برايم خوشايندتر بود از اين‌كه با وجود ابوبكر(رض) به مسند امارت گماشته شوم.»(1) 
از آن‌جا كه عمر(رض) ميل و رغبتي به خلافت نداشت و ابوبكر(رض) را بيش از خود شايسته‌ي خلافت مي‌دانست، از ابوبكر(رض) خواست تا دستش را براي اخذ بيعت دراز كند؛ ابوبكر(رض) دستش را دراز كرد. عمر فاروق(رض) مي‌گويد: «من، با ابوبكر(رض) بيعت كردم و سپس مهاجرين و انصار نيز با او دست بيعت دادند.» در روايتي چنين آمده كه عمر(رض) به انصار فرمود: «اي گروه انصار! مگر نمي‌دانيد كه رسول‌خدا(ص) به ابوبكر(رض) دستور دادند تا براي مردم امامت دهد؟ پس كدام يك از شما به اين راضي مي‌گردد كه بر ابوبكر(رض) تقدم بجويد و خود را جلوتر از او بپندارد؟!» انصار(رض) گفتند: «پناه بر خدا از اين‌كه خواسته باشيم نسبت به ابوبكر(رض) جسارت كنيم و خود را جلوتر از او بدانيم.»(2) 
عمر(رض) با نگاهي تيزبينانه به جريان امامت ابوبكر(رض) در روزهاي پاياني حيات رسول اكرم(ص)، فرمان آن حضرت(ص) را در مورد امامت ابوبكر(رض) نوعي اشاره بدين نكته دانست كه ابوبكر(رض) بيش از همه شايسته‌ي خلافت است. شيوه‌ي سخن گفتن عمر(رض) درباره‌ي اين موضوع، در كمال ادب و تواضع و خالي از هرگونه منفعت‌خواهي يا جاه‌طلبي بود. بي‌رغبتي ابوبكر(رض) نيز براي پذيرش مسؤوليت خلافت، از سخنرانيش نمايان مي‌گردد كه در مورد قبول اين مسؤوليت فرموده است: «به خدا سوگند كه هيچ شب و روزي، آزمند امارت نبودم و هيچ‌گاه به آن رغبت نداشتم و هرگز ـ نه در نهان و نه آشكارا ـ از خدا نخواستم كه مرا بر مسند امارت بنشاند؛ بلكه همواره از اين مي‌ترسيدم كه به اين آزمايش مبتلا شوم؛ من در امارت (و فرمانروايي) هيچ آرامشي نمي‌بينم وآن را مسؤوليت بزرگي مي‌دانم كه بر گردنم نهاده شده و خود را در قبال آن ناتوان مي‌دانم مگركه خداي متعال ياريم رساند و توانم بخشد تا از عهده‌ي اين مسؤوليت برآيم؛ اما باز هم دوست دارم كه افرادي قوي‌تر از من به جايم بر اين جايگاه مي‌نشستند.»(3) 
در روايت ديگري چنين آمده كه ابوبكر صديق(رض) فرموده است: «در سقيفه‌ي بني‌ساعده دوست داشتم، مسؤوليت خلافت را بر گردن ابوعبيده يا عمر رضي الله عنهما بيندازم و خودم به عنوان وزيري در خدمت آنان باشم.»(4)  ابوبكر صديق(رض) در بسياري از خطابه‌ها و سخنراني‌هايش نسبت به پذيرش خلافت، ابراز اندوه و بي‌ميلي نموده و خواهان كناره‌گيري از اين پُست پرمسؤوليت شده است. از آن جمله اين‌كه يك بار ابوبكر صديق(رض) فرمود: «اي مردم! امر خلافت را به شما واگذار مي‌كنم تا هر كس را كه بخواهيد، بر اين مسؤوليت بگماريد و من هم چون يكي از شما (تحت فرمان و در خدمت خليفه‌ي اسلامي) باشم.» اما مردم اين‌گونه به ابوبكر(رض) پاسخ گفتند كه: «ما، به امارت و خلافت تو راضي هستيم؛ تو كسي هستي كه با رسول‌خدا(ص) در غار و در سفر هجرت همراه بودي.»(5) 
ابوبكر(رض) بارها در دوران خلافتش خواست تا در صورت وجود هرگونه مخالفتي از سوي مسلمانان نسبت به خلافتش، از اين مسؤوليت كناره‌گيري نمايد و بلكه بارها مردم را به اين خاطر قسم داد تا در صورت وجود نارضايتي، از كارش استعفا دهد؛ باري خطاب به مردم فرمود: «اي مردم! شما را به خدا سوگند كه اگر كسي از شما پشيمان است كه با من بيعت نموده، برخيزد (و بيعتش را پس بگيرد). علي بن ابي‌طالب(رض) در حالي كه با خود شمشيري داشت، برخاست و به ابوبكر(رض) نزديك شد؛ يك پايش را بر پله‌ي منبر نهاد و گفت: «به خدا سوگند كه ما بر تو نمي‌شوريم و تو را كنار نمي‌زنيم؛ تو كسي هستي كه رسول‌خدا(ص) تو را (براي نماز) جلو كردند. پس چه كسي به خود جسارت مي‌دهد كه تو را پس بزند؟!»(6)  ابوبكر(رض) تنها كسي نبود كه به خلافت و عهده‌داري مسؤوليت‌هاي سنگين رغبتي نداشت؛ بلكه بي‌رغبتي به پُست‌ها و مسؤوليت‌ها، ويژگي مسلمانان آن دوره و آميخته با روح و روانشان بود. بنابراين اندكي دقت نظر در گفتگويي كه در سقيفه‌ي بني‌ساعده جريان يافت، اين نكته را روشن مي‌سازد كه گفتمان سقيفه، از چارچوب بي‌رغبتي صحابه(رض) نسبت به دنيا، بيرون نبوده است. علاوه بر اين گفتمان سقيفه، بيان‌گر اشتياق وافر انصار(رض) به تداوم و ماندگاري دعوت اسلامي در آينده و رايزني در اين‌باره مي‌باشد؛ سقيفه، آمادگي انصار و بلكه تمام صحابه را براي ادامه‌ي جان‌فشاني در راه خدا نمايان مي‌كند. انصار آن هنگام كه اطمينان يافتند با سر كار آمدن ابوبكر(رض) دعوت اسلامي تداوم مي‌يابد، در بيعت و بستن پيمان با ابوبكر(رض) درنگ نكردند. با وجودي كه ماجراي سقيفه، نمادي از وحدت و يك‌پارچگي صحابه(رض) مي باشد، برخي بدون بررسي دقيق و علمي گفتمان سقيفه، چنين مي‌پندارند و مي‌نگارند كه صحابه(رض) در سقيفه با هم اختلاف پيدا كردند. بدون ترديد چنين پنداري، با روح آن دوره و اميد و آرزوهايي كه صحابه براي تداوم اسلام داشتند، هيچ‌گونه سازگاري و تطابقي نمي‌يابد. اگر اين پندار را بپذيريم كه گردهمايي اصحاب در سقيفه، به دودستگي مهاجرين و انصار انجاميده است، اين پرسش ايجاد مي‌شود كه انصار با آن‌كه اهل مدينه بودند و از لحاظ توانايي و آمادگي براي رويارويي با مخالفشان در سطح بالايي قرار داشتند، چگونه به نتيجه‌ي سقيفه‌ي بني‌ساعده تن دادند و با ابوبكر(رض) بيعت كردند؟! و چگونه امكان دارد انصار، آن‌گونه كه برخي پنداشته‌اند با مهاجرين اختلاف پيدا كنند و در عين حال به خلافت ابوبكر(رض) تن دهند و حاضر شوند در لشكرش به شرق و غرب گسيل شوند و براي تثبيت اركان و پايه‌هاي خلافتي كه ابوبكر(رض) در رأس آن قرار داشت، مجاهده و جان‌فشاني نمايند؟!(7) 
بازخواني تاريخ آن دوران، بيان‌گر اشتياق و تلاش وافر انصار(رض) براي اجرا و انجام سياست‌هاي خليفه و از جمله جهاد با مرتدان (ازدين برگشتگان) مي‌باشد. هيچ يك از انصار و بلكه هيچ يك از مسلمانان از بيعت با ابوبكر(رض) امتناع نكرد. پيمان برادري مهاجرين و انصار، بسي بزرگ‌تر و فراتر از تخيلات و گمان‌هاي كساني است كه با نگارش و پردازش رواياتي دروغين و مغرضانه مي‌كوشند تا چنين وانمود كنند كه مهاجرين و انصار با هم اختلاف پيدا كردند(8). 
---------------------------------------------------------------------------------------------------
1) نگاه كنيد به: صحيح بخاري، كتاب المحاربين، شماره‌ي6830
2) مسند أحمد (1/21)
3) المستدرك (3/66)؛ حاكم رحمه الله اين روايت را صحيح دانسته و ذهبي رحمه الله نيز در صحت روايت با او موافق است..
4) الأنصار في العصر الراشدي، نوشته‌ي حامد محمد الخليفه، ص108؛ تاريخ الخلفاء از سيوطي، ص91
5) الخلافة الراشدة از عمري، ص13
6) الأنصار في العصر الراشدي، ص108
7) مرجع سابق، ص109
8) مرجع سابق، همان صفحهسعد بن عباده(رض) پس از پايان گفتگوهايي كه در سق