د كه هر كس، زنده يا مرده‌ي محمد((ص)) را بياورد، صد شتر، پاداش مي‌يابد. اين خبر، درميان قبايل عرب اطراف مكه، پخش شد. سراقه بن مالك بن جعشم، به طمع دست‌يابي به جايزه‌اي كه قريش براي دستگيري پيامبر(ص)، تعيين نموده بود، به جستجو پرداخت تا آن حضرت(ص) را دستگير كند و تحويل قريشيان دهد. اما خداوند متعال، با قدرت هميشه غالبش، چنان نمود كه سراقه پس از تلاش بسيار به قصد دستگيري رسول‌خدا(ص)، به مدافع و پشتيبان آن حضرت تبديل شود.
مسلمانان مدينه كه از حركت رسول‌خدا(ص) به سوي شهرشان باخبر شده بودند، هر روز صبح، به محلي به نام (حره) مي‌رفتند و تا ظهر به انتظار آن حضرت(ص) و استقبال از ايشان، مي‌نشستند. روزي مسلمانان مدينه پس از انتظاري طولاني، به خانه‌هايشان بازگشته بودند. در آن روز يكي از يهوديان، براي انجام كاري، بالاي قلعه‌اي رفته بود كه چشمش، به رسول‌خدا(ص) افتاد؛ همراهان آن حضرت(ص) كه لباس سفيد بر تن داشتند، در سراب و بازتاب نور خورشيد، ديده نمي‌شدند. آن يهودي، نتوانست خودش را كنترل كند و با صداي بلند بانگ برآورد: «اي عرب‌ها! رييس و سرداري كه انتظارش را مي‌كشيديد، آمد.» مسلمانان، فوراً سلاح‌هايشان را برداشتند و به استقبال رسول‌خدا(ص) شتافتند و در حره، با ايشان ملاقات كردند. رسول‌خدا(ص) تغيير مسير داده و همراه مسلمانان، به محله‌ي بني‌عمرو بن عوف رفتند. ورود پيامبر(ص) به مدينه و استقبال مسلمانان از ايشان، در روز دوشنبه(11)  و در ماه ربيع‌الاول به وقوع پيوست(12).  ابوبكر(رض) براي مردم برخاست و رسول اكرم(ص) نشسته بودند. انصار، گروه گروه به ملاقات ايشان مي‌آمدند؛ اما كساني كه پيامبر(ص) را پيش از آن نديده بودند، به ابوبكر(رض) خوشامد مي‌گفتند تا اين‌كه نور آفتاب، بر رسول‌خدا(ص) افتاد و ابوبكر(رض) براي آن‌كه آن حضرت(ص)، زير سايه قرار بگيرند، عبايش را بالاي سر ايشان گرفت و بدين ترتيب مردم، پيامبر(ص) را شناختند(13). 
روزي كه رسول‌خدا(ص) و ابوبكر(رض) به مدينه رسيدند، روز شادي بود؛ روز هيجان و روز سرور؛ روزي كه مدينه هرگز مانند آن را به خود نديده بود. مردم، بهترين لباس‌هايشان را پوشيده بودند و گويي، روز عيد بود و واقعاً هم عيد بود. چراكه در آن روز اسلام از فضاي تنگ و بسته‌ي مكه به مدينه‌ي فراخ و باز، انتقال يافت تا آن سرزمين مبارك، مركز نشر و گسترش اسلام شود و آيين محمد مصطفي(ص) به ديگر بلاد و سرزمين‌ها انتشار يابد. مردم مدينه، آن فضل و احساني را كه خداوند، بر آنان نموده بود، دريافتند و احساس كردند كه خداوند، واقعاً آنان را دوست داشته كه ايشان را به چنين افتخاري، مفتخر و مخصوص گردانيده است. آنان، به اين مي‌باليدند كه شهرشان، پذيراي رسول‌خدا(ص) و ياران مهاجرش و مركز نصرت و ياري اسلام شده تا زودزماني پايگاه و پايتخت نظام اسلامي همه‌جانبه‌اي گردد كه بنيادي بس محكم دارد و از ارزش‌هايي بس والا برخوردار است. به همين خاطر بود كه مردم مدينه در كمال شادي و هيجان و با نداي لا اله الا الله به استقبال پيامبر اكرم(ص) رفتند و به اشكال گوناگون، به آن حضرت(ص) خوشامد گفتند و سلام كردند(14).  پس از اين استقبال باشكوه و بزرگي كه مانند آن، در تاريخ انسانيت يافت نمي‌شود، رسول‌خدا(ص) به راه افتادند و در خانه‌ي ابوايوب انصاري(رض)، منزل گزيدند. ابوبكر صديق(رض) نيز مهمان خارجه بن زيد انصاري(رض) شد.
با وجودي كه سفر رسول‌خدا(ص) با مشكلات و سختي‌هاي زيادي همراه بود، اما ايشان بر تمام سختي‌هاي فراروي خود در جريان هجرت، پيروز شدند تا هجرتشان، طليعه‌ي آينده‌اي درخشان براي امت و حكومتي باشد كه توانست تمدن انساني شكوهمندي را بر پايه‌ي ايمان، تقوا، نيكي و عدالت و دادگستري، به‌وجود آورد و بر دو قدرت جهاني آن زمان، يعني فارس و روم غلبه كند(15) . صديق(رض) از هنگام طلوع دعوت تا وفات رسول اكرم(ص)، بازوي آن حضرت و دستيار ايشان بود. وي، به‌خوبي از منابع و چشمه‌هاي نبوت، سيراب گشت و از آن‌ها حكمت و ايمان، يقين و اراده و اخلاص و تقوا نوشيد. هم‌نشيني و هم‌راهي ابوبكر(رض) با رسول‌خدا(ص)، ثمرات و پيامدهاي زيادي براي ابوبكر، به دنبال داشت؛ از جمله: شايستگي و راستي، آگاهي و بيداري، صفا و صميميت، عزم و اراده‌ي آهنين، اخلاص و فهم درست از دين و…. واكنش‌هاي درست و بجاي ابوبكر(رض) در جريان وقايع پس از رسول‌خدا(ص) (در سقيفه‌ي بني‌ساعده، گسيل لشكر اسامه(رض) و جنگ با مرتدها)، نمادِ تمام توانمندي‌ها و شايستگي‌هايي است كه ابوبكر(رض) را قادر ساخت تا فسادها را قلع و قمع نمايد، ويراني‌ها و خرابي‌ها را از نو بنا كند و تفرقه و پراكندگي را به اتحاد و هم‌بستگي تبديل نمايد و انحرافات و كجي‌ها را بهبود بخشد و اصلاح كند. هجرت ابوبكر(رض) به همراه رسول‌خدا(ص)، آموزه‌ها و نكات قابل پندي دارد؛ از جمله:
الف) خدواند متعال، مي‌فرمايد: (إِلاَّ تَنصُرُوهُ فَقَدْ نَصَرَهُ اللّهُ إِذْ أَخْرَجَهُ الَّذِينَ کَفَرُواْ ثَانِيَ اثْنَيْنِ إِذْ هُمَا فِي الْغَارِ إِذْ يَقُولُ لِصَاحِبِهِ لاَ تَحْزَنْ إِنَّ اللّهَ مَعَنَا فَأَنزَلَ اللّهُ سَکِينَتَهُ عَلَيْهِ وَأَيَّدَهُ بِجُنُودٍ لَّمْ تَرَوْهَا وَجَعَلَ کَلِمَةَ الَّذِينَ کَفَرُواْ السُّفْلَى وَکَلِمَةُ اللّهِ هِيَ الْعُلْيَا وَاللّهُ عَزِيزٌ حَکِيمٌ) (توبه:40)
يعني: «اگر پيامبر را ياري نكنيد، خدواند، (او را ياري مي‌كند، همان‌گونه كه قبلاً) او را ياري كرد؛ آن‌گاه كه كافران، او را (از مكه) بيرون كردند، در حالي كه او، دومين نفر بود (و تنها يك نفر به همراه داشت). هنگامي كه آن دو (پيامبر و ابوبكر) در غار (ثور) بودند، (ابوبكر، ناراحت بود كه مبادا به پيامبر گزندي، از سوي مشركان برسد.) در اين هنگام پيامبر خطاب به رفيقش گفت: غم مخور كه خدا با ما است. پس خداوند، آرامش خود را بر او نازل كرد (و ابوبكر در پرتو الطاف الهي، آرام گرفت.) و خداوند، پيامبرش را با سپاهياني ياري فرمود كه شما، آنان را نديديد و سخن كافران (و شرك و توطئه‌شان درباره‌ي قتل پيامبر) را پايين كشيد (و ناكام نمود) و در هر حال كلمه‌ي الله و سخن (و شريعت) الهي، بالا و برتر است و خداوند، باعزت و حكيم مي‌باشد.».. در اين آيه، دلايلي در مورد فضيلت و جايگاه والاي ابوبكر(رض) وجود دارد كه مي‌توان موارد زير را نام برد:
1ـ خداي متعال، در اين آيه به صراحت بيان  مي‌كند كه كافران و مشركان، رسول‌خدا(ص) را از مكه بيرون راندند. بنابراين خروج و بيرون شدن ابوبكر(رض) به همراه پيامبر اكرم(ص) نيز واقعيتي است تاريخي كه نشان مي‌دهد، فشار مشركان بر مؤمنان و از جمله ابوبكر(رض) سبب شده كه ناگزير به ترك مكه شوند.
2ـ ابوبكر(رض) در اين آيه، صاحب يعني يار دل‌سوز پيامبر ناميده مي‌شود. او، تنها يار رسول‌خدا(ص) و يكي از آن دو نفري است كه سومينشان، خداي متعال بود و در آن هنگام كه نصرت و ياري الهي، بر پيامبر(ص) نازل شد، همراه ايشان بو