ش صفت نفاق نيست، بنابراين اكثر آياتي كه در آنها ذكر نفاق و منافقين شده مدني است و اين صفت نفاق در يهود مدينه و بعضي باديه نشينان و معاشرين اين دو طايفه بوده است. دوم: محال است كه كسي در مكه از روي نفاق ايمان آورده باشد، زيرا مشركين داراي شوكت و عزت و رياست بودند و آنكه داخل اسلام مي شد به سختي و رنج مي افتاد و به هر نحو او را اذيت مي كردند. پس كسي داخل اسلام نمي شد مگر براي طلب رضاي خدا نه از ترس محمد صلى الله عليه و سلم  زيرا محمد صلى الله عليه و سلم  شوكتي نداشت، و همانا نفاق در مدينه بوده كه اسلام و مسلمين انتشار يافته و مسلمين داراي عزت و شوكت بودند و از مشركين برتري داشتند. و لذا آنان كه در دلهايشان مرض بوده، و عقيده نداشتند از ترس شمشير مسلمين مسلمان مي شدند. پس ابوبكر كه بهترين مسلمين بود ممكن نبود كه در مكه ايمان خالص نداشته باشد، زيرا كسي او را مجبور به ايمان نكرده بود، خدا از مهاجريني كه هجرت كردند و از خانه و اموال خود صرفنظر كردند، و به فقيري در غربت ساختند تعريف كرده و آنان را صادق و راستگو خوانده است در سوره ي حشر آيه ي 8 فرموده: (لِلْفُقَرَاءِ الْمُهَاجِرِينَ الَّذِينَ أُخْرِجُوا مِنْ دِيَارِهِمْ وَأَمْوَالِهِمْ يَبْتَغُونَ فَضْلاً مِنَ اللَّهِ وَرِضْوَاناً وَيَنْصُرُونَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ أُولَئِكَ هُمُ الصَّادِقُونَ) همين صادقينند كه ابوبكر را خليفه ي رسول خدا خواندند و اين راستگويان اتفاق بر گمراهي نمي كنند و تو رافضي ميگويي آيه دلالت بر نقص او دارد.آري تمام ما نسبت به رسول خدا ناقصيم ما مانند شما مدعي عصمت ابوبكر نيستيم به اضافه خداي تعالي در سوره ي نحل آيه ي 127 به رسول خود فرمود: (وَلا تَحْزَنْ عَلَيْهِمْ وَلا تَكُ فِي ضَيْقٍ مِمَّا يَمْكُرُونَ) و در سوره ي آل عمران آيه ي 129 فرموده: (وَلا تَهِنُوا وَلا تَحْزَنُوا) و در سوره ي حجر فرموده: (لا تَمُدَّنَّ عَيْنَيْكَ إِلَى مَا مَتَّعْنَا بِهِ أَزْوَاجاً مِنْهُمْ وَلا تَحْزَنْ عَلَيْهِمْ) كه او را نهي از حزن نموده و حزن منافي با ايمان و صبر نيست. بعلاوه نهي لا تحزن لازم ندارد كه حزني واقع شده باشد. و هم چنين نهي از هر چيزي ملازم با وقوع آن نيست مانند قول خداي تعالي در اول سوره ي احزاب: (يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ اتَّقِ اللَّهَ وَلا تُطِعِ الْكَافِرِينَ) و در سوره ي قصص آيه ي 88 فرموده: (وَلا تَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلَهاً آخَرَ) حال تازه اگر قبول كنيم او محزون شده حزن او بر رسول خدا صلى الله عليه و سلم  بوده كه مبادا به قتل برسد و اسلام نابود شود: راه غار ثور را گرفت، ابوبكر از عقب و جلو او راه ميرفت: پيغمبر صلى الله عليه و سلم  به او فرمود: ((چه شده))؟ گفت يا رسول الله من مي ترسم از اينكه از جلو و يا عقب تو بيايند، لذا گاهي عقب و گاهي جلو ميروم، پس چون به غار رسيدند ابوبكر سوراخي در غار ديد قدم خود را در آن سوراخ گذاشت كه اگر گزنده اي باشد او را  بگزد و به رسول خدا صلى الله عليه و سلم  آسيبي نرسد.و در صحيحين آمده كه رسول خدا صلى الله عليه و سلم  فرمود: ((احدي از شما ايمان ندارد مگر وقتي كه من نزد او محبوبتر از فرزند و پدرش باشم))، پس حزن ابوبكر براي رسول خدا صلى الله عليه و سلم  كه مبادا اذيت شود دليل بر كمال محبت و دفاع از اوست. و خدا در سوره ي يوسف آيه ي 86 خبر داده كه يعقوب محزون بود و گفت: (إِنَّمَا أَشْكُو بَثِّي وَحُزْنِي إِلَى اللَّهِ) و شما از فاطمه رضى الله عنها  حكايت مي كنيد كه براي پدرش محزون بود و بيت الأحزان گرفت و فاطمه رضى الله عنه  را چنين وصف مي كنيد به چيزي كه روا نيست، پس جاهلي كه مي خواهد كسي را مدح كند قدح مي كند. و اگر بگويي حزن ابوبكر بر كشته شدن خودش بوده، پس اين دلالت دارد كه مؤمن بوده و در باطن با قريش همراه نبوده است. و پيغمبر خدا صلى الله عليه و سلم  براي فرزند محزون بوده و گويد: ((وإنا بك يا إبراهيم لمحزونون)) و حزن او مباح بوده است.و قول رافضي كه: كلمه (لِصَاحِبِه) دليل بر ايمان نيست بدليل (قَالَ لَهُ صَاحِبُهُ وَهُوَ يُحَاوِرُهُ أَكَفَرْتَ بِالَّذِي خَلَقَكَ) جواب اين است كه صاحب عام است و ليكن آيه ي غار به سياق دلالت دارد كه مصاحبت در آن بر سبيل ايمان و مودت و دوستي است.و اما قول رافضي كه خدا در سوره ي فتح آيه ي 26 فرموده: (فَأَنْزَلَ اللَّهُ سَكِينَتَهُ عَلَى رَسُولِهِ وَعَلَى الْمُؤْمِنِينَ) ((كه خدا آرامش و سكينه را بر رسول و بر مومنين نازل كرد)) ولي در آيه ي غار فرموده: (فَأَنْزَلَ اللَّهُ سَكِينَتَهُ عَلَى رَسُولِهِ) و سيكنه را فقط بر رسول صلى الله عليه و سلم  نازل نموده. جواب اين است كه، اول: ضمير ((عليه)) ممكن است بر صاحب كه ابوبكر باشد برگردد. و دوم: در آيه ي غار چون ابوبكر مطيع رسول صلى الله عليه و سلم  و ملازم او بود و در حال شدت لازم ملزوم او بود و لهذا در موارد خطر از او جدا نمي شد، پس اگر به متبوع نصر و سكينه اي نازل شود تابع را هم فرا مي گيرد. و هر چه به ملزوم نازل گردد شامل لازم او نيز ميشود به خلاف آيه ديگر براي اينكه مؤمنين پراكنده شده بودند اگر فقط ((علي رسوله)) مي گفت شامل آنان نمي شد. و ابوبكر از تمام اصحاب ثابت قدم تر و يقين بيشتري داشت و بنابراين در خبر ميزان ايمان ابوبكر بر غير رسول الله ترجيح داده شده است.و قول رافضي در مورد آيات: (وَسَيُجَنَّبُهَا الْأَتْقَى الَّذِي يُؤْتِي مَالَهُ يَتَزَكَّى وَمَا لِأَحَدٍ عِنْدَهُ مِنْ نِعْمَةٍ تُجْزَى إِلَّا ابْتِغَاءَ وَجْهِ رَبِّهِ الْأَعْلَى وَلَسَوْفَ يَرْضَى) كه در سوره ي ليل آيه ي 17 تا 21 مي باشد، يعني: ((و پرهيز خواهد كرد آنكه با تقوا تر است آنكه مال خود را ميدهد كه پاك شود و براي احدي نزد او نعمتي نيست كه بخواهد تلافي كند فقط براي جستن رضاي پروردگار اعلاي خود مال را ميدهد و بزودي خشنود گردد)) پس همانا اهل سنت گويند اين آيه تمجيدي است براي جناب ابوبكر و انفاق او اموال خود را در راه رضاي خدا. ولي رافضي گويد: اين آيه درباره ي أبو الدحداح( قصه أبو الدحداح اين است كه سمره بن جندب درخت خرمايي در خانه ي همسايه فقير خود داشت و هر وقت اطفال فقير خرمايي از آن درخت مي افتاد بر ميداشتند و در دهان مي گذاشتند سمره بدون اذن وارد خانه فقير مي شد و با زبردستي خرما را از دهان اطفال او بيرون مي آورد. آن فقير رفت به رسول خدا صلى الله عليه و سلم  شكايت كرد. رسول خدا صلى الله عليه و سلم  سمره را خواست و فرمود: من ضمانت مي كنم يك درخت خرما در بهشت براي تو، و تو درخت خود را به همسايه ببخش، او قبول نكرد. ابو الدحداح خبر شد و نزد سمره رفت و درختهايي از خود به او داد و آن درخت را گرفت، و به آن همسايه بخشيد، ولي اين قضيه در مدينه بوده است، ولي سوره ي ليل كه آيا (وَسَيُجَنَّبُهَا الْأَتْقَى) در آن آمده در مكه نازل شده است.) نازل شده در حالي كه جايز نيست كه اين آيه مخصوص ابو الدحداح باشد، زيرا اول: آيه عام است. دوم سوره مكي است و در مكه ناز