 با آنكه قدرت بر منع داشت.دوم: بناء به گفته شما هميشه علي در زمان خلفاء در تقيه بوده و همواره حدود الهي باطل ميشده و او از خوف ساكت و در تقيه مي بود، حتي در ولايت و خلافت خودش هم ميگوييد حدود را براي تقيه جاري نكرده، و براي تقيه قول حق را ترك مي كرد بلكه حتي گاهي خلاف حق مي گفته است، در اين صورت بايد گفت اين قول را نيز براي حفظ تقيه نگفته است، و امر به اجراي حد بر وليد نكرده است، اما اهل سنت ميگويند عثمان و علي در اقامه ي حدود هم عقيده و موافق بودند و اجراي حدود را ترك نمي كردند ولي شيعه در سخنان خود متناقض اند. و قول او كه عثمان اذان را زياد كرد و آن بدعت است( تعجب است از شيعه كه خودشان در اذان چيزهايي بر ضد قرآن و بر ضد عمل و سنت رسول و بر ضد عمل و گفتار ائمه ي خودشان امام صادق و باقر زياد كرده اند و بر ضد قول خدا در اذانها و امام صادق و باقر زياد كرده اند و بر ضد قول خدا در اذانها و بلندگوها فرياد ميزنند مانند اشهد أن عليا ولي الله كه خدا در سوره ي إسراء آيه ي111 (وَقُلِ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي لَمْ يَتَّخِذْ وَلَداً وَلَمْ يَكُنْ لَهُ شَرِيكٌ فِي الْمُلْكِ وَلَمْ يَكُنْ لَهُ وَلِيٌّ مِنَ الذُّلّ) كه صريح كلام خداست بر اينكه خدا ولي ندارد و چنانكه در وسائل الشيعه كه از كتب معتبره شيعه است و همچنين كتاب مستدرك الوسائل در باب كيفية الاذان و الاقامة، اذان رسول خدا صلى الله عليه و سلم  و جبرئيل و امام صادق و باقر همه نقل شده در هيچكدام علي ولي الله ندارد. و بسياري از علماي شيعه مانند شيخ صدوق در من لايحضر و شهيد در لمعه و شيخ طوسي و غير ايشان چنين شهادتي را بدعت ميدانند. آن وقت در مجمعي از روحانيين شيعه همين را من تذكر دادم به من جواب دادند كه آقاي ميلاني كه يك نفر مجتهد نماي ايشان است گفته ي شهادت به ولايت مكمل شهادتين است.من گفتم اين مكمل را رسول خدا صلى الله عليه و سلم  و امام صادق و جبرئيل و علي و ائمه ي ديگر نمي دانستند و فقط ميلاني كه يك نفر عالم نماي صوفي مسلك بي خبر از قرآن است درك كرده است؟!!!. به اضافه اينان مي گويند اشهد أن عليا حجة الله و اين را در اذان نيز پس از أشهد أن عليا ولي الله ذكر مي كنند و اين صريحا ضد قرآن و كلام خداست كه در سوره ي نساء آيه ي 165 فرموده: (رُسُلاً مُبَشِّرِينَ وَمُنْذِرِينَ لِئَلَّا يَكُونَ لِلنَّاسِ عَلَى اللَّهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ) يعني: رسولان را براي بشارت و انذار فرستاديم تا پس از آنان خلق را بر خدا حجتي نباشد، و خود علي در نهج البلاغه ي منسوب به او خطبه ي90 فرموده: تمت بنبيينا محمد حجته يعني حجت خدا با آمدن محمد تمام شد و نيز در نهج البلاغه ي منسوب به حضرت علي ختم به الوحي يعني: وحي به حضرت محمد ختم شد، و نيز آن حضرت درباره ي قرآن و حجت كافي بودن قرآن فرموده ارسله بحجة كافية، معلوم ميشود اينان اعمال ضد قرآن و هم ضد امام علي بن ابي طالب دارند و عالم نمايان ايشان يا نمي داند و يا براي حفظ دكانهاي خود بدعتها را مي بينند ولي به روي خود نمي آورند. آن وقت بزرگان شان همچون علامه حلي پس از قرنها آمده به عثمان ايراد كرده كه چرا اذاني زياد كرده است؟ شايد عثمان دو مؤذن داشته كه مكرر اذان مي گفته اند در حاليكه رسول خدا صلى الله عليه و سلم  به اتفاق شيعه و سني دو مؤذن داشته: يكي بلال و ديگري ابن ام مكتوم كه نابينا بوده است.) در جواب گوييم علي در خلاقت خود موافقت كرد و آن را ترك و ابطال ننمود در حاليكه ترك اذان مكرر براي او از عزل معاويه و غير او، از قتال با ايشان آسان تر بود. بنابراين ازاله اذان بدعت در كوفه براي آن حضرت مقدور بود، ولي آنرا زايل ننمود و اگر زايل نموده بود مردم آنرا دانسته و نقل نموده بودند. اگر بگويي مسلمين موافق نبودند. گوييم پس اين دليل است براينكه عمل عثمان را مستحب ميدانستند و با او موافقت داشتند حتي مانند عمار و سهيل بن حنيف و ساير سابقين اولين، پس صحابه بزرگ نيز با نظر علي موافقت داشتند و مخالفت و انكاري ننمودند. و اگر اختلافي هم فرض شود اين مسئله از مسايل اجتهادي است.( و به نظر ما هرگز بين علي و معاويه اختلافي بر سر نحوه ي عبادات مانند اذان و وضوء و غير اينها بطوري كه در زمان ما معمول است نبوده زيرا ايشان وضوي رسول صلى الله عليه و سلم  و كيفيت نماز و اذان او را ديده بودند و پيروي مي نمودند، بلكه اختلافات همه در اطراف مسائل سياسي و حكومتي دور ميزد، بر عكس زمان ما، بنابراين اختلافات مربوط به مسايل از قبيل مهر و وضوء و قنوت و اذان و مانند آنرا بعدها اشخاص ديگري ايجاد كرده و سپس به علي نسبت داده اند و همين گونه كارها باعث شده است كه از دين واحد خدا در طول تاريخ هزاران بدعت بوجود آيد.) و قول او كه آن اذان بدعت است، اگر مقصود او اينست كه قبل از عثمان كسي چنان اذاني را نگفته، در جواب گفته ميشود كه قتال با اهل قبله هم بدعت است و قبل از زمان علي نبوده است. و اگر گفته شود بدعت آنست كه به غير دليل شرعي عملي انجام شود. در جواب گفته ميشود از كجا شما ميگوييد كه عثمان آنرا بدون دليل شرعي بجا آورده ولي علي با دليل شرعي اقدام به قتال اهل قبله نموده است؟!!. و به اضافه شما خود در اذان بدعتي زياد كرده ايد كه رسول خدا صلى الله عليه و سلم  اذان نداد و آن گفتن: حي علي خير العمل است (به اضافه شما دو شهادت بر ولايت و حجيت علي در اذان و اقامه زياد كرده ايد كه بدعت و هر دو ضد قرآن است).و اما قول او كه، مسلمين تمامشان با او مخالفت كردند تا كشته شد، در جواب گفته ميشود اگر مقصود تو مخالفتي است كه موجب حلال شمردن خون و يا رضايت به قتل او باشد، پس اين سخن دروغي است كه بر احدي مخفي نيست و با عثمان مخالفت نكردند مگر گروه كمي كه ستمگر و باغي بودند و سابقين اولين به آن عمل راضي نبودند حتي خود علي بن ابي طالب قاتلين او را لعن مينمود. ( آنچه از تاريخ و كلمات حضرت علي در نهج البلاغه ي منسوب به او و غير آن ميتوان استفاده نمود آنست كه همواره بين آن حضرت و شيخين و عثمان دوستي و مراوده برقرار بوده است. مثلا آن حضرت در خطبه ي163 خطاب به عثمان چنين ميفرمايد: ما اعرف شيئا تجهله ولا أدلك علي امر لاتعرقه، إنك لتعلم ما نعلم، نعلم ما سبقناك إلي شىء فنخبرك عنه صحبتك رسول الله كما صحبنا، وما ابن ابي قحافة ولا ابن الخطاب بأولي بعمل الحق منك وأنت أقرب إلي رسول الله صلى الله عليه و سلم  و شيحة رحم منهما وقد نلت من صهره مالم ينالا. و آن حضرت هميشه قتل عثمان را گناه و خود را از رضايت با چنين عملي منزه ميدانسته است.)  زبير قاتلين عثمان را لعنت كرد و گفت: قاتلين مانند دزدان از پشت گردنه خروج كردند، پس خدا ايشان را به انواع كشتن، كشت، هر كس از ايشان شبانه فرار كرد، اكثر مسلمين غايب بودند و اكثر اهل مدينه نمي دانستند كه آنان قصد قتل دارند. به اضافه مسلمين با او مخالفت نكردند بلكه بسياري از مسلمين با او موافق و همراه بودند و چيزي كه بر او انكار كنند وجود نداشت، بلكه در امور