 رسول خدا صلى الله عليه و سلم  خواست كه او را پناه دهد رسول خدا صلى الله عليه و سلم  او را پناه داد و اسلام او نيكو شد و از بزرگان مجاهدين گرديد و در ميمنه لشكر عمرو بن العاص بود كه مصر را فتح كردند و در زمان عمر ساكن مصر گرديد و عثمان او را ولايت مصر داد و ليث بن سعد كه از علماء و امام عصر بوده نوشته كه: او در ولايت خود نيكو رفتار كرد و در سال 27 افريقا به دست او فتح شد حال شيعيان از اين مرد مجاهد تكذيب و لعن و طعن مي كنند ولي همين شيعه از خدا بنده و لشكر مغول تعريفها كرده است بغوي به اسناد صحيح نقل نموده كه چون ابن ابي سرح در رمله ماند روزي وقت صبح گفت: اللهم اجعل آخر عملي الصبح پس وضوء گرفت و نماز خواند و به طرف راست سلام داد و خواست به طرف چپش سلام دهد كه خدا روح او را قبض نمود.) ميباشد.و اما قول او كه عثمان به قتل محمد بن ابي بكر امر كرد، در جواب گفته ميشود كه اين دروغ روشني است كه بر عثمان بسته اند، و هر كسي كه به حال عثمان و انصاف او آگاه باشد ميفهمد كه او كسي نبود كه امر به قتل محمد بن ابي بكر و امثال او نمايد و هرگز عثمان به چنين اعمالي دست نميزد. و بر عثمان وارد شدند يا حالتي كه در كشتن او سعي داشتند و محمد نيز با ايشان بود، معذلك عثمان براي دفاع از جان خود به كشتن ايشان امرنكرد، حال چگونه وقتي محمد معصوم الدم بوده و مستحق قتل نبوده به كشتن او امر نموده است؟!! و هر كس سيره و احوال عثمان را ديده باشد بطلان اين افتراء را مي فهمد.اما قول او كه معاويه را ولايت شام داد. در جواب گفته ميشود معاويه را عمر ولايت داد، و عثمان آنرا استمرار داد و سيره ي معاويه با رعيت از بهترين سيره بود و رعيت او را دوست ميداشتند و ولايت او مستمر بود تا حضرت حسن خلافت را به او تسليم نمود و براي حلم و كرم و كارداني او به امور، مورد محبت رعيت خود بود و او از بسياري از مأمورين علي رضى الله عنه  بهتر بود.و معاويه بهتر بود از اشتر نخعي و از محمد بن ابي بكر و از عبيدالله بن عمر بن الخطاب و از ابي اعور سلمي و از هاشم بن هاشم و از اشعث بن قيس كندي و از پسر بن ابي ارطاه و از بسياري ديگر از كساني كه با علي بن ابي طالب بودند.اما قول او كه ابن مسعود بر او طعن زد و او را تكفير نمود. در جواب گفته ميشود، اين نيز دروغ روشني است كه بر ابن مسعود بسته ايد، و اهل نقل ميدانند كه ابن مسعود هرگز عثمان را تكفير نكرد بلكه چون عثمان كتابت قرآن و جمع آوري و نشر آنرا به زيد بن ثابت واگذار كرد و به او واگذار نكرد، او به عثمان بدبين گرديد، ولي تمام صحابه حتي علي با عثمان در كتابت و نشر قرآن موافق بودند (و اگر كسي توضيح بيشتري بخواهد رجوع كند به تاريخ القرآن ابوعبدالله الزنجاني شيعه معاصر صفحه 46) و زيد بن ثابت قرآن را بهتر حفظ داشت، و قبل از عثمان ابوبكر و عمر او را براي جمع و ضبط قرآن خواسته بودند، سپس اگر بگوييم طعن ابن مسعود درباره ي عثمان راست است، پس چنين چيزي قدح در ابن مسعود به حساب مي آيد و ابن مسعود بر اين فرض به قدح سزاوارتر است تا عثمان ولي هر دو بدري و مورد عفو الهي ميباشد، و ما حق نداريم نسبت به ايشان طعن زنيم و بايد از ذكر مشاجره ي آنان خودداري نمود، زيرا از سابقين اولين و ممدوح خدا مي باشند و عمر بن عبدالعزيز گويد: آن خونهايي كه خدا دست ما را از آن پاك نموده كراهت دارم كه زبانم را به آن خضاب كنم، و نقل شده از عمار كه گفت عثمان كافر شده كافر سختي، ولي حسن بن علي بر او انكار كرد، و هم چنين نقل شده كه علي او را نهي نمود. و ما دانسته ايم كه گاهي مرد مؤمني مرد مؤمن ديگري را تكفير ميكند و خطا مينمايد، ولي ضرر به ايمان هيچ كدام ندارد. و به تحقيق در خبر صحيح آمده كه اسيد بن حضير در حضور رسول خدا صلى الله عليه و سلم  به سعد بن عباده گفت تو منافقي و از منافقين دفاع ميكني و عمر راجع به حاطب بن ابي بلتعه گفت يا رسول الله اجازه بده من گردن او را بزنم پس رسول خدا صلى الله عليه و سلم  فرمود: ((او در بدر حاضر بوده است)). و اما قول او كه ابن مسعود را كتك زد تا وفات كرد، در جواب گفته ميشود اين ادعايي بدون دليل است و به اتفاق اهل علم دروغ است، و هرگز ابن مسعود از ضرب عثمان نمرده است، و به فرض اگر گفته شود عثمان ابن مسعود يا عمار را كتك زده براي هيچ يك از ايشان قدحي نيست و ما شهادت ميدهيم كه هر سه نفر ايشان اهل بهشت و از اكابر اولياء خدا و متقين مي باشند، و ما قبلا گفتيم گاهي ولي خدا عملي از او سر ميزند كه حتي مستحق عقوبت شرعي ميشود چه رسد به تعزير. و عثمان امام بود و ميبايست طبق اجتهادش تأديب كند، صواب باشد يا خطاء و عمر، ابي را با تازيانه زد زماني كه مردم پشت سر او را ميرفتند و فرمود: اين فتنه و موجب غرور براي متبوع و ذلت براي تابع است، و عمار شهادت داد كه عايشه در دنيا و آخرت همسر رسول خدا صلى الله عليه و سلم  است و گفت ليكن خدا شما را به او آزمايش كرده كه ببيند او را اطاعت ميكنيد و يا خدا را. با اينحال مردم را بر قتال عايشه تحريك ميكرد براي مصلحتي با اينكه شهادت داده بود كه عايشه اهل بهشت است. و اما عمار پس صحيح است كه رسول خدا صلى الله عليه و سلم  فرمود: ((تو را گروه ستمگر مي كشند)) ولي بقيه ي حديث كه ((شفاعت من به ايشان نمي رسد)) دروغي است كه در آن زياد شده.و اما قول او كه گويد: رسول خدا صلى الله عليه و سلم  حكم و فرزند مروان را از مدينه بيرون و تبعيد نمود، مي گوييم وقتي كه مروان با پدرش تبعيد شد، او هفت سال و يا كمتر داشت، پس او گناهي كه موجب طرد باشد نداشت است، به اضافه پدرش حكم به مدينه هجرت نكرد تا رسول خدا صلى الله عليه و سلم  او را طرد كند زيرا طلقاء در زمان حيات پيغمبر صلى الله عليه و سلم  در مدينه سكني نگرفتند و ايشان از مهاجرين نبودند، پس اگر او را پيامبر صلى الله عليه و سلم  طرد نموده بايد از مكه طرد نموده باشد نه از مدينه و اگر او را از مدينه طرد مينمود او را به مكه مي فرستاد، و بسياري از علماء گفته اند چنين تبعيدي نبوده بلكه حكم خود به اختيار خود رفته است، و قصه ي تبعيد حكم در صحاح نيامده و براي آن اسنادي كه مورد قبول باشد وجود ندارد، و مروان در فتح مكه اسلام آورده و در ميان طلقاء مهاجر نيست. و رسول خدا صلى الله عليه و سلم  فرمود: ((لا هجرة بعد الفتح)) يعني: پس از فتح مكه هجرتي نيست، و چون صفوان بن اميه هجرت به سوي مدينه كرد رسول خدا صلى الله عليه و سلم  او را امر به رجوع به مكه نمود. بهر حال قصه ي طرد حكم سندي كه صحت آن معلوم باشد ندارد. و طرد نفي از شهر است و نفي از بلد در سنت درباره ي زاني و مخنثين است كه تعزير آنان به نفي از بلد مي باشد و هرگاه پيغمبر صلى الله عليه و سلم  كسي را به نفي از بلد تعزيركند لازم نيست كه در تمام طول زمان در نفي باقي بماند زيرا چنين چيزي در هيچ گناهي در شريعت نيامده است بلكه انتهاي نفي معين يك سال است و اين نفي زاني مخنث است تا اينكه توبه كنند بهر حال بطور قطع معلوم و روشن است كه پيغمبر صلى الله عليه و سلم  به نفي كسي