ت، و خلود ابليس و حزب او به دوزخ يقين داريم، و اگر مقصود شما اين باشد كه: ((كسي كه ميگويد بدون حكمتي كاري را ميكند، او را جائز دانستن آنچه كه گفته باشد لازم آيد)) اين گفته ي بعضي از متكلمين است، ليكن اكثر اهل سنت چنين نمي گويد، و علاوه بر آن همه متفق هستند كه طاعت مفيد و عصيان و نافرماني مضر است.حلي گويد: ((از جمله ي مفاسد اينكه احدي نمي تواند پيامبر را تصديق كند، زيرا تصديق پيامبر محتاج به دو مقدمه است:يكي آنكه معجزه براي تصديق او باشد.دوم اينكه هر كه را خدا تصديق كند او صادق است.و اين دو مقدمه به قول اهل سنت تمام نمي شود، زيرا كار خدا معلل به غرض نيست پس معجزه براي تصديق رسول نيست، و چون خدا فاعل قبيح مي باشد جايز است كه دروغ را تصديق كند، پس استدلال بر صدق پيامبر صحيح نيست.))
در جواب او گوييم: ما گفتيم اهل سنت قايلند كه كار خدا از روي حكمت است، و نيز قبول نداريم كه راه تصديق پيغمبر فقط ايجاد معجزه باشد، بلكه از طرق ديگري دلالت بر صدق نبوت او ميتوان كرد، پس كسي كه ميگويد كه راهي غير از معجزه براي تصديق پيامبر نيست، بايد نفي كننده ي چنين امر دليلي بر گفته ي خود داشته باشد، و علاوه بر آن دلالت معجزه بر صدق پيامبر دلالت ضروري و بديهي اي است كه نياز به نظر ندارد، زيرا توأم بودن معجزه با دعوت پيامبري مستلزم و موجب علم ضروري است كه خداوند آن معجزه را بخاطر تصديق او اظهار كرده است؟ مانند اينكه كسي به پادشاهي بگويد: اگر مرا بسوي آنها فرستاده اي پس عادت خويش را نقض كرده سه بار برخيز و بنشين، اگر پادشاه آنچنان كند، پس ما به علم ضروري ميدانيم كه پادشاه اين امر را براي تصديق او انجام داده است.و گفته ي شما كه ((اگر فاعل قبيح باشد پس جايز است كه دروغگويي را تصديق كند)) در جواب مي گوييم كه در بين مسلمانان كسي نيست كه بگويد خداوند كاري قبيحي را ميكند، و آناني كه گفته اند كه خداوند خالق افعال بندگان است، مي گويند آن فعل بد و قبيح فعل بنده است نه فعل خداوند چنانچه آن فعل قبيح به خود آنها مضر است نه براي خداوند. و بر علاوه ديگران مي گويند: آن فعل مفعول خداوند و فعل بنده است، اما خود خرق عادت فعل بندگان نيست كه بتوان گفت كه آن از آنها قبيح است؛ و تصديق دروغگو توسط خبر دادن به راستگويي آن ميباشد، و مي تواند كه آن خبر دادن توسط قول باشد و توسط آنچه كه قائم مقام قول باشد؟ و اين امر از خداوند جل جلاله ممتنع است، زيرا كه اين صفت نقص است و خداوند متعال از صفات نقص منزه است.حلي گويد: ((از جمله مفاسد جبر اين است كه صحيح نيست كه خدا به غفور و رحيم متصف شود، زيرا اين اوصاف براي او وقتي است كه فساق مستحق عذاب باشند و او عفو كند، و اين هنگامي است كه عصيان از بنده باشد نه از خدا.))
اين سخن چند جواب دارد: 
اول اينكه بسياري از اهل سنت مي گويند: وصف غفور و رحيم فرع بر قدرت است و خدا قادر بر عذاب است و آنچه كه خواهد ميكند.
دوم اينكه: گفته ي كسي كه مي گويد: ((سزاوار عذاب است)) به اين معني است كه: عذاب كردن او عصيان گران را، عدل است، و يا به اين معني است كه ((آن عاصي به عذاب محتاج است)) و معني اول متفق عليه مي باشد، زيرا عفو و مغفرت از جانب خداوند نيكويي و احسان است، و اين قول كساني است كه مي گويند خداوند خالق افعال بندگانش است، و نيز قول كساني است كه مي گويند كه افعال آنها كسب خودشان است، و همه به اين اتفاق دارند كه عذاب خداوند عدالت است.
سوم اينكه گفته شود: يا اينكه موصوف به مغفرت، رحمت و عفو باشد با وجود اينكه عذاب كردن قبيح باشد، و اين بناء به قول كسي كه چنين مي گويد، و يا اينكه به عفو، مغفرت و رحمت وصف نشود مگر اينكه عذاب كردن بجا باشد- يعني عذاب شده سزاوار آن باشد- در صورت اول لازم مي آيد كه براي كسي كه ايمان آورده، و توبه و عمل نيك كرده است ((غفار)) نباشد، زيرا عذاب كردن آنها قبيح است، در حاليكه مغفرت در نزد اصحاب اين قول بر خداوند واجب است، و نيز لازم اين قول اين است كه بر پيامبران رحيم و غفور نباشد، و نيز لازم مي آيد كه بر كسي كه بعد از ظلم نيكوكار شده است غفور و رحيم نباشد؛ حال آنكه ثابت شده است كه خداوند بر توبه كنندگان غفار، و بر مؤمنان رحيم است، پس، از اين چنين ثابت مي شود كه خداوند به رحمت و مغفرت بطور مطلق موصوف مي باشد.
چهارم اينكه: مي گويند عصيان از بنده است به اين معني است كه بنده فاعل آن است، و اين در نزد اكثر است، و بعضي مي گويند: كه بنده كاسب آن است، و بنا به اين قول انسان اين حق را دارد كه ظالم را عقاب كند، پس در صورتي كه انسان چنين حقي را داشته باشد خداوند از باب اولي اين حق را دارد، اما اينكه خداوند خالق آن است، اين امريست كه مربوط به خود خداوند جل جلاله مي باشد، و خداوند در آن حكمت هايي دارد و اين بناء به قول جمهور كه قائل به نهفته بودن حكمت خداوند در آن هستند، و يا اينكه به محض مشيت مي باشد و اين بناء به قول كساني كه افعال خداوند را به حكمت ها تعليل نمي كنند. گويد: ((از جمله مفاسد اين است كه تكليف مالا يطاق لازم مي آيد، زيرا تكليف كافر به ايمان، در حالي كه بر آن قادر نيست، عقلاً قبيح است و خدا در سوره ي بقره آيه ي 286 ميفرمايد: (يُكَلِّفُ اللَّهُ نَفْساً إِلَّا وُسْعَهَا) يعني: ((هيچ كس را خدا تكليف نمي كند مگر به قدر وسعش.))و جواب آنست كه: ثابت كنندگان قدر در مورد قدرت بنده دو قول دارند: يكي اينكه: قدرت بنده همزمان با فعل مي باشد، و بنا براين: كافري كه قبلاً در علم خداوند ثابت شده است كه ايمان نمي آورد هرگز ايمان آورده نمي تواند. دوم اينكه: قدرتي كه براي مكلف نشدن شرط است قبل از فعل و بدون آن مي باشد تا اينكه فعل به وقوع مي پيوندد، و قدرت مستلزم فعل بايد با فعل باشد، و اصل قول آنها اين است كه خداوند مؤمن را به نعمتي اختصاص داده است كه توسط آن هدايت ميشود، و آن نعمت را براي كافر نداده است: و بنده بايد توانايي كار را هنگام انجام دادن آن داشته باشد؟ و اين برخلاف آناني است كه مي گويند كه بنده قادر به كاري نيست مگر قبل از انجام دادن آن، و اين نعمت براي مؤمن و كافر يكسان است.... تا اين سخن مؤلف: بناء بر قول اهل سنت، قائلين، به اينكه كافر مي تواند ايمان بياورد اين اشكال و ايراد را باطل مي كند. و هر كدام از اين دو قول درست باشد از گفته هاي اهل سنت خارج نيست و مكلف كردن به آنچه كه در توان نيست مانند مكلف كردن شخص فلجي به راه رفتن، و يا مكلف كردن شخصي به پرواز كردن، در شريعت نيست، و تكليف مالا يطاق، بسبب اشتغال به ضد آن مانند مشغول نمودن كافر به كفر مانع از ايمان آوردن و يا مشغول نمودن شخصي به نشستن مانع از ايستادن و اراده ي يكي از دو ضد مانع از اراده ي آن ديگري است و تكليف كافر به ايمان آوردن از همين قبيل است، و مانند اين عقلا باطل و زشت بشمار نمي رود، بلكه امر كردن شخصي به چيزي و يا منع كردن او از آن كه در هنگام امر و نهي به سبب مشغول بودن به ضد آن، قادر به انجام دادن آن نيست، در حاليكه مي تواند اين كار را ترك 