يفتد. بعد از آن، به سوي مدينه حركت كرد. وهنگامي كه پيامبر صلي الله عليه وسلم به مدينه آمد او همراه مردم به استقبال پيامبر صلي الله عليه وسلم رفت واز رسيدن پيامبر صلي الله عليه وسلم شادي وصف ناپذيري به عمر رضي الله عنه دست داد و عمر رضي الله عنه براي هميشه در مدينه ماند.

در روز صلح حديبيه، پيامبر صلي الله عليه وسلم با كفار عهد نامه صلح امضاء نمود عمر رضي الله عنه چون شرايط صلح را شنيد و از آنجايي كه به ظاهر، صلح نشانگر ضعف وناتواني مسلمين بود، ناراحت وخشمگين شد ونزد ابوبكر آمد وگفت: اي ابوبكر! آيا اين مرد پيغمبر خدا نيست؟ ابوبكر گفت: بله. عمر گفت: آيا ما مسلمان نيستيم؟ ابوبكر گفت: بله، اي عمر. عمر با سرزنش وخشم گفت: پس چرا ما در مورد دين خود ذلت را قبول كنيم وبپذيريم؟

بعد از آن عمر رضي الله عنه پيش پيامبر صلي الله عليه وسلم آمد وآنچه به ابوبكر گفته بود به پيامبر هم گفت، پيامبر صلي الله عليه وسلم در پاسخ او گفت: من بنده خدا و پيامبرش هستم، هرگز از دستور خدا سرپيچي نمي كنم، ونيز هرگز خداوند مرا شكست نخواهد داد[7]. در اين موقع عمر رضي الله عنه سخنش را پايان داد و همه به مدينه برگشتند ودر مدينه مژده از آسمان آمد وسوره فتح بر پيامبر صلي الله عليه وسلم نازل شد: ﴿إِنَّا فَتَحْنَا لَكَ فَتْحاً مُبِيناً﴾ (الفتح: 1). مشركين شرايط صلح را نقض كردند وصلح حديبيه كه عمر برآن اعتراض مي كرد سبب فتح مكه شد، فتح مكه، فتح بزرگي بود كه مسلمين بعداز سالها دوري از مكه ودر حالي كه با ترس ووحشت از مكه هجرت كرده بودند، بار ديگر قدرتمندانه به مكه بازگشتند، مسلمانان در هنگام فتح مكه بتها را درهم شكستند. حضرت عمر رضي الله عنه به دنيا ومتاع آن بي علاقه بود. در زمان خلافت ايشان سفيران پادشاهان وامرايشان كه به مدينه مي آمدند گمان مي كردند اميرالمؤمنين داراي قصر بزرگي است كه نگهبانان اطراف آن را گرفته اند. اما هنگامي كه عمر رضي الله عنه را فروتن وبا لباسهاي ساده مي ديدند، تعجب وحيرت آنها را فرا مي گرفت. ام المؤمنين حفصه رضي الله عنها دختر عمر رضي الله عنه وقتي بي علاقگي پدرش نسبت به دنيا را ديد به او گفت: اي اميرالمؤمنين! اگر لباس مي پوشيدي كه از اين لباس نرم تر مي بود و غذايي مي خوردي كه از اين غذايت بهتر بود بسيار خوب بود، چون خداوند روزي وخير فراوان نصيب مسلمين كرده است. عمر رضي الله عنه گفت: مگر به ياد نداري كه پيامبر صلي الله عليه وسلم چگونه با سختي زندگي مي گذارانيد؟ وهمچنان عمر حالات زندگي پيامبر صلي الله عليه وسلم و خليفه اش ابوبكر را به حفصه يادآوري نمود تا اينكه حفصه به گريه افتاد سپس عمر رضي الله عنه گفت: سوگند به خدا اگر بتوانم مانند آنها به سختي دنيا را بگذرانم اميد است كه در زندگي پرآسايش آخرت با آنها شريك شوم.

ياران عمر رضي الله عنه به قاطعيت وصلابت وي شهادت داده اند، حضرت معاويه رضي الله عنه مي گويد: عمر به خاطر خدا مردم را مي ترساند[8].  حضرت عمر رضي الله عنه عادل بود وقبل از همه عدالت را بر خود اجرا مي نمود سپس بر ديگران، در طول سالهايي كه مسلمانان از فقر و تنگدستي در مضيقه بودند او نيز جز نان وروغن چيز ديگري نمي خورد چون او مي خواست هرچه مردم مي خورند او نيز بخورد.

شهادت حضرت عمر رضي الله عنه 
عمر رضي الله عنه از خداوند مي ترسيد واز روز قيامت هراس داشت يكي از ياران او ميگويد: عمر رضي الله عنه را ديدم كه پر كاهي را از زمين برداشت وگفت: ((كاش كه من پركاهي بودم، كاش من چيزي نمي بودم، كاش كه مادرم مرا نمي زائيد!)) حضرت عمر رضي الله عنه درحالت امامت نماز صبح بود كه ابولؤلؤ مجوسي بر او حمله نمود وايشان را مجروح ساخت، سپس حضرت به فرزندش عبدالله گفت: نزد ام المؤمنين عايشه برو وبه ايشان بگو عمر بن خطاب به تو سلام مي گويد ونگو امير المومنين، چون از امروز به بعد من امير المومنين نيستم وبگو عمر اجازه مي خواهد در كنار يارانش (محمد صلي الله عليه وسلم وابوبكر رضي الله عنه ) دفن شود، اگر عايشه اجازه داد من را در آنجا دفن كنيد واگر اجازه نداد آنگاه در قبرستان عمومي مسلمانان دفنم كنيد. ام المؤمنين با خواسته عمر رضي الله عنه موافقت نمود واجازه داد كه ايشان در كنار يارانش محمد صلي الله عليه وسلم وابوبكر رضي الله عنه به خاك سپرده شود. عهد خلافت حضرت عمر رضي الله عنه سرشار از خوبي وعدالت بود وفتوحات بزرگي نصيب مسلمانان گرديد واسلام در دورترين نقاط دنيا منتشر شد.

رحمت خدا بر فاروق اعظم باد ومبارك باد او را بهشتي كه به آن مژده داده شده بود.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] منابع سيرت عمر: الرياض النضرة، محب طبري، تاريخ الخلفاء سيوطي، سير اعلام النبلاء، صحيح بخاري وصحيح مسلم وكتابهاي ديگر حديث، سيره ابن هشام، العقد الفريد از ابن عبد ربه. 
[2] ترمذي، كتاب المناقب، عمربن الخطاب حديث شماره 3681.
[3] بخاري ش 3683، مسلم ش 2396.
[4] تاريخ الخلفاء ص 123.
[5] تاريخ الخلفاء ص 125. 
[6] صفوة الصفوة ج 1 ص 272، 273. 
[7] سيره ابن هشام ج 3 ص 331.
[8] مسلم كتاب الزكاة، باب نهي عن المسألة.عثمان بن عفان رضي الله عنه[1]

((آيا ازمردي حيا نكنم كه فرشتگان از او شرم مي كنند)). (رسول اكرم صلي الله عليه وسلم)[2]

اصل ونسب عثمان
شهر طايف شهر زيباي حجاز است، طايف بهشت وگلزار حجاز و باغ پرميوه آن است، خانواده عثمان رضي الله عنه در اين شهر زيبا زندگي مي كردند. أروي دختر كريز بن ربيعه... بن عبد مناف صاحب نوزاد كوچكي به نام عثمان شده بود، عثمان بن عفان بن ابي العاص بن اميه... قريشي اموي[3]. عثمان در سال ششم عام الفيل يعني شش سال بعد از تولد پيامبر صلي الله عليه وسلم به دنيا آمد اسم عثمان هم در دوران جاهليت و هم در اسلام عثمان بود و كنيه اش ابوعبد الله وابو عمرو كه با هر دو ميان مردم مشهور بود. همه مردم عثمان را دوست داشتند تا جايي كه زنان براي فرزندان خود اينگونه مي سرودند: ((أحبك والرحمن حب القريش لعثمان)) ترجمه: سوگند به خداي رحمن، تو را چنان دوست دارم كه قريش عثمان را دوست دارند.

عثمان مردي ميانه بود، داراي قامتي نه بلند ونه كوتاه داشت، چهره اش زيبا وسفيد مايل به سرخي بود. در صورتش خالهايي آبگونه وجود داشت، بازوهايش پن بود. موهايش بازوهايش را پوشانده بود. البته وسط سرش موي نداشت ودهان ودنداني زيبا داشت[4]. 

اسلام آوردن عثمان 
عثمان رضي الله عنه پنجمين نفري بود كه اسلام آورد، وي داستان اسلام آوردنش را چنين تعريف مي كند: من مردي بودم علاقمند به مصاحبت زنان، در يكي از شبها با گروهي از مردان قريش در صحن كعبه نشسته بودم، به ما گفته شد: محمد دخترش رقيه را به عقد ازدواج عتبه بن ابي لهب در آورده است، رقيه زني زيبا بود من حسرت خوردم كه چرا بر پسر ابولهب پيش نگرفتم وبا دختر محمد ازدواج نكردم، ديري نگذشت كه من به خانه رفتم، آنجا خاله ام سعديه بنت كريز كه به دين قومش بود وكهانت وفالگيري را آموخته بود به من گفت: چراغ او چراغ واقعي است، ودينش 