فت: سوگند به آنکه بر تو کتاب نازل فرموده است؛ لب به غذا نخواهم زد، تا آنکه با اين شمشير خودم بيرون مدينه با آنان کارزار کنم![1]

سرانجام، رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- به منظور مراعات رأي ونظر اين دلير مردان پاکباخته، و حماسه‌آفرينان دلباخته، از رأي خودشان انصراف حاصل کردند، و نتيجة شوراي مذکور بر تصميم به خروج از مدينه و برخورد با دشمن در ميدان پهناور جنگ قرار گرفت.
--------------------------------------------------------------------------------
[1]- السيرة الحلبية،  ج 2، ص 14.سازماندهي لشکر اسلام
پيامبر گرامي اسلام ظهر روز جمعه نماز را با مردم به جماعت خواندند، و آنان را موعظه کردند، و به جديت و کوشش سفارش فرمودند، و براي آنان بازگفتند که پيروزي در ازاي صبر و شکيبايي، از آن ايشان است؛ و سفارش کردند که در برابر دشمن آماده باشند. مردم با شنيدن نويدهاي آن حضرت بسيار شادمان شدند. آنگاه نماز عصر را با مردم خواندند. همة اهل مدينه گرد آمده بودند، اهل بالاي مناطق مدينه نيز در اين نماز جماعت شرکت کرده بودند. آنگاه رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- به خانه رفتند. دو يار وفادار ايشان ابوبکر و عمر آنحضرت را همراهي مي‌کردند. عمامه بر سر پيامبر اکرم -صلى الله عليه وسلم- نهادند، و جامه‌هاي ايشان را بر اندام مبارکشان آراستند. آنحضرت کاملاً مسلح شدند، و دو زره روي هم پوشيدند، و شمشير حمايل کردند، و آنگاه بسوي مردم آمدند.

مردم در انتظار عزيمت رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- به خارج از شهر بودند. سعد بن معاذ و اُسيدبن حضير خطاب به مردم گفتند: رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- را با اکراه بر خروج از مدينه واداشتيد! سررشتة کار را به دست آنحضرت بسپاريد! مردم همگي از کردة خويش پشيمان شدند. وقتي که پيامبر اکرم -صلى الله عليه وسلم- از خانه بيرون آمدند، خطاب به ايشان گفتند: اي رسول‌خدا، ما حق نداشتيم و روا نبود که با نظر شما مخالفت کنيم؛ اينک هرچه خواهيد عمل بفرماييد! اگر مي‌خواهيد در مدينه بمانيد، همين کار را بکنيد! رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- فرمودند:

(ما ينبغي لنبي إذا لبس لامته أن يضعها، حتى يحکم الله بينه وبين عدوّه).

«براي يک پيامبر سزاوار نيست، گاهي که زره پوشد و اسلحه برگيرد، سلاح را بر زمين نهد، تا آنکه خداوند ميان او و ميان دشمن او داوري کند!» [1]

پيامبر گرامي اسلام لشکر خود را به سه گردان تقسيم کردند:

1) گُردان مهاجرين؛ که لوايش را به دست مُصعب بن عٌمير عَبدَري دادند؛

2) گُردان اوسِ انصار؛ که لوايش را به دست اُسيد بن خُضير دادند؛

3) گردان خزرج انصار؛ که لوايش را به دست حباب بن منذر دادند؛

لشکر نبي‌اکرم -صلى الله عليه وسلم- از يکهزار تن مرد رزمي تشکيل شده بود که تنها يکصد تن از آنان زره داشتند، و حتي يک تن سواره در ميان آنان نبود[2]. آنحضرت امّ‌مکتوم را در مدينه به عنوان امام جماعت بر جاي نهادند تا با کساني که به جبهة جنگ نيامده‌اند نماز بخواند؛ و کوس رحيل را نواختند. لشکر به سمت شمال مدينه حرکت کرد، و دو سعد پيشاپيش نبي‌اکرم -صلى الله عليه وسلم- زره پوشيده مي‌دويدند.

هنگامي که لشکر اسلام از ثنيه‌الوداع گذشت، رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- فوجي مجهز و نيکو مسلح شده را جدا از سياهي لشکر مشاهده کردند. از حال و وضع آنان سؤال فرمودند، گفتند: اينان از يهوديان اطراف مدينه، هم‌پيمانان خزرج‌اند[3] و مايلند که در کارزار بر ضد مشرکان سهيم گردند! پرسيدند: «هل اَسلَموا؟» آيا اسلام آورده‌اند؟ گفتند: نه! پيغمبر اکرم -صلى الله عليه وسلم- مدد جستن از اهل کفر را براي مبارزه با اهل شرک نپذيرفتند.

سان ديدن لشکر
پيامبر گرامي اسلام، وقتي که به موضعي به نام «شيخان» رسيدند، لشکر خويش را سان ديدند. از ميان افراد لشکر نوجواناني را که به نظرشان کم سن و سال مي‌آمدند، و آنان را براي جنگ توانمند نمي‌ديدند؛ از جبهة جنگ بازگردانيدند؛ از جمله: عبدالله پسرعمربن خطاب؛ اُسامه بن زيد؛ اُسيدبن ظُهير؛ زيدبن ثابت؛ زيدبن ارقم؛ عرابه بن اوس؛ عمرو بن حزم؛ ابوسعيد خدري؛ زيدبن حارثة انصاري؛ و سعدبن حَبَّه. در ميان اين نوجوانان بُراء بن عازب را نيز نام برده‌اند؛ اما، حديث وي در صحيح بخاري دلالت بر آن دارد که وي در جنگ احد حضور داشته است.

درعين حال، پيامبر اکرم -صلى الله عليه وسلم- رافع بن خَديج و سمره بن جندب را با وجود کمي سن و سالشان اجازة شرکت در جنگ دادند؛ زيرا، رافع بن خديج در تيراندازي مهارت داشت، و پيامبر اکرم -صلى الله عليه وسلم- به او اجازة جنگ دادند. سَمُره نيز گفت: من از رافع نيرومندترم؛ من او را بر زمين مي‌زنم! خبر به رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- رسيد؛ امر فرمودند آندو با يکديگر کشتي بگيرند؛ و سمره رافع را بر زمين زد؛ و آنحضرت سَمُره را نيز اجازة کارزار فرمودند.

بيتوته در اثناي راه
در همين موضع شيخان، روز به پايان رسيد. حضرت رسول‌اکرم -صلى الله عليه وسلم- نماز مغرب را خواندند، و نماز عشا را نيز در پي آن خواندند، و همانجا بيتوته کردند. آنحضرت پنجاه تن از مردان جنگي سپاه را براي پاسداري و حفاظت از اردوگاه برگزيدند که پيرامون لشکر گشت بزنند. فرماندة اين پاسداران محمدبن مسلمة انصاري، قهرمان سرية اعزامي براي قتل کعب بن اشرف بود. پاسداري و حفاظت از شخص نبي‌اکرم -صلى الله عليه وسلم- را در طول آن شب ذکوان بن عبد‌قيس بر عهده گرفت.
--------------------------------------------------------------------------------
[1]- اين روايت را امام احمد (ج 3، ص 351) و نسائي و حاکم نيشابوري و ابن اسحاق آورده‌اند؛ بخاري نيز در کتاب الاعتصام در توضيح عنوان باب 28 آورده است.
[2]- ابن قيم در کتاب الهُدي (ج 2، ص 92) گفته است: پنجاه سوار داشته‌اند. ابن حجر گويد: اين اشتباهي آشکار است؛ موسي بن عقبه به جزم و يقين گفته است که در جنگ احد در ميان لشکر اسلام اثري از اسب نبوده است؛ هرچند، واقدي آورده است که يک اسب رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- سوار بودند، و يک اسب نيز ابوبُردة (فتح الباري، ج 7، ص 350).
[3]- اين روايت را ابن سعد آورده است. در روايت وي آمده است که اين يهوديان از بني قينقاع بودند (طبقات ابن سعد، ج 2، ص 34)، در صورتيکه معلوم است بني قينقاع اندکي پس از جنگ بدر از مدينه و اطراف مدينه آواره گرديدند.سرپيچي عبدالله بن اُبّي و هوادارانش
اندکي پيش از طلوع فجر، حضرت رسول اکرم -صلى الله عليه وسلم- در همان سياهي شب بار سفر بستند و به راه افتادند؛ وقتي به موضعي به نام «شوط» رسيدند، نماز صبح گزاردند. اين موضع بسيار نزديک به دشمن بود. دشمن را مي‌ديدند، و دشمن نيز لشکر اسلام را مي‌ديدند. در اين مکان، عبدالله بن اُبي منافق بناي سرپيچي گذاشت، و با حدود يک سوم جمعيت سپاه، سيصد تن از رزمندگان، بازگشت و مي‌گفت: نمي‌دانيم؛ چرا بايد خودمان رابه کشتن بدهيم؟! و تظاهر مي‌کرد به اينکه بازگشتش به خاطر آنست که رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- به رأي و نظر وي ترتيب اثر نداده‌اند و از رأي ديگران اطاعت کرده‌اند!

البته، تر