ل‌زده بودند برخورد کرديم و آنها را نحر کرديم!؟ رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- تبسم فرمودند، آنگاه گفتند:

(يا ابنَ اَخي، أولئکَ المَلا).

«اي پسر برادر من، آنان بزرگان و اشراف بودند؟!»

اُسيدبن حضير گفت: اي رسول خدا، سپاس خداي را که شما را پيروز گردانيد، و چشمان شما را روشن ساخت! بخدا، اي رسول خدا، بر جاي ماندن من از جنگ بدر چنان نبود که گمان داشته باشم شما بسوي دشمن خواهيد تاخت، بلکه پنداشتم کاروان در کار است؛ اگر گمان آن را مي‌داشتم که دشمن در کار باشد، برجاي نمي‌ماندم! رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- فرمودند: «صدَقَت» راست مي‌گويي!

آنگاه، رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- مظفر و منصور وارد مدينه شدند؛ خوف آنحضرت در دل تمامي دشمنان ايشان در مدينه و اطراف مدينه جاي گرفته بود. عده زيادي از اهل مدينه مسلمان شدند؛ از جمله عبدالله بن ابي و هوادارانش به ظاهر اسلام آوردند.
--------------------------------------------------------------------------------
[1]- سوره انفال، آيه 1.
[2]- اين روايت را امام احمد (ج 5، ص 323-324) و حاکم نيشابوري (ج 2، ص 326) آورده‌اند.
[3]- اين روايت را صاحبان صحاح آورده‌اند؛ نکـ: سسن ابي‌داود همراه باحاشيه آن عون المعبود، ج 3، ص 12.اسيران جنگي
يک روز پس از ورود رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- به مدينه، اسيران جنگي وارد شدند. آنحضرت اسيران را ميان اصحابشان توزيع کردند، و سفارش کردند که با آنان خوش‌رفتاري شود. صحابه نيز خودشان خرما مي‌خوردند، اما، از اسيرانشان با نان پذيرايي مي‌کردند، تا به سفارش رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- عمل کرده باشند.

وقتي رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- به مدينه رسيدند، دربارة اسيران جنگي با اصحابشان مشورت کردند. ابوبکر گفت: اي رسول خدا، اينان عموزادگان و خويشاوندان و برادران مايند؛ من رأيم اينست که از ايشان فديه بگيريد، تا فديه‌هايي که از اينان مي‌گيريم پشتوانه‌اي براي ما در قبال کفار باشد، و چه بسا خداوند آنان را هدايت کند، و بازواني براي ما گردند!

رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- گفتند:

(ما ترى يا ابن الخطاب؟)

«اي ابن خطاب، تو چه نظري داري؟»

گويد: گفتم: بخدا، من با ابوبکر هم عقيده نيستم؛ بلکه رأي من اين است که فلان کس را- که خويشاوند عمر بود- به من واگذاريد تا گردنش را بزنم؛ عقيل‌بن ابيطالب را نيز در اختيار علي بگذاريد تا گردنش را بزند؛ به حمزه نيز فلان کس، برادرش، را واگذاريد تا گردنش را بزند؛ تا خدا بداند که در دل‌هاي ما هيچ عاطفه و رحمي نسبت به مشرکان وجود ندارد! به ويژه اينکه اين جماعت پيشوايان و سران و اشراف مشرکان مکه‌اند!

پيامبر اکرم -صلى الله عليه وسلم- به پيشنهاد ابوبکر تمايل دادند، و به سخن من تمايلي نشان ندادند، و از اسيران فديه گرفتند، و آزادشان کردند. فرداي آن روز، عمر گويد: بامدادان نزد نبي‌اکرم -صلى الله عليه وسلم- رفتم؛ ابوبکر نيز نزد ايشان بود و هر دو مي‌گريستند. گفتم: اي رسول خدا، به من بازگوييد چرا شما و رفيقتان گريه مي‌کنيد؟ اگر گريه‌ام بيايد گريه کنم، و اگر گريه‌ام نيايد به خاطر گريستن شما خود را به حال گريه درآورم! رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- فرمودند: «مي‌گريم به خاطر پيامري که به يارانت عارض شده است از بابت فديه گرفتنشان؛ عذاب و پيامد کردار ايشان نزديک‌تر از اين درخت بر من عرضه شده است!» و به درختي در آن نزديکي اشاره کردند [1].

خداوند متعال نيز اين آيه رانازل فرمود:

﴿مَا كَانَ لِنَبِيٍّ أَن يَكُونَ لَهُ أَسْرَى حَتَّى يُثْخِنَ فِي الأَرْضِ تُرِيدُونَ عَرَضَ الدُّنْيَا وَاللّهُ يُرِيدُ الآخِرَةَ وَاللّهُ عَزِيزٌ حَكِيمٌ * لَّوْلاَ كِتَابٌ مِّنَ اللّهِ سَبَقَ لَمَسَّكُمْ فِيمَا أَخَذْتُمْ عَذَابٌ عَظِيمٌ ﴾[2].

«براي هيچ پيامبري روا نيست که اسيراني داشته باشد (و براي آزادي آنان فديه بگيرد) تا رماني که کاملاً بر دشمن چيره گردد! متاع ناپايدار دنيا را مي‌طلبيد، در حاليکه خداوند براي شما پاداش پايدار آخرت را مي‌خواهد؛ و خداوند عزيز و حکيم است. اگر نبود که پيش از اين فرماني از سوي خداوند صادر شده بود، بخاطر فديه‌هايي که بازستانديد عذابي عظيم شما را فرا مي‌گرفت!»

آن فرماني که قبلاً صادر شده بود، گفته‌اند اين سخن خداوند متعال بود: ﴿فَإِمَّا مَنّاً بَعْدُ وَإِمَّا فِدَاء حَتَّى تَضَعَ الْحَرْبُ أَوْزَارَهَا﴾ [3] که مفهوم آن روا بودن فديه گرفتن در برابر آزادي اسيران بود؛ و به همين جهت رزمندگان بدر عذاب نشدند، و فقط مورد سرزنش و عتاب قرار گرفتند، به خاطر آنکه پيش از تثبيت کامل سلطة اسلام و مسلمين، کافران را بجاي آنکه بکشند به اسارت گرفتند. بعضي هم گفته‌اند: آية مذکور بعدها نازل شد، و آن فرماني که پيش از آن از سوي خداوند صادر شده بود عبارت از آن چيزي بود که در علم خداوند گذشته بود، دائر بر حلال گردانيدن غنائم براي اين امت يا اختصاص دادن مغفرت و رحمت الهي به اهل بدر.

به هر حال، از آنجا که بنابر عمل به رأي صديق گذاشته شده بود ، از آنان فديه گرفته شد. فدية هر يک از اسيران چهار هزار درهم، سه هزار درهم، و يکهزار درهم بود، و چون اهل مکه نوشتن مي‌دانستند و اهل مدينه نوشتن نمي‌دانستند، هر يک از اسيران که اموال براي تأمين مبلغ فدية خود نداشت، ده تن از پسران نوجوان مدينه را به او تحويل مي‌دادند تا به آنان نوشتن بياموزد، و زماني که در نوشتن مهارت پيدا مي‌کردند، آن اسير آزاد بود.

شماري از اسيران را نيز، رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- بر آنان منت نهاد و بدون فديه گرفتن آزادشان ساخت؛ از جمله: مطّلب بن حَنطَب؛ صَيفي بن ابي‌رفاعه، و ابوعزّة جُمحي که وي در جنگ احد دوباره اسير شدو رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- او را به قتل رسانيدند؛ چنانکه خواهد آمد.

رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- داماد خودشان ابوالعاص را نيز به شرط آنکه دست از سر زينب بردارد، با منت نهادن بر او بدون فديه گرفتن آزاد کردند. زينب براي تأمين مبلغ فدية آزادي شوهرش گردنبندي را که از آن خديجه بود، و خديجه بهنگام زفاف زينب با ابوالعاص به دخترش داده بود، نزد رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- فرستاد. آنحضرت وقتي گردنبند را ديدند، سخت تحت‌تأثير قرار گرفتند، و از اصحابشان اجازه گرفتند که ابوالعاص را بدون فديه آزاد کنند. اصحاب نيز چنان کردند. رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- با ابوالعاص شرط کردند که زينب را آزاد بگذارد. ابوالعاص نيز زينب را آزاد گذاشت و او مهاجرت کرد. حضرت رسول -صلى الله عليه وسلم- زيدبن حارثه را با مرد ديگري از انصار فرستادند و گفتند: در بطن يأجج بمانيد تا زينب بر شما بگذرد و او را همراهي کنيد! آندو رفتند و با زينب بازگشتند. داستان هجرت زينب دختر پيغمبراکرم -صلى الله عليه وسلم- طولاني و بسيار دردناک است.

در ميان اسيران، سهيل بن عمرو نيز بود که خطيبي بليغ بود. عمر گفت: اي رسول‌خدا، داندانهاي پيشين سهيل‌بن عمرو را بکنيد تا زبانش از لاي دندانهايش بيرون بياي