جذّر گفت: نه بخدا، رفيقت را هرگز رها نخواهيم کرد! گفت: بخدا اگر چنين است من و او با هم خواهيم مرد! آنگاه درگير شدند، و مجذّر ناچار شد او را بکشد.

* عبدالرحمان بن عوف و اميه بن خلف در جاهليت در شهر مکه باهم دوست بودند. در صحنة جنگ بدر، عبدالرحمان با او برخورد کرد. وي با پسرش علي‌بن‌اميه ايستاده بود و دست او را در دست گرفته بود. عبدالرحمان چند زره با خود داشت که از کشتگان غنيمت گرفته بود و با خود مي‌برد. وقتي اُميه بن خلف او را ديد، گفت: مي‌تواني به من لطفي بکني؟ من از اين زره‌هايي که با خود داري بهترم! به عمرم روزي مانند اين نديده بودم! شما نيازي به شير نداريد؟- منظورش اين بود که هرکس مرا اسير کند، شتران پرشير براي آزادي خودم فديه خواهم داد!- عبدالرحمان زره‌هايي را که با خود داشت کناري افکند، و آندو را با خود برداشت و مي‌برد. عبدالرحمان گويد: اُميه بن خلف در حاليکه من ميان او و پسرش قرار گفته بودم، با من گفت: آن مردي که پر شتر مرغ را بر سينه‌اش نشانه نهاده است، کيست؟ گفتم: آن شخص، حمزه بن عبدالمطلب است! گفت: همين شخص است که اين بلاها را بر سر ما آورده است!

عبدالرحمان گويد: بخدا، داشتم آندو رابا خود مي‌کشانيدم و مي‌بردم که بلال اميه را همراه من ديد! اميه همان کسي بود که در مکه بلال را شکنجه مي‌داد. بلال گفت: سرکردة کفر، اميه بن خلف! نجات نيابم اگر نجات يابد! گفتم: اي بلال، اسير من است! گفت: نجات نيابم اگر نجات يابد! گفتم: مي‌شنوي اي پسر زن سياه‌چهره؟! گفت: نجات نيابم اگر نجات يابد! آنگاه، با صداي بلند فرياد برآورد: اي ياران خدا! سرکردة کفر، اميه بن خلف! نجات نيابم اگر نجات يابد! گويد: ما را در ميان گرفتند، و مانند دستبند تحت فشارمان گذاشتند. من همچنان از اميه دفاع مي‌کردم! گويد: مردي با شمشير بر او ضربتي زد، اما، شمشيرش به خطا رفت. مردي نيز پسرش را ضربت زد، و آن ضربه کاري شد. اميه فريادي زد که تا آن روز مانند آن را نشنيده بودم! گفتم: جانت را بردار و برو! که البته رهايي براي تو نيست! بخدا، کاري از من برايت ساخته نيست! گويد: جماعت آندو را زير ضربات شمشيرهايشان گرفتند، تا کارشان را يکسره ساختند. بعدها، عبدالرحمان مي‌گفت: خداي بلال را بيامرزاد، زره‌هايم از دست رفت؛ داغ اسيرم را هم او بر دلم گذاشت!!

نيز، بخاري از عبدالرحمان بن عوف روايت کرده است که گفت: من با اميه بن خلف قراردادي نوشته بودم دائر بر اينکه او از ابوابجمعي و دارايي من در مکه حفاظت کند، و من از ابوابجمعي و دارايي وي در مدينه حفاظت کنم... وقتي روز بدر فرا رسيد، به کوهي رفتم تا بهنگام خفتن جماعت از اميه حفاظت کنم. بلال او را ديد. رفت تا به انجمن انصار رسيد و گفت: اميه بن خلف! نجات نيابم اگر اميه نجات يابد! گروهي از انصار در پي ما به راه افتادند. وقتي واهمه کردم که مبادا به ما برسند، پسر اميه را بر جاي نهادم تا آنان را سرگرم کند. او را کشتند، و با اصرار فراوان به تعقيب ما پرداختند. اميه مردسنگين وزني بود. وقتي به ما رسيدند به او گفتم: روي زمين بيفت! خودش را روي زمين افکند. خودم را روي او انداختم تا سپر بلاي او شوم. آنقدر از لابلاي دست و پاي من بر او شمشير زدند، تا او را کشتند. يکي از آنان پاي مرا نيز با شمشيرش مجروح گردانيد. عبدالرحمان اثر ضربت آن شمشير را روي پايش به ما نشان مي‌داد [1].

* عمربن خطاب -رضي الله عنه- در آن واقعه دايي ‌اش عاص بن هشام بن مغيره را به قتل رسانيد، و خويشاوندي او را درنظر نگرفت. اما، زماني که به مدينه بازگشت، به عباس عموي رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- که در قيد اسارت بود، گفت: اي عباس، اسلام بياور! بخدا، تو اسلام بياوري، نزد من محبوب‌تر است از آنکه خطاب اسلام بياورد؛ و اين نيست مگر به خاطر آنکه ديده‌ام تا چه اندازه رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- اسلام آوردن تو برايشان جالب است! [2]

* ابوبکر صديق -رضي الله عنه- فرزندش عبدالرحمان را- که آن روز با مشرکان بود- ندا در داد و گفت: اموال من کجاست؟ اي پليد؟! عبدالرحمان گفت:

وَصارِمٍ يقتُلُ ضُلالَ الشّيب
 لَم يبقَ غيرُ شَکَّةٍ ويعبوب
«چيزي از آن اموال بر جاي نمانده است، بجز يک نيزه و يک اسب تيزتک و يک شمشير که پيرمدان گمراه را به قتل مي‌رساند!»

* زمانيکه لشکريان اسلام اسير گرفتن مشرکان را آغاز کردند، و رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- در مقر خويش بودند، و سعدبن معاذ بر در ستاد فرماندهي آن حضرت با شمشير آخته از ايشان پاسداري مي‌کرد، رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- آثار ناخشنودي را از کارهايي که مسلمانان مي‌کردند، در چهرة سعدبن‌معاذ مشاهده فرمودند؛ به او گفتند: بخدا، حتم دارم- اي سعد- که اين کارهايي را که اين جماعت مي‌کنند ناخوشايند مي‌داري؟! گفت: آري، اي رسول خدا، چنين است! اين نخستين ضربتي بود که خداوند بر پيکر اهل شرک فرود آورد؛ کشتار بي‌امان اهل شرک نزد من محبوب‌تر از آن بود که مردانشان را زنده نگاهداريم!

* در ماجراي جنگ بدر شمشير عکاشه بن محصن اسدي شکست. نزد رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- آمد. آنحضرت قطعه‌اي از چوب به دست او دادند و فرمودند:

(قاتل بهذا يا عکاشة).

«با اين جنگ کن اي عکاشه!»

همينکه آن قطعة چوب را از دست رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- گرفت، آن را تکاني داد، در دست وي تبديل به شمشيري با تيغة بلند گرديد، بسيار محکم و با لبه‌اي سفيد درخشنده! عکاشه با آن شمشير کارزار کرد تا خداوند متعال فتح و پيروزي را نصيب مسلمانان گردانيد. اين شمشير «عون» ناميده مي‌شد، و پس از آن همچنان نزد او بود، و در صحنه‌هاي نبرد با آن شرکت مي‌جست، تا در جنگ‌هاي رِدّه در حالي که همين شمشير را با خود داشت به قتل رسيد.

* پس از پايان گرفتن نبرد، مصعب بن عمير عبدري برادرش ابوعزيز بن عمير را که بر عليه مسلمانان وارد جنگ شده بود، ديد. يکي از انصار دست او را در دست داشت. مُصعَب به آن مرد انصاري گفت: دو دستي او را بچسب! مادرش ثروتمند است، شايد در برابر وي به تو هديه‌اي قابل توجه بدهد! ابوعزيز به برادرش مصعب گفت: اينطور سفارش مرا مي‌کني؟! مصعب گفت: او- يعني آن مرد انصاري- برادر من است، نه تو!

* وقتي رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- فرمان دادند تا لاشه‌هاي مشرکان را در چاه بدر بيافکنند، و جنازة عتبه بن ربيعه را برداشتند و بسوي چاه کشانيدند، رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- در چهرة پسرش ابوحذيفه نگريستند، ديدند، ماتم‌زده شد و چهره‌اش تغيير کرد. گفتند:

(يا أبا حذيفة، لعلک قد دخلک من شأن أبيک شيء).

«اي اباحذيفه، شايد در ارتباط با پدرت چيزي به دلت راه يافت!؟»

گفت: نه بخدا، اي رسول خدا، در کار پدرم و کشته شدنش هيچ شک به دل راه ندادم؛ اما، در وجود پدرم خرد و بردباري و دانشي سراغ داشتم؛ از اين رو، اميد داشتم که امتيازاتش وي را به اسلام رهنمون گردد. وقتي سرنوشت او را ديدم، و به يادم افتاد که با حالت کفر از دنيا رفت، با آن اميدي که من به او بسته بودم، مرا غمگين ساخت! رسول خدا -صلى 