ز مکّه بيرون شد، تا به بَرْک‌الغِماد رسيد؛ امّا ابن الدُّغُنّه به او امان داد، و او را در پناه خويش به مکه بازگردانيد.[1]

* ابن اسحاق گويد: وقتي ابوطالب از اين جهان رخت بربست، قريشيان نسبت به رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- آزارهايي را واداشتند که در زمان حيات ابوطالب حتّي نمي‌توانستند انديشة آن را در سر بپرورانند. حتّي يکبار، مردي نابخرد از سفيهان قريش سر راه را بر آن حضرت گرفت و مشتي خاک بر سر آن حضرت ريخت. پيامبراکرم -صلى الله عليه وسلم- در همان حال که سر مبارکشان خاک‌آولد بود، وارد خانه شدند. يکي از دختران آن حضرت از جاي برخاست و به سوي ايشان آمد، و به شستشوي موهاي سر آن حضرت پرداخت، در حالي که مي‌گريست؛ امّا، آن حضرت به او مي‌گفتند:

(لا تبکي يا بنية، فإن الله مانع أباك).
«دخترکم، گريه مکن؛ خداوند پدرت را حمايت خواهد کرد!»

و نيز، در همان اثنا مي‌فرمودند:
(ما نالت مني قريش شيئاً أکرهه حتى مات أبوطالب)[2]
«قريش هرگز با من رفتاري نکردند که مرا ناخوشايند باشد، تا زماني که ابوطالب از دنيا رفت».

به خاطر همين رنج‌ها و اندوه‌هاي پياپي که در سال دهم بعثت بر پيامبر اکرم -صلى الله عليه وسلم- روي آور گرديد، اين سال را «عام الحزن» ناميدند، و با اين نام و عنوان در سيرة نبوي و تاريخ آن روزگار شهرت يافت.
-------------------------------------------------------------------------------
[1]- این داستان، با همه طول و تفصیل آن، در صحیح بخاری، ج 1، ص 552، 553؛ و سیره ابن هشام، ج 1، ص 372، 374 آمده است.
[2]- سیره ابن هشام، ج 1، ص 416.ازدواج با سوده
در ماه شوال همين سال، يعني سال دهم بعثت، پيغمبراکرم -صلى الله عليه وسلم- با سودة بنت زمعه- که از مسلمانان ديرين بود، و در هجرت دوم به حبشه در شمار مهاجران بود- ازدواج کردند. شوهر پيشين سوده، سکران بن عمرو بود که او نيز اسلام آورده بود، و همراه وي به حبشه هجرت کرد، و در سرزمين حبشه، يا پس از مراجعت به مکّه، از دنيا رفت. پس از گذشتن عدّه وفات، رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- از وي خواستگاري کردند، و او را به همسري خويش درآوردند. سوده نخستين زني بود که پس از وفات خديجه به همسري آن حضرت درآمد، و در سنوات اخيرِ همسري‌اش، نوبت خود را به عايشه (رضي الله عنها) بخشيد[1].
--------------------------------------------------------------------------------
[1]- تلقیح فهوم اهل الاثر، ص 10.فصل اوّل

جغرافياي عربستان و تاريخ قوم عرب
عربستان
کلمة «عَرَب» از صحراها و بيابانهاي بي‌آب و علف سخن مي‌‌گويد؛ سرزمين شوره‌زار و سنگلاخي که نه آبي در آن يافت مي‌شود، نه گياهي. از اين رو، اين کلمه و اين نام را از ديرباز بر جزيره‌العرب نهاده‌اند؛ همچنين قومي را که در آن سرزمين سکونت گزيده‌اند، و آن بيابان‌ها و صحراها را وطن خويش قرار داده‌اند، «عرب» ناميده‌‌اند.

عربستان غرباً محدود است به درياي سرخ و شبه جزيرة سينا؛ شرقاً محدود است به خليج‌فارس و قسمتي از جنوب عراق؛ جنوباً محدود است به درياي عرب که امتداد درياي هند است؛ و شمالاً محدود است به سرزمين شام و قسمتي از سرزمين عراق، البتّه با درنظر گرفتن اختلافاتي که بر سر اين حدّ و مرزها وجود دارد. مساحت عربستان را از يک ميليون مايل مربّع تا سيصد هزار مايل مربّع گفته و نوشته‌اند.

جزيره‌العرب، از حيث موقعيت طبيعي و جغرافيايي از اهميت بسزايي برخوردار است. در اندرون، از هر سوي در محاصرة صحراها و شنزارهاست و به خاطر همين وضعيت شبه جزيره عربستان در آن زمان به صورت دژ مستحکمي در آمده بود که بيگانگان توان اشغال و فتح آن، سيطره يافتن بر آن، و نفوذ کردن در آن را نداشتند.به همين جهت، مي‌بينيم که ساکنان جزيره‌العرب از دورانهاي بسيار ديرينه در همة امور آزاد بوده‌اند، با آنکه در مجاورت دو امپراطوري بزرگ زندگي مي‌کردند؛ و اگر اين سدّ برافراشته نبود، هرگز نمي‌توانستند هجوم و حملة پيوسته و دمادم آنها را دفع کنند.

در بيرون، عربستان در ميانة قارّه‌هاي معروف در جهان قديم واقع شده، و از راه خشکي و دريا به همة آنها دسترسي دارد. ناحية شمال غربي آن، در واقع، دروازة ورود به قارة افريقاست؛ ناحية شمال شرقي آن درب ورودي قارّة اروپاست؛ ناحية شرقي، عربستان را به نواحي ايران و ديگر مناطق سکونت عجم راه مي‌دهد، و از آنجا به آسياي ميانه و جنوب آسيا و خاور دور مرتبط مي‌سازد. همچنين، هر يک از اين قارّه‌ها از راه دريا نيز به جزيره‌العرب دسترسي دارند؛ و کشتي‌هاي کوچک و بزرگشان مستقيماً در بندرهاي شبه جزيرة عربستان لنگر مي‌اندازند. به موجب همين موقعيت جغرافيايي است که شمال و جنوب اين جزيره محلّ تجمّع همة ملّت‌ها و مرکز داد و ستدهاي بازرگاني، فرهنگي، ديني، هنري و غيره گرديده است.عوامل شکيبايي و پايداري مسلمانان
وقتي انسان انديشمند در راستاي مطالعه و پيگيري روند سيرة نبوي به اينجا مي‌رسد، انگشت حيرت به دهان مي‌گزد؛ و خرد ورزان جهان از هر سوي، زبان به پرسش مي‌گشايند؛ که چه عوامل و موجباتي مسلمانان را به اين غايه‌القصواي مقاومت و استقامت رسانيده است؟! و اينکه مسلمانان چگونه در برابر اين آزارها و شکنجه‌هاي سنگين شکيبايي کردند، و زير اين فشارهاي سهمگين تاب آوردند؟ که امروزه وقتي خبر آن را مي‌شنويم، بدنمان مي‌لرزد، و قلبمان مي‌خواهد از قفسة سينه خارج شود؟! نظر به اين ذهنيت عمومي و پرسش همگاني، برآنيم که در پايان اين فصل به برخي از اين عوامل و موجبات، اشاره‌اي ساده و گذرا داشته باشيم:

1) ايمان به خدا: عامل اصلي مقاومت و استقامت، اولاً و بالذّات، ايمان به خداي يکتا است، و شناخت آو، آنچنان که بايد و شايد. باور و ايمان قطعي و تزلزل‌ناپذير، وقتي که در دل انسان جاي گيرد، دل را هم وزن کوهها مي‌گرداند، و اين چنين قلبي ديگر از جاي خود تکان نمي‌خورد. انساني که چنين ايماني استوار، و چنين يقيني قطعي دارد، همة دشواري‌ها و سختي‌هاي دنيا را، در کنار ايماني که دارد، علفهاي هرزه‌اي مي‌بيند که بر روي سيل بنيان‌کني که آمده است تا سدّهاي برافراشته را بشکند، و قلعه‌هاي محکم را درهم خرد کند، فراز آمده‌اند! انسان با ايمان، در برابر شيريني و حلاوت ايمان، و شادابي معرفت، و شادماني يقين، که از آن برخوردار است، به هيچيک از آن دشواري‌ها و گرفتاري‌ها اهميتي نمي‌دهد؛ همانگونه که خداوند در قرآن کريم بيان فرموده است:

﴿أَمَّا الزَّبَدُ فَيَذْهَبُ جُفَاء وَأَمَّا مَا يَنفَعُ النَّاسَ فَيَمْكُثُ فِي الأَرْضِ﴾[1].

از اين عامل اصلي، موجبات و عوامل ديگري نيز نشأت مي‌گيرند که بر پايداري و شکيبايي اهل ايمان مي‌افزايند؛ از جمله:

2) رهبري دل‌انگيز: نبي‌اکرم -صلى الله عليه وسلم- که رهبر بزرگ امت اسلام، بلکه رهبر بزرگ تمامي جهان بشريت بودند، از چنان خوي خوش، و خلق نازنين، و کمال نفساني، و خصوصيات والا، و سر و وضع آراسته‌اي برخوردار بودند که همة دل‌ها بسوي آن حضرت جذب مي‌شدند، و همة جانها در آتش اشتياق قر