، ص 54.
[5]- صحيح البخاري، ج 1، ص 555.
[6]- صحيفه حبقوق نبي، 3:3.
[7]- سيرةابن‌هشام، ج 1، ص 493؛ زاد المعاد، ج 2، ص 54.
[8]- اين روايت ابن‌اسحاق است: سيرةابن‌هشام،‌ج 1، ص 494؛ در صحيح بخاري آمده است که آن حضرت در قباء 24 شب اقامت کردند: ج 1، ص 61؛ يا چند شب بيش از ده شب: ج 1، ص 555؛ يا 14 شب: ج 1، ص 560؛ روايت اخير را ابن قيم برگزيده است. در عين حال، ابن قيم خود تصريح کرده است بر اينکه ورود رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم-  به قباء روز دوشنبه، و خروج آن حضرت از قباء روز جمعه بوده است: زادالمعاد، ج 2، ص 54-55؛ در حاليکه روشن است فاصله ميان دوشنبه و جمعه اگر در دو هفته منظور بوده باشند بدون احتساب روز ورود و روز خروج بيش از 10 روز نيست، و با احتساب آن دو روز نيز بيش از 12 روز نخواهد بود.
[9]-  صحيح البخاري، ج1، ص 555، 560.
[10]- سيرةابن‌هشام، ج 1، ص 494؛ زاد المعاد، ج 2، ص 55.<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:16.txt">حکومت ها و امارت هاي عربي</a><a class="text" href="w:text:17.txt">پادشاهان يمن</a><a class="text" href="w:text:18.txt">پادشاهان حيره</a><a class="text" href="w:text:19.txt">پادشاهان سرزمين شام</a><a class="text" href="w:text:20.txt">اميران حجاز</a><a class="text" href="w:text:21.txt">ديگر حکومت هاي عربي</a><a class="text" href="w:text:22.txt">اوضاع سياسي عربستان (خلاصه)</a></body></html>ورود به مدينه
نبي‌اکرم -صلى الله عليه وسلم- پس از برگزاري نماز جمعه به راه افتادند، و رفتند تا به مدينه وارد شدند. از آن روز، شهر يثرب را «مدينه‌الرسول» (شهر پيامبر) ناميدند که به اختصار «مدينه» گفته مي‌شود آن روز، روزي تاريخي و بزرگ و درخشان بود. صداي حمد و تسبيح مردم مدينه خانه‌ها و کوچه‌هاي مدينه را به لرزه درآورده بود، و دختران انصار، در نهايت شادي و شادماني اين ابيات را مي‌خواندند:

طلع البدر علينا
وجب الشکر علينا
أيها المبعوث فينا
  
 من ثنيات الوداع
ما دعا لله داع
جئت بالأمر المطاع

«ماه شب چهارده از فراز تپه‌هاي بدرقه مسافران (ثنيات الوداع) بر ما تابيدن گرفت؛ شکر خدا بر ما واجب گرديد، مادام که بنده‌اي از بندگان به درگاه خداوند نيايش کند؛ اي آنکه در ميان ما مبعوث گرديده‌اي؛ فرمان تورا همواره فرمانبرداريم!» [1]

انصار، هرچند که ثروت‌هاي کلان نداشتند، امّا يکايک آنان آرزو داشتند که رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- برايشان وارد شوند؛ چنانکه پيغمبراکرم -صلى الله عليه وسلم- از درِ خانة هر يک از انصار که مي‌گذشتند، زمام شتر آن حضرت را مي‌گرفتند و مي‌گفتند: بفرماييد، عِدّه و عُدّه و اسلحه و حمايت ما از آن شما است! و پيامبراکرم -صلى الله عليه وسلم- مي‌فرمودند: (خلوا سبيلها فانها مأمورة) از سر راهش کنار برويد که مأمور است! شتر آن حضرت همچنان مي‌رفت تا به موضع کنوني مسجدالنبي رسيد، و آنجا بر زمين خوابيد. پيغمبر اکرم -صلى الله عليه وسلم- از فراز شتر به زير نيامدند؛ برخاست و اندکي پيش رفت، امّا دوباره روي برگردانيد و بازگشت و در همان موضع نخستين بر زمين خوابيد. پيامبراکرم -صلى الله عليه وسلم- از فراز شتر به زير آمدند. اين مکان در محلة بني‌النجّار- دائي‌هاي آن حضرت- واقع بود، و اين يک توفيق و هماهنگي از جانب خدا بود؛ زيرا، حضرت رسول‌اکرم -صلى الله عليه وسلم- دوست مي‌داشتند که بر دائي‌هايشان وارد شوند، و به اين وسيله از آنان تکريم به عمل آورند. مردم از اين سوي و آن سوي مي‌آمدند و حضرت رسول‌اکرم -صلى الله عليه وسلم- را دعوت مي‌کردند که به منزل آنان وارد شوند. ابوايوب انصاري پيشدستي کرد و با ر و بُنة آن حضرت را به خانة خودش برد. رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- نيز فرمودند: (المرءُ مع رحله) شخص بايد همراه بار و بنه‌اش باشد! اسعدبن زُراره نيز زمام شتر آن حضرت را گرفت و مرکب رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- نزد او ماند[2].

در روايت انس بنا به نقل بخاري آمده است: پيامبر خدا -صلى الله عليه وسلم- فرمودند:

(أي بيوت أهلنا أقرب؟)

«کداميک از خانه‌هاي اطرافيانمان نزديک است؟»

ابو ايوب گفت: من، اي رسول‌خدا! اين خانة من است! و اين درِ آن است! فرمودند:

(فانطلق فهيئ لنا مقيلا)[3].

«اگر چنين است، برو براي ما محل استراحتي فراهم کن!»

گفت: برخيزيد، به اميد خدا برويم!

چند روز بعد، همسر رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- ، سَودَه، و دو دختر ايشان، فاطمه و ام‌کلثوم، و اُسامه‌بن زيد، و اُمّ‌ايمن به آن حضرت ملحق شدند. همراه آنان، عبدالله‌بن ابي‌بکر نيز خانوادة ابوبکر را به مدينه آورده بود که عايشه نيز در ميان آنان بود. زينب نزد ابوالعاص باقي ماند و شوهرش نگذاشت که وي از مکه خارج شود، تا آنکه پس از جنگ بدر مهاجرت کرد [4].

عايشه گويد: وارد مدينه شديم، و مدينه و باخيزترين مناطق زمين خدا بود؛ چنانکه در سراسر زمين‌هاي آن آب لجن سرازير بود!

گويد: وقتي رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- وارد مدينه شدند، ابوبکر و بلال هر دو بيمار شدند. من بر آن دو واردشدم و گفتم: پدرجان، چطوري؟! بِلال، تو چطوري؟!

ابوبکر وقتي تب مي‌کرد اين شعر را زمزمه مي‌کرد:

کل امرئ مصبِّح في أهله
  
 والموت أدنى من شراک نعله
 

«هر انساني به هنگام بامداد و در ميان خانواده‌اش به او صبح بخير مي‌گويند، در حاليکه مرگ از بند نعلين وي به او نزديک‌تر است!»

بلال، هرگاه تبش قطع مي‌شد، دارويش را برمي‌داشت و مي‌گفت:

ألا ليت شعري هل أبيتن للية
وهل أردن يوما مياه مجنة
  
 بواد و حولي اذخر و جليل
و هل يبدون لي شامة و طفيل
 
«هان، اي کاش مي‌دانستم که مي‌شود يک شب ديگر را در وادي مکه بگذرانم در حاليکه بوته‌هاي گياهان خوشبوي اِذخرو جليل اطرافم را گرفته باشند؟

و آيا روزي مي‌شود که بر سر برکه‌هاي آب مجنه بروم؟ و آيا بار ديگر شامة و طفيل- کوههاي مکه- در برابر ديدگانم نمودار مي‌شوند؟!»

عايشه گويد: نزد رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- رفتم و آنچه را که ديده و شنيده بودم به آن حضرت باز گفتم. فرمودند:

(اللهم العن شبية بن ربيعة وعتبة بن ربيعة، وأمية بن خلف، کما أخرجونا من أرضنا إلى أرض الوباء).

«خداوندا، شيبة بن ربيعة و عتبة بن ربيعة، و امية بن‌خلف را لعنت کن که ما را از سرزمين خودمان آواره کردند و به اين سرزمين وباخيز دچار گردانيدند!»

آنگاه رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- به درگاه الهي چنين نيايش کردند:

(اللهم حبب إلينا المدينة کحبنا مکة أو أشد، وصححها، و بارک في صاعها و مدها، وانقل حماها فاجعلها بالجحفة)[5].

«خداوندا، مدينه را به اندازه مکه، و حتي بيشتر براي ما محبوب گردان، و از بيماري‌ها دورش گردان، و به وزن و پيمانه‌اش برکت ده، و وباي مدينه را به جحفه منتقل فرما!» 

خداوند دعاي آن حضرت را مستجاب کرد. آن حضرت در خواب ديدند که زني سياه‌پوست با موهاي پريشان از مدينه بيرون شد و رفت تا به مَهيعَه- جُحفه- رسيد؛ و اين، اشارتي به انتقال يافتن وباي مدينه به جحفه بود، و با اين ترتيب، مهاجرين از رنج بدي آب و هواي مدينه آسوده شدند.

***
 تا اينجا، گزارش بخشي از زندگينامة حضرت رسول‌اکرم -صلى الله عليه وسلم- 